دلایلی برای زندگی

زمانی که حال روحی و روانیمان خوب باشد، به ندرت ذهنمان به سراغ فهرستی رسمی از "دلایلم برای زندگی" می‌گردد. صرفاً تصور می‌کنیم که خود زندگی را دوست داریم و این احساسی طبیعی و معمول است. با بررسی دقیق‌تر پی می‌بریم که میل وافر ما به زندگی صرفاً این نیست. با کمی تعمق پی می‌بریم که این سرخوشی و شادابی ما بسته به مجموعه‌ای از عناصری هستند که به خود زحمت نمی‌دهیم تک‌تک آنها را بشناسیم با این حال هریک برای خود هویتی متمایز دارند.

تنها زمانی که دچار بحران شده و روحیه‌مان در هم می‌ریزد، با غم و اندوه شدید، به این فکر می‌کنیم که تا بحال برای چه چیزی زندگی می‌کردیم و دلایلمان برای زندگی چه بودند؛ گویی تنها زمانی که این دلایل را از دست می‌دهیم آنها را با وضوح عجیبی درک می‌کنیم. سعی می‌کنیم بفهمیم که چطور در این سال‌ها با انرژی و انگیزه از خواب بیدار می‌شدیم، با مشکلات کنار می‌آمدیم، با دیگران ارتباط برقرار می‌کردیم و چشم انتظار فرداها بودیم – بعد با خود فکر می‌کنیم از حالا به بعد چطور می‌توان اراده و انگیزه‌ای برای ادامه زندگی داشت؟

پیوند ما با زندگی ممکن است به خاطر شغل موردعلاقه‌مان، اعتبارمان، معاشرت با یک کودک یا یک دوست، تندرستی و خلاقیت ذهنی‌مان بوده باشد. حال که چنین دلایلی به چشممان نمی‌آیند تنها جنبه‌ای از آن را از دست نمی‌دهیم بلکه کل زندگیمان بی‌هدف می‌شود. لذت‌های فرعی اعم از تعطیلات، خواندن یک کتاب، خوردن شام با یک آشنای قدیمی یا یک سرگرمی نمی‌تواند فقدان رضایت‌ درونیمان را جبران کند. گویی ساختار لذت‌‌گرایی ما در زندگی از هم می‌پاشد. شاید سعی نکنیم خودکشی کنیم اما نمی‌توانیم نام زندگی را بر آن بنهیم، گویی جسد‌های متحرکی هستیم که دستورالعملی‌هایی خالی از معنا را دنبال می‌کنیم.

وقتی می‌گوییم فردی مشکل روانی پیدا کرده است، اغلب به فقدان دلایلی پایدار برای ادامه زندگی اشاره می‌کنیم.

اما تکلیف پیش رو چیست؟

ما باید داستان‌های جدیدی در مورد خودمان خلق کنیم، اینکه واقعاً که هستیم و چه چیزی برایمان مهم است. شاید لازم باشد خود را به خاطر حماقت‌های بزرگ ببخشیم، از تلاش برای خاص بودن و استثنایی بودن دست بکشیم، بلندپروازی‌های دنیوی را رها کنیم و یک بار برای همیشه بپذیریم که ذهنمان ممکن است آنطوری که انتظار داشتیم منطقی و قابل‌اعتماد نباشد. زندگی را ادامه دهیم صرفاً چون هر انسانی سزاوار درک شدن است – و چون به همان شیوه‌ای که بلدیم تمام تلاشمان را می‌کنیم.

اگر گذر از یک بحران روحی شدید یک مزیت داشته باشد این است که بعد از رهایی از آن ما زندگی را آگاهانه انتخاب کرده‌ایم نه اینکه آن را صرفاً یک هنجار بدانیم. شاید ما، کسانی که خود را از تاریکی بیرون کشیدیم، از بسیاری از جنبه‌ها محروم باشیم اما حداقل مجبور شده‌ایم خودمان دلایلی برای حضور و زنده‌ بودنمان بیابیم نه اینکه این دلایل را به ارث برده و یا بدیهی فرض کنیم. هر روزی که به حضورمان در زندگی ادامه می‌دهیم گویی روزی است که آن را از چنگال مرگ رهانده‌ایم، تا جایی که رضایت‌بخشی‌مان بیش‌تر و بیش‌تر شده و قدردانی عمیق‌تری برای حضور آگاهانه‌مان خواهیم داشت.

چالش مشکل فعلی را در ابتدایی‌‌ترین شکل می‌توان به این صورت بیان کرد: هر روز به فهرستی کوچک اما قوی و قانع‌کننده برای دلایلی برای زنده ماندن و زندگی کردن دست بیابیم.

منبع: School of life

خبرنامه ایمیلی ما را دنبال می‌کنید؟

برای دریافت جدیدترین مطالب ما در خبرنامه هیلان عضو شوید