Skip to main content

شکل‌گیری دلبستگی در پدران و فرزندان/قسمت اول

پدران نقش منحصربه‌فردی در حمایت از جهان هیجانی کودک بازی می‌کنند. آنها فقط نان‌آور خانه نیستند، بلکه سلامت کلی اجتماعی، هیجانی و هوشی را برای کودک فراهم می‌آورند. تحقیقات نشان داده است که درگیری صحیح پدر در پرورش فرزند، باعث می‌شود که مشکلات رفتاری و روانشناختی و خطر بزهکاری در آینده، در کودک کاهش و هوش تعاملی کودک در موقعیت‌های اجتماعی افزایش یابد. با توجه به اینکه دلبستگی سازه‌ایست که بر اساس تعاملات کودک با مراقبین شکل می‌گیرد، هر دوی مراقبین (مادر/پدر) با رفتارهای خود می‌توانند حالت «بهشت امن» را برای پاسخگویی به نیازهای کودکشان فراهم کنند. کودک از طریق تکرار .الگوهای رفتاری که از مراقبین میبیند، یاد می‌گیرد که چه انتظاری باید داشته باشد و رفتارش را بر آن اساس تطبیق می‌دهد.

زمانی که از رابطه دلبستگی بین پدر و کودک صحبت می‌کنیم، سبک دلبستگی خود پدر که از تجارب زندگی‌ش شکل گرفته نیز مورد توجه قرار می‌گیرد. پدری که سبک دلبستگی امن دارد، به همسرش و پاسخگویی او به کودک، اعتماد دارد و با نزدیکی و ایجاد مسئولیت متقابل، سعی می‌کند عوامل اضطرابی و خطرات محیطی را به صورت سازندهای کاهش دهد. همچنین، این پدران تصویر مثبت‌تری از خود در نقش پدری و از تعامل با فرزندشان دارند و همین تصویر، باعث بروز رفتارهای سالم‌تری در هنگام مراقبت از کودک می‌شود. از آنجایی که عموما پدران وقت بیشتری را در تعاملات با نوزادشان برای بازی کردن (نسبت به نقش تغذیه‌کننده مادر) می‌گذرانند، در کودک، الگوهایی را «راه‌اندازی» می‌کند که باعث ارضای حس نیاز به غلبه بر موانع و تقویت اعتماد به نفس برای ورود به چالش‌هایی میشود که می‌داند در صورت بروز خطر، از طرف پدر مراق‌ت خواهد شد.

این الگو در کنار الگوی حمایت‌مدار مادر که بیشتر برای آرام کردن کودک حضور دارد، حالت اکتشافی‌تری دارد. اگر کودک احساس امنیت کند، از پایگاه حمایتی پدر برای کاوش جهان استفاده خواهد کرد. این تجارب، بعدها در نگاه کودک به خود، در محیطهای اجتماعی تاثیرگذار خواهد بود.

آیا احساسات بر سلامت جسمانی تأثیر می‌گذارند؟

بخش بزرگی از ارزشمندی زندگی به هیجاناتی برمی‌گردد که روزانه آن‌ها را تجربه می‌کنیم، گاه از آن لذت می‌بریم و گاه برایمان ناخوشایند است. 

به احساس شادی درونی‌ای فکر کنید که با دیدن لبخند عزیزانتان به شما دست می‌دهد. غافلگیری خوشایندی را تصور کنید که با دیدن رنگین‌کمان بعد از یک روز بارانی تجربه می‌‌کنید یا رضایت خاطری که بعد از نوازش گربه‌ای بی‌پناه احساس می‌کنید.

حتی احساسات به اصطلاح "منفی" هم می‌توانند جذابیت‌های خاص خود را داشته باشند و یا حداقل می‌توانند زندگی را برایمان امن‌تر کنند. به خشمی فکر کنید که اجازه نداد فردی به توهین‌هایش ادامه دهد، به غم بیمار شدن پدرتان که باعث شد از او مراقبت کنید و.... خوب یا بد، احساسات بخشی جدانشدنی از زندگی ما هستند. آیا به تجربیات عاطفی خود در زندگی اهمیت می‌دهید؟

آیا برای سلامت جسمانی خود نیز اهمیت قائل هستید؟ ممکن است پاسخ دهید: "معلومه که بله". در واقع ما به طور کلی انگیزه زیادی برای دوری از بیماری، حفظ تحرک بدنی و ارتقای سلامت بدنمان داریم. گویی مغزمان طوری سیم‌پیچی شده که این کار را برای حفظ بقای خود انجام دهیم.

سؤال دیگری اینجا مطرح می‌شود: آیا از تأثیر احساساتتان بر سلامت جسمانی آگاهید؟ اگر چنین است، آیا تا به حال تلاش کرده‌اید کیفیت تجارب احساسی خود را برای بالا بردن سلامت جسمانی‌تان ارتقا دهید؟ علیرغم اینکه بیشتر ما برای سلامت جسمانی و روانی خود اهمیت قائل هستیم، با این حال نمی‌دانیم که این جنبه‌ها تا چه حد با هم در ارتباط هستند.

احساسات از جهات مختلفی بر بدن تأثیرگذارند، می‌توانند مفید باشند و یا آسیب‌زا، گذرا یا طولانی‌مدت. برای مثال در کوتاه‌مدت، اگر دوره‌ای از استرس بالا را تحمل کرده‌ باشیم ممکن است بیشتر به سرماخوردگی مبتلا شویم. در طولانی‌مدت، افرادی که هیجانات مثبت بیشتری تجربه می‌کنند در مقایسه با افرادی که این هیجانات را کمتر تجربه می‌کنند به طور میانگین بیشتر عمر می‌کنند. در پژوهش‌های متعددی، طیف گسترده‌ای از عوامل مرتبط با احساسات ( به عنوان مثال، عاطفه مثبت و منفی، سرکوب احساسات، برون‌ریزی هیجانات و غیره ) بر روی چگونگی تأثیر این عوامل بر بدن بررسی شده است.

خبرهای خوبی هم در راه است! با شناخت تأثیرات خلق و خو، هیجانات و نحوه مدیریت احساسات بر بدن می‌توانیم عواملی را شناسایی کنیم که بر سلامت جسمانی‌مان تأثیرگذارند. در این راه می‌توان از متخصصین سلامت روان کمک گرفت تا بتوانیم الگوهای سالم‌تری از تجارب احساسی‌مان را دنبال کنیم که در نهایت زندگی ما را بهبود می‌بخشند.

 

 

باور‌های نادرست در مورد روان‌درمانی

مراجعه برای رواندرمانی در نگاه اول کاری پیچیده به نظر می‌رسد. این پیچیدگی بیشتر از آن رو است که تجربه هرکسی در اتاق روان‌درمانی منحصر به خود او است و گاهی قابل‌اشتراک با دیگران نیست. به همین دلیل، تصورات خیلی از افراد از روان‌درمانی می‌تواند برگرفته از فیلم‌‌ها و کتاب‌ها باشد. تصویری که می‌تواند با فضای واقعی اتاق درمان به کلی متفاوت باشد و گاه افراد را برای شروع این تجربه نامطمئن سازد. در این قسمت نمونه‌هایی از این تصورات نادرست را برایتان آورده‌ایم

۱. فقط آدمای ضعیف روان‌درمانی میرن!

به طور معمول هر مراجع روان‌درمانی با هرآن چیزی دست‌و‌پنجه نرم می‌کند که بسیاری از ما روزانه با آن روبرو هستیم: رابطه، اضطراب، اعتماد به نفس، افسردگی، تغییرات زندگی و... . این در حالی‌ست مراجعه به روان‌درمانگر خود نیازمند اراده و انگیزه‌ای برای حل این مسائل است. انگیزه‌ای برای روبرو شدن با ترس‌ها و بودن در این مسیر پیچیده و گاه دشوار.

۲. من و درمانگرم دوستای خوبی برای هم میشیم!

رابطه روان‌درمانی از نظر روانشناختی رابطه‌ای صمیمی اما به شدت حرفه‌ای است. محدود ماندن این رابطه درمانی به جلسات درمانی و در موارد ضروری ارتباط تلفن، ایمیل یا پیام تلفنی از تعهدات و الزامات اخلاقی و قانونی روان‌درمانی است. تعهدی که کمک می‌کند مراجع بیشترین کمک را از این رابطه دریافت نماید.

۳. روان‌درمانی همش حرف زدنه!

ابزار کار روان‌درمانی کلمات هستند اما این به آن معنا نیست که روان‌درمانی کاری منفعلانه است. روان‌درمانی جایی نیست که درمانگر صحبت‌های شما را صرفاً گوش دهد بلکه جایی است که شما با کمک او به تجربیاتتان معنا می‌دهید، الگوهایی از روابط قدیمی در روابط جدیدتان می‌بینید و به بینشی هیجانی و تجربه‌ای در مورد آن دست پیدا می‌کنید.

 

۴. روان‌درمانی یه راه‌حل از پیش‌ساخته برای همه مشکلاتمون داره!

روان‌درمانی راه‌حلی برای تمام مشکلاتی که با آنها مواجهید ندارد. بیشتر مواقع فرد راه‌حلی دارد ولی چیزی در دنیای درونی‌اش اجازه نمی‌دهد به سوی حل مشکل حرکت کند و درمانگر کمک می‌کند این موانع عاطفی و شناختی در درونتان برطرف شود. گاه نیز مشکلاتی در دنیای بیرونی وجود دارد که غیرقابل‌تغییر است با این حال به کمک درمانگر ظرفیت مواجهه با این مشکلات و تاب‌آوری ما در رویارویی با این مسائل بیشتر می‌شود. بیشتر شدن این ظرفیت تفاوت زیادی در کیفیت زندگی روانی او ایجاد می‌کند.

۵. روان‌درمانگرم قراره من رو به خاطر اشتباهاتم سرزنش کنه!

هیچ‌ روان‌درمانی صرف‌نظر از نوع رویکرد قرار نیست جایی برای سرزنشگری و شرمگین کردن مراجع باشد. درمانگر قرار است چشم‌اندازی عینی  و خنثی را در اختیار مراجع قرار دهد و به او اجازه دهد مسئولیت زندگی‌اش را بپذیرد. در این مسیر قرار است  درمانگر و مراجع الگوهایی از زندگی درونی مراجع را با هم مشاهده کنند. الگوهایی که گاه به او آسیب می‌زند و برایش درد روانی ایجاد می‌کند. الگوهایی که جز در سایه شفقت به خود از میان نمی‌روند.

 

۶. یکی، دو جلسه برم روان‌درمانی همه مشکلاتم حل میشه!

تغییرات نیازمند زمان هستند. اگر پایتان شکسته باشد انتظار ندارید بعد از برگشت از مطب دکتر بتوانید مانند قبل بدوید. آسیب‌های روانی ما گاهی قدمتی به اندازه عمر ما دارند. سال‌ها طول کشیده تا الگوهای آسیب‌زا در ما شکل بگیرد بنابراین از میان رفتن آنها هم نیازمند صبوری و زمان کافی است. 

 

باور‌های نادرست در مورد روان‌درمانی با این چند مورد پایان نمی‌پذیرد. در پست‌های بعدی نمونه‌های دیگری از این باورها را با هم مرور خواهیم کرد.

 

 

 

 

چهار علامت فرسودگی شغلی در متخصصان سلامت روان

در 17 نوامبر امسال، انجمن روانشناسی آمریکا بیانیه‌ای صادر کرد و تغییرات مشاهده‌شده در دوران همه‌گیری کرونا و مربوط به تقاضا  و ارائه خدمات روانشناسی را گزارش داد:

  • 74% از روانشناسان از افزایش تقاضا برای درمان اختلالات اضطرابی گزارش دادند
  • 60% از روانشناسان افزایش تقاضا برای درمان افسردگی را گزارش دادند
  • حدود نیمی از روانشناسان افزایش تقاضا برای درمان اختلال استرس پس از سانحه و اختلالات خواب را گزارش دادند
  • 41% از روانشناسان احساس فرسودگی شغلی میکردند و 30%‌ از آنان گزارش کردند که قادر به پاسخگویی به نیازهای بیان شده توسط مراجعان نیستند

در زیر به 4 نشانه از فرسودگی شغلی در دوران همه‌گیری کرونا اشاره شده است که فراتر از خستگی، عصبانیت و افزایش بیماری‌های جسمانی است و در صورت مزمن شدن میتواند منجر به مشکلات روانی و جسمانی بیشتری شود.

 

1.کمبود احساس همدلی یا غرق در تجارب روانی و دردهای عاطفی بیماران خود شدن

ممکن است اصطلاح "خستگی شفقت" را شنیده باشید. یک رابطه معکوس بین همدلی و فرسودگی  شغلی وجود داد. وقتی به مدت زمان طولانی با درخواست‌های بی‌شمار بیماران آشفته‌حال روبرو شویم احساس می‌کنیم که غرق در درد آنها میشویم و قادر به حفظ مرزهای سالم عاطفی نیستیم و یا برعکس به کم شدن حس همدلی در ارتباط با بیماران منجر شود. 

خستگی شفقت ممکن است به شکل افکار و احساسات عدم کفایت(دیگر نمیدانم بتوانم به کسی کمک کنم)، تهی شدن(چیزی برای ارائه به مراجعانم ندارم) و کمتر شدن توانایی برای همدلی و در نتیجه به گسسته شدن و فاصله‌گیری از مراجعان ختم شود. اگر این مشکل پیگیری نشود تبدیل به بدبینی و در نهایت فرسودگی شغلی و آسیب روانی میشود

 

2.فرار از واقعیت کنونی

درباره این مورد کمتر صحبت شده با این حال بسیار مهم و مربوط است. استعفای بی‌مقدمه از محل کار، تغییر شغل، مهاجرت به شهر،کشور جدید نمودهایی از این مشکل هستند، هر تصمیم‌گیری تکانه‌ای و تصمیمات بزرگ و  شتاب‌زده برای زندگی ممکن است به منزله فرار از واقعیت کنونی باشد. برخی از راه‌های فرار از واقعیت مثل حاضر نشدن سرکار و گذراندن آن زمان برای تماشای بیش از اندازه تلویزیون ممکن است چندان زیانبخش نباشد و در واقع برای برگشت به حالت قبلی مفید باشد با این حال ارزش توجه و مراقبت را دارد.

  1. از دست دادن عادت‌های سالم روزمره

ساعت زنگ‌دارتان پیام میدهد و شما مدام آن را موکول به 5 دقیقه دیگر میکنید، ‌به درستی غذا نمیخورید، دیگر ورزش نمیکنید،‌ قبلا مدیتیشن و یوگا کار میکردید و اکنون نیازی به آن نمیبینید،با عزیزانتان کمتر وقت صرف میکنید و...اینها میتواند نشانه‌ای فرسودگی شغلی باشد

تغییر عادت‌های روزمره میتواند نتیجه فشار بیش از حد برای تطبیق دادن خود با افزایش به‌یک‌باره مراجعانتان باشد. بسط دادن برنامه کاری‌تان برای مراجعان جدید به خودی خود و به طور موقت مسأله‌ای نیست با این حال بر هم خوردن زیاد و پی‌در‌پی زمان شخصی‌تان میتواند حس برهم خوردن مرزهای شخصی‌تان را در پی داشته باشد. حفظ عادت‌های روزمره سالم مانند داربستی است که ما را در مواقع بحرانی سرپا نگه میدارد.

 

4.فقدان احساس لذت و رضایت

فرسودگی شغلی میتواند به صورت احساس بی‌انگیزگی و عدم توانایی در احساس شادی و هیجان و لذت خود را نشان دهد. لیست کارهایی که باید انجام دهید تحمل‌ناپذیر به نظر میرسد و حتی فعالیت‌هایی که در گذشته ما را سر ذوق می‌آورد اکنون کاری سخت به نظر میرسد. این مسأله ممکن است به این واقعیت مربوط باشد که ما احساسات مثبت را از نکات مثبت شغلی‌مان مانند مفید بودن، تأثیرگذاری مثبت بر زندگی‌ها و دیدن نتایج مثبت کاری‌مان به دست می‌آوریم.

در زمان همه‌گیری، عوامل استرس‌زایی که بیماران تجربه می‌کنند ثابت و مزمن است که این عوامل شرایط روانی موجود آنها را هم تشدید میکند. در این موقعیت ما معمولا شاهد بازگشت مراجعانی هستیم که دوره درمان آنها اتمام یافته بود. مدت زمان درمان به طول می‌انجامد و ممکن است پایان نزدیکی با توجه به دوره همه‌گیری و عوامل استرس‌زا، برای آن دیده نشود. و این شرایط خلاء ای در کار ایجاد میکند و موقعیتی را ایجاد میکند که تقویت مثبت شغلی کمی را برایمان به همراه داشته باشد.

 

(میشه در انتها گفت بعدا در مورد مقابله با فرسودگی شغلی روانشناس‌ها بیشتر گفته میشه)

 

 

 

سلامت روان چیست؟

هر چقدر ذهن ما در زندگی روزمره کارآمد و طبیعی ظاهر می‌شود احتمالا به درستی توجه نمی‌کنیم که احساس سلامت روان چه دستاورد خارق‌العاده و پیچیده‌ای است. ذهن در یک حالت سالم، به طور پیوسته عملیات شگفت‌انگیزی انجام می‌دهد و روشن‌بینی و انگیزه ما را پی‌ریزی می‌کند.

برای درک اینکه سلامت روان (و عکس آن) چگونه است، باید زمانی را صرف این موضوع کنیم که در یک ذهن با کارکرد بهینه چه رخ می‌دهد:

-اولین و مهم‌ترین نکته این است که یک ذهن سالم یک ذهن ویرایش‌گر است، ارگانی که قادر است از میان هزاران فکر پراکنده، ناامید‌کننده و یا وحشتناک غربال‌گری کرده و آنهایی که برای جهت دادن به زندگی ما نیاز هستند را به طور فعالانه‌ای مدنظر قرار دهد. این تا حدی به معنای دور نگه داشتن قضاوت‌های خودسرزنش‌گر و ‌بی‌رحمانه‌ای است که سعی می‌کند به ما بگوید چقدر ناخوشایند هستیم و ما را از رسیدن به هر هدف مفیدی بازدارد. وقتی برای کار جدیدی مصاحبه‌ای داریم و یا فرد جدیدی را ملاقات می‌کنیم، یک ذهن سالم ما را وادار نمی‌کند به صداهای درونی که بر بی‌لیاقتی ما اصرار می‌ورزند، گوش فرا دهیم. بلکه به ما اجازه می‌دهد مشفقانه این صداها را کم‌رنگ کرده و با خود طوری صحبت کنیم گویی با یک دوست صحبت می‌کنیم.

-ذهن سالم در برابر مقایسه‌های ناعادلانه مقاومت می‌کند. او اجازه نمی‌دهد که دستاوردها و موفقیت‌های دیگران ما را از مسیر خود دور کرده و ما را دچار حس تلخ کافی نبودن کند. ذهن سالم با مقایسه مداوم شرایط ما با افرادی که تربیت و گذارهای متفاوتی داشتند ما را شکنجه نمی‌دهد. ذهنی که عملکرد خوبی دارد بیهودگی و بی‌رحمی این سرزنش‌ها و قضاوت‌ها را می‌فهمد.

-یک ذهن سالم می‌داند که طبیعتاً چیزهای زیادی وجود دارد که می‌توانیم نگرانش باشیم، یک رگ خونی ممکن است بگیرد، موتور هواپیما از بال‌ها جدا شود و... اما با این حال می‌تواند تمایز خوبی بین آنچه که به احتمال زیاد رخ خواهد داد و آنچه که خیلی غیرمحتمل است رخ دهد قائل شود، از تصورات فاجعه‌ساز اجتناب می‌کند و می‌تواند علیرغم این احتمال های مضطرب‌کننده ما را در آرامش نسبی نگه دارد.

-یک ذهن سالم دارای محفظه‌هایی با درهایی ایمن است. همه افکار به همه لحظات تعلق ندارند، هنگام مکالمه با یک دوست،‌ذهن مانع پیدا شدن تصورات جنسی شب قبل می‌شود، هنگام مراقبت از یک کودک می‌تواند تفکرات منفعت‌طلبانه را کنار بگذارد. افکاری مانند پریدن جلوی یک قطار و صدمه زدن به خود با یک چاقوی تیز می‌تواند در حد جرقه‌های فکری باقی بماند. یک ذهن سالم قادر به سرکوب از نوع سالم و طبیعی آن است.

-یک ذهن سالم می‌تواند اشتغال فکر‌ی‌ خود را آرام کند تا بتواند بر دنیای غیر از درون خود تمرکز کند. ذهن سالم می‌تواند برای آنچه و آن‌کس که می‌بیند حضور داشته و شنونده خوبی باشد. او توانایی خوبی برای بودن در "اینجا و اکنون" دارد.

-یک ذهن سالم می‌تواند میزان مناسبی از سوءظن به افراد خاص را با اعتماد بنیادین به بشریت ترکیب کند، می‌تواند ریسک معقولی را با یک غریبه بپذیرد. از بدترین لحظات زندگی با یک فرد این استنباط را نمی‌کند که پیدایش لحظات خوب با یک دوست جدید غیرممکن است.

-ذهن سالم می‌داند چگونه امیدوار باشد، زمینه‌های ناامیدی، عصبانیت و غم در اطراف وجود دارند با این حال یک ذهن سالم می‌داند چطور با سرسختی این منفی‌گرایی را کم‌رنگ کند، او حاضر نیست با تمام استدلال‌های به ظاهر منطقی خود را به اجتناب و سکوت وادارد.

بیان برخی از ویژگی‌های یک ذهن سالم به ما کمک می‌کند تا تشخیص دهیم وقتی سلامت روان مان به خطر میفتد چه مشکلاتی ممکن است به وجود بیایید در کنار باور به اینکه یک ناخوشی روانی هم مانند یک ناخوشی جسمی نیازی به شرمگین شدن ندارد.

سلامت روان واقعی شامل پذیرش این نکته است که حتی در بهترین و  بامعناترین زندگی‌ها ممکن است ناخوشی‌های روانی به سراغمان بیایند و همانطوری به دنبال التیام برویم که با عفونت ریه و یا درد زانو به دنبال کمک می‌گردیم و این را در نظر داشته باشیم که ما لایق عشق و همدلی هستیم.