Skip to main content

5 نشانه عدم بلوغ هیجانی

در مورد بلوغ جسمانی همه چیز واضح است؛ ما می‌توانیم تشخیص دهیم که یک فرد به میزانی از رشد جسمانی دست یافته و انتظارات و سطح توقعمان را بر آن اساس تنظیم کنیم. در مورد بلوغ عاطفی چنین سطح از شناختی وجود ندارد،‌ عدم بلوغ هیجانی ممکن است در همه ابعاد زندگی بزرگسالانه و با هر سطح  از تحصیل و موقعیت اجتماعی دیده شود. ممکن است مدت زیادی در یک زندگی مشترک و یا رابطه کاری باشیم و سپس متوجه شویم که با نقص‌هایی در عواطف و هیجانات در خود و یا دیگری روبرو هستیم، در اینجا مواردی را برایتان آوردیم که افراد با عدم بلوغ هیجانی در مکالمات بسیار به کار برده و به منزله زنگ هشداری است که باید به آن توجه شود:

"خیلی نمی‌تونم با خودم به تنهایی وقت بگذرونم"

یکی از تمایزات اصلی بین بلوغ و عدم بلوغ هیجانی و عاطفی توانایی تنها بودن است، یک فرد بالغ می‌تواند در تنهایی احساساتش را بررسی کند، حتی اگر این احساسات دشوار و ناخوشایند باشند. آنها می‌توانند با خشم خود در تنهایی کنار بیایند و دائماً به دنبال فرد دیگری نیستند تا مانع ارتباط بلافصل با احساساتشان شود.

"خیلی چیزی از دوران کودکیم به خاطر ندارم"

افراد بسیار کمی یافت می‌شوند که اتفاقات دشوار در کودکی آنها رخ نداده باشد. مهم نیست که فرد حتما دوران کودکی کاملاً خوب و شادی داشته باشد (تقریباً هیچ کسی روی کره زمین چنین تجربه‌ای را نداشته است) بلکه یک فرد باید بینشی در مورد آن دوران با جنبه‌های خوب و بد آن داشته باشد. عدم توانایی در به یادآوری گذشته به این معنا نیست که حتما دوران بی‌نقصی بوده و یا شاید مربوط به مدت‌های خیلی قبل است،‌ بلکه بدین معناست که هنوز پردازشی در مورد خاطرات آن دوران صورت نگرفته است.

"قبلاً‌ هیچ‌وقت در موردش فکر نکردم"

افرادی که مشکلاتی در زمینه بلوغ هیجانی داشته باشند دشواری زیادی در مکالماتی که لازم باشد از غم‌، اندوه، علاقه، تاریخچه و احساسات خود بگویند دارند، اینکه چرا آخرین رابطه‌شان از هم پاشید؟‌ کار معنادار برای آنها چه کاری است؟ در نوجوانی بیشتر از چه چیزی پشیمان هستند؟، در چنین مکالماتی معمولاً‌ پاسخ به این سؤال " تا حالا بهش فکر نکردم" است،‌ می‌توان در نظر گرفت که اجتناب از احساسات که یکی از مشخصه‌های عدم بلوغ عاطفی است زنگ خطری برای ما است مبنی بر اینکه مشکلی نیاز به بررسی دارد.

"همه چیز خوبه ، تماماً خوب "

این‌طور نیست که فردی که از نظر هیجانی بالغ نباشد نمی‌تواند حال خوبی داشته باشد بلکه می‌توان گفت که چنین شخصی سرسختانه مانع از حال بد می‌شود، از نظر آنها همه چیز خوشایند است(والدین، کار،‌ رابطه دوستی، آرزوها،‌ زندگی مشترک) به این دلیل که آنها ظرفیت لازم برای مواجهه با هرچیزی که واقعی‌تر باشد و از خوب بودن فاصله بگیرد،‌ ندارند.

 

"اینها حرفای بی‌معنا و بی سرو ته روانشناسانه هست"

به محض اینکه مکالمه‌ای یکپارچگی هیجانی آنها را به خطر بیندازد،‌ فردی که از نظر هیجانی بالغ نباشد سریعاً مکالمه‌ را با این عنوان که پیچیده و بی‌معناست قطع می‌کند. آنها ساده‌انگارانه موافق این نظر هستند که ریشه مشکلات ما این است که بیش از حد به آن‌ها فکر می‌کنیم،‌ چنین بینشی باعث می‌شود به یک فرد مضطرب توصیه کنند که "خودت رو جمع‌و‌جور کن" یا اینکه ادعا کنند که بیشتر مشکلات روانی به خاطر بیرون از خانه نرفتن است. و البته هیچ‌یک از این توصیه‌ها از اعتماد به نفس ناشی نمی‌شود بلکه گویی روشی برای گرفتن گوش خود و گفتن "نه" به حقایقی است که آنها را آزار می‌دهد.

 

 

در ستایش احساسات اصیل

احساسات بخش مهمی از زندگی ما هستند. اما در مورد این نیروهای هیجانی که قدرت زیادی برای رشد و یا سرکوب ما دارند آموزش کمی به ما داده شده است. دانستن برخی موارد در مورد اهمیت احساسات به ما کمک می‌کند

 

۱.داشتن احساسات شما را ضعیف نمی‌کند. مغز شما به درستی کار می‌کند. احساسات شما واقعیت انسان بودن شما را خاطر نشان می‌کند. مغز همه افراد برای تجربه خشم، غم، ترس، انزجار، شادی، هیجان و...طراحی شده است.احساسات اصیل به ما کمک می‌کنند بقا پیدا کنیم. به عنوان مثال، ترس ما را از خطر دور می‌کند. زمانی که احساسات اصیلمان مورد قضاوت، شرمساری یا طرد شدن قرار بگیرند دچار اضطراب، ناامنی یا افسردگی خواهیم شد.

۲. احساسات اصیل به ما احساس زنده بودن و انسان بودن می‌دهند. این احساسات انرژی روانی ما را تأمین می‌کنند. افکار ما راکد است. این احساسات اصیل ما هستند که به تجربیات زندگی رنگ و بوی می‌بخشند. احساسات به بدن ما انرژی می‌بخشند و آن را به جنبش در‌می‌آورند. به عنوان مثال، خشم بدن ما را برای مبارزه آماده می‌کند تا به ما کمک کند از یک حمله جان سالم به در ببریم. انزجار، با رفلکس تهوع، ما را وادار می‌کند چیزی سمی را دفع کنیم و از ما در برابر مواد غذایی سمی و افراد سمی محافظت می‌کند. زمانی که غم و اندوهی را به دنبال از دست دادن فردی بااهمیت احساس می‌کنیم، به دنبال آرامش و ارتباط می‌گردیم و به آن پاسخ دهیم تا التیام پیدا کنیم.

۳. گاهی جامعه و خانواده با پیام‌هایی آشکار و یا نامحسوس به ما یاد می‌دهند احساسات را نادیده بگیریم، بی‌اعتبار یا دفن و گاه سرکوب کنیم. این عواقب زیادی برای سلامت روان ما در پی دارد. برای سال‌های متمادی، جامعه ما را به این باور رسانده که می‌توانیم «ذهنی فراتر از ماده و جسم» داشته باشیم بدون اینکه واقعاً نقش و زیست‌شناسی احساسات را درک کنیم. اضطراب، افسردگی و بسیاری از اختلالات روانی، ناشی از مسدود شدن احساسات هستند. وقتی این احساسات به قدری دردناک باشند که نتوان آن‌ها را به تنهایی تحمل کرد، ذهن و بدن ما راهبردهای مختلفی را برای سرکوب این احساسات به کار می‌گیرد. و زمانی ما جریان این احساسات را مسدود کنیم، از سرزندگی و انرژی که می‌تواند زندگی را برایمان بهتر کند، تهی می‌شویم.

۴. ما می‌توانیم یاد بگیریم که احساسات خود را به صورت درونی پردازش و به آن اعتبار ببخشیم و سپس فکر کنیم که چگونه آنها را به بهترین شکل بیان کنیم. زمانی که دریابیم در پس اضطراب ما، ترس، غم، هیجان و شادی پنهان شده است، اضطراب به میزان قابل‌توجهی کاهش پیدا می‌کند و می‌توانیم با احساسات زیربنایی به طور مؤثرتری برخورد کنیم. به عنوان مثال، اگر احساس کنیم شخص دیگری بر مرزهای ما پا گذاشته است می‌توانیم خشم خود را پردازش کرده و از آن برای ابراز خواسته‌ها و نیازهایمان استفاده کنیم و یا تصمیم بگیریم که در لحظه دست به کاری نزنیم.

 

تجربه احساسات اصیل به ما کمک می‌کند با خود واقعیمان بیشتر در ارتباط باشیم، ذهن ما به بدنمان متصل‌تر می‌شود و انسجام بیشتری در خود احساس می‌کنیم، در واقع یکپارچه‌تر می‌شویم. این احساسات بیانگر نیازهای اصیل ما هستند. آنها به ما نشان می‌دهند چه کسی هستیم و چگونه تحت تأثیر تاریخچه زندگی خود قرار گرفته‌ایم. آنها در واقع مانند قطب‌نمایی ما را در زندگی هدایت می‌کنند.

درک بهتر از آب و هوایِ هیجانی

یکی از مهمترین مهارت‌هایی که کودکان باید بیاموزند، توانایی نام بردن و درک هیجانات است. درعین حال، والدین باید به آنها کمک کنند تا یاد بگیرند که هیجانات، موقتی و همیشه درحال‌ تغییرند. هیجانات، حالت‌های درونی ما هستند، نه صفتی مطلق برای تعریف خودمان. هیجانات بیشتر شبیه آب و هوا هستند: وقتی هوا بارانی‌ست، یک واقعیت است و نمی‌شود زیر آن ایستاد و وانمود کرد باران نمی‌بارد؛ اما به همان اندازه هم سطحی‌نگرانه است که فکر کنیم دیگر هرگز آفتاب از پشت ابر در نخواهد آمد.

نیاز است والدین به فرزندانشان کمک کنند تا درک کنند که ابرهای هیجانی هم، گذرا هستند. قرار نیست برای همیشه احساساتی مثل غمگینی، خشم، صدمه دیدن یا تنهایی در فرزندانتان باقی بمانند. گرچه در ابتدا، برای کودکی که صدمه دیده یا ترسیده است، درک این مفهوم دشوار خواهد بود. برای چنین کودکی، سخت است قبول کند رنجی که اکنون تحمل می‌کند، همیشگی نخواهد ماند. اتخاذ یک دیدگاه دورنگرانه حتی در برخی موارد برای بزرگسالان هم دشوار است، چه برسد به کودکان.

بنابراین، یکی از وظایف مهم والدین این است که به فرزندانشان کمک کنند تا موقتی‌ بودن احساسات را درک کنند و کم‌کم ذهن خود را گسترش دهند. هرچه بیشتر به فرزند خود، این رفت و آمد در احساسات را آموزش دهید، او کمتر روی یک مسئله دشوار هیجانی متمرکز می‌ماند و مهارتهای بیشتری کسب می‌کند.

یکی از راه‌حل‌های مفید برای آموزش احساسات، متمرکز کردن توجه کودک به حالات جسمانی خودش است. کودکان می‌توانند یاد بگیرند که وقتی توی معده‌شان همه‌چیز بهم می‌ریزد، علامتی از «اضطراب» است. یا میل به زدنِ کسی، علامتی از «خشم» یا «ناکامی» است. توجه و پی بردن به احساسات گوناگون، به یک کودک کمک می‌کند تا درونیات خود را بهتر درک کند و نهایتاً بتواند با کمک بزرگترها، راه‌حل‌هایی برای کنارآمدن با احساساتش، به کار ببرد.

سعی کنید وقت کافی بگذارید و از فرزندانتان بپرسید در آن لحظه، چه احساسی را تجربه می‌کنند؟ به آنها کمک کنید احساساتشان را با کلماتی بیشتر از صفات مبهمی مثل «خوب» یا «بد» توصیف کنند. در اینجا، هدف این است که فرزندانتان متوجه شوند که درون آنها، رنگین‌کمانی از احساسات مختلف وجود دارد. شاید در بعضی مواقع، اگر خودتان شروع کنندۀ توصیف باشید، به آنها کمک بیشتری بکند. مثلاً: «می‌دونم خیلی ناامید شدی وقتی نتونستی اون خوراکی رو بخری.» و بعد به موازات افزایش سن، به آنها کمک کنید تا با ظرافت‌های بیشتری در هیجانات آشنا شوند: «می‌دونم وقتی اردویی که دوستش داشتی کنسل شد، احساسات زیادی رو همزمان تجربه کردی. شاید عصبانیت، ناامیدی، حس تحقیر یا خشم.... فکر می‌کنی دیگه چیا بود؟»

نیاز به تنظیم هیجان

نیاز به تنظیم هیجان از زمان نوزادی آغاز می شود وحتی تا بزرگسالی نیز ادامه پیدا می کند. مادر هیجان های ناخوشایند و شدید نظیر ترس، اضطراب ، خشم و غم نوزاد را تنظیم می کند. او با در آغوش گرفتن وآرام کردن کودک درحین گریه کردن، خواندن لالایی، تبسم کردن و تکان دادن ملایم به کاهش احساس های ناخوشایند نوزاد می پردازد. از این طریق نوزاد می فهمد که فردی هست که به وی کمک می کند هیجان های منفی او را می پذیرد و مدیریت می کند. او مدام در زمان هایی که نیاز دارد به سمت مادرش باز می گردد. این کار باعث می شود تا در نهایت یاد بگیرد که چگونه خود را آرام کند. مثلاً وقتی به مهد کودک می رود می تواند بجای اینکه گریه کند، بتواند بدون والدش خود را آرام کند یا بجای اینکه از ما بخواهد همراه او به اتاق تاریک برویم. خودش با آواز خواندن یا با خود صحبت کردن وارد آن شود.

هیجان‌ها، راهنمای زندگی

هیجان‌ها زندگی ما را به شیوه‌های مختلفی هدایت می‌کنند،‌ چه گرایش به پنهان نگه داشتن آنها داشته باشیم یا از آنها اجتناب کنیم و چه آنها را ابراز کنیم. اکثر ما نمی‌دانیم این هیجانات تا چه اندازه افکار و رفتار ما را تحت تأثیر قرار می‌دهند.

کاوش در هیجانات برای هرکس که امیدوار است خود را بشناسد، رشد کند و روابط سالم برقرار کند و آنچه را در زندگی می‌خواهد دنبال کند مفید است.

هیجان‌هایمان به ما نشان می‌دهند چه کسی هستیم و چگونه تحت تأثیر تاریخچه زندگی خود قرار گرفته‌ایم. خیلی از واکنش‌های ما توسط هیجان‌ها آغاز می‌گردد و سؤالاتی را با خود در پی دارد که چه هیجان‌هایی زیر این رفتارها قرار دارد، کدام یک از هیجان‌های ما سازگارانه و کدام یک ناسازگارانه هستند، کدام یک از هیجان‌های ما در زمان حال تحریک می‌شود اما ریشه در گذشته‌مان دارد؟

دکتر لزلی گرینبرگ، مبتکر اصلی درمان مبتنی بر هیجان اظهار می‌کند که ما باید در یک هارمونی آگاهانه با هیجان‌های خود زندگی کنیم نه اینکه تلاش کنیم آنها را کنترل کنیم، غالبا این هارمونی از درک واکنش‌های عاطفی‌مان و تشخیص این‌که آیا هیجانات ما ماهیت اولیه یا ثانویه دارند و آیا انطباقی‌اند یا غیرانطباقی حاصل می‌شوند.

هیجان‌های اولیه اولین واکنش‌های هیجانی ما هستند و اغلب هیجان‌های ثانویه دفاعی بیشتری به دنبال دارند، گاهی اوقات به طور هشیاری از هیجان‌های ثانویه‌مان آگاهی داریم: خشمی که روی احساس آسیب‌دیدن را می‌پوشاند، خجالتی که روی غم و اندوهمان را می‌گیرد یا اضطرابی که حاکی از ترسی شدید است؛ برای مثال اگر دوستمان دیر به سر قرار برسد یا به طریقی ما را رها کند احساس عصبانیت و خشم می‌کنیم در حالیکه اگر به واکنش اولیه‌مان نگاهی بیندازیم ممکن است دریابیم که در ابتدا احساساتی مانند آسیب‌پذیری، خواستنی نبودن و شرم داشتیم.

هیجان‌های اولیه‌مان نمایی زودگذر از نیازهایمان در اختیارمان می‌گذارند، ‌وقتی به خود اجازه دهیم تا با آنها ارتباط برقرار کنیم، می‌توانیم آنها را به دوست، همسر یا خانواده‌مان ابراز کنیم و احتمالاً واکنش متفاوتی نشان خواهیم داد.

وقتی هم‌نوا با هیجانات خود زندگی کنیم، ‌ارتباط بیشتری با خودمان برقرار می‌کنیم، بینشی نسبت به هیجان‌های اصلی خود که واکنش‌هایی در ما برمی‌انگیزند و خودمان که این واکنش‌ها را ایجاد می‌کند پیدا می‌کنیم؛ هیجان‌ها سازوکارهای انطباقی هستند که به ما اطلاعات بسیار مهمی می‌دهند، با تمرکز بر این هیجان‌ها با شفقت به خود و کنجکاوی می‌توانیم بفهمیم که هستیم و چه می‌خواهیم.