زیاد شنیدهایم بیاعتنایی به قشقرق کودک یا حتی فرستادن او به اتاقش، به عنوان روشهای مؤثر تربیتی پیشنهاد میشوند. اما چرا بیشتر اوقات این روشها مؤثر نیستند؟
گاهی والدین به قصد اینکه قشقرق در کودک «تشویق» نشود، به آن بیتوجهی میکنند. اما در واقع قشقرق علامتی از ناتوانی کودک در مدیریت آن موقعیت یا احساسات مربوط به آن است.
بیتوجهی شما به قشقرق او، فقط این پیام را میدهد: «وقتی حالت بده و هیجانات شدیدی تجربه میکنی، من نمیتونم تحملت کنم و تو رو بپذیرم.»
شاید بیتوجهی در کوتاهمدت قشقرق را کاهش دهد، اما به معنی کسب توانایی جدیدی در کودک نیست؛ او فقط دیگر از کمکِ شما ناامید شده است.
در بلندمدت، بیتوجهی ناامنی را در کودک افزایش میدهد و به رابطه شما با فرزندتان آسیب میزند.
برخلاف آنچه تصور میکنیم، حضور والد باعث تقویت قشقرق نمیشود، بلکه کودک احساس میکند حتی در اوضاع سخت، والد قادر است به او برای درک آن موقعیت و مدیریت احساسات ناخوشایندش کمک کند.
نگرانی و اضطراب ما اگر شدید باشد تأثیر نامطلوبی بر کودکمان خواهد داشت. علیرغم اینکه گاهی با تمام قوا سعی میکنیم خود را کنترل کنیم یا نگرانیمان را بروز ندهیم اما در نهایت متحیر میشویم که چگونه کودکمان متوجه حال بد ما شده و واکنش نشان داده یا او نیز متقابلاً مضطرب گشته است. اصولاً مادران مضطرب، فرزندان مضطربی را تربیت میکنند. پس ما ناآگاهانه و ناخواسته شرایطی را فراهم میکنیم که کودکمان را دچار اضطراب می کند. کودک ما تمام نشانه های بدنی و رفتارهای بیرونی ما را می بیند و درک و تفسیر می کند. جالب است بدانید که حتی الزاما نیازی به کلام نیست تا نگرانی هایمان منتقل شوند. بنابراین بایستی با مدیریت و کاهش اضطرابمان به بهتر شدن اضطراب کودکمان نیز کمک کنیم.
ریشه توانایی کودک در سروسامان دادن احساسات و تنظیم هیجاناتش به هفتهها و ماههای اولیه تعامل او با والد برمیگردد.
کودک به سادگی با چیزهای ناآشنا در محیط مانند بوها، صداها و جدایی از مراقبش پریشان میشود. برای مثال، کودک در تختش دراز کشیده و شروع به گریه میکند، ذهن و بدنش در تلاشند تا احساسات ناخوشایند را مدیریت کنند. قبل از اینکه مادر سر برسد او هیچ مرجعی برای شناخت این احساسات درونی و آنچه در خارج از او رخ میدهد، ندارد. گویی این احساسات به طور تصادفی و بیاینکه دلیلی در بیرون از او داشته باشند برای او اتفاق افتاده است.
چه چیزی به کودک کمک میکند این احساسات ناخوشایند را سامان بخشد؟
خوشبختانه کودک میتواند بر یک نیروی توانمند در سامان بخشیدن به این احساسات تکیه کند: مراقبش
رشد هیجانی کودک و توانایی او برای مدیریت احساساتش بسیار پیچیده است و در ابتدای تولد، کاملا وابسته به مراقبین است. این فرآیند در بیشتر موارد یک فرآیند غریزی است و بدون تلاش آگاهانهای انجام میشود.
مادر در ابتدا متوجه این وضعیت میشود و حالت درونی کودک را درک میکند (چیزی که درون ذهن او است) ، او سپس این حالتهای ذهنی را به یک محرک بیرونی نسبت میدهد (چیزی که بیرون ذهن او است)
به طور مثال: "مامان باید پوشک خیستو عوض کنه؟ مثل اینکه برات راحت نیست"
در این جمله ساده مادر به کودک میفهماند که حالت ذهنیاش را درک کرده، حالت ذهنی که دارای افکار و احساساتی است.
هربار که احساسات درونی کودکتان را به دنیای خارج او متصل میکنید، کودک شروع به درک کارکرد دنیای بیرونی و درونی میکند.
وقتی با کلمات برای او بیان میکنید که چه چیزی درونش میگذرد به او کمک میکنید تا خودش، شما و دنیای بیرون را بیشتر بفهمد و به تدریج توانایی تنظیم هیجاناتش را خود به دست آورد.
پدر و مادری کردن، کاری است که همه ما میخواهیم آن را درست انجام دهیم. برای همین دائماً راهکارهای فرزندپروریمان را با راهکارهای دیگران مقایسه میکنیم و بدنبال شیوههای به روزتر در فرزندپروری هستیم. اما در نهایت باز هم نگرانیم که چرا برخی راهکارها بر روی کودکمان جواب نمیدهد، در صورتی که دیگران در آن راهکارها موفق هستند. در واقع بیشتر ما به عنوان والد، دنبال راه حلهای عملی هستیم که به ما بگوید باید چکار بکنیم. ولی والد بودن بیشتر از آن که به این موضوع مربوط باشد که ما چه کاری انجام میدهیم و آن کار چقدر درست است وابسته به این موضوع است که ما به عنوان والد تا چه اندازه درک درستی از علتهای زیربنایی رفتارهای فرزند خود داریم یا به عبارت بهتر تا چه اندازه کنجکاو و مشتاق هستیم تا دنیای درونی فرزندمان را بشناسیم و درک کنیم.
رفتار کودک به ندرت تصادفی و بدون علت است. بینش پیدا کردن به این علل و درک رفتارهای بیرونی او بر اساس آنچه در درونش میگذرد، بزرگترین نقش ما به عنوان یک والد است.
غیر ممکن است یک مادر در تمام زمانها قادر باشد نزدیک و در دسترس کودکش باشد؛ که البته ما به والدی نیاز داریم که نسبت زمانهایی که این ویژگیها را دارد به زمانهایی که نمیتواند این نقش را به خوبی بازی کند بیشتر باشد: این برای ایمنی یک کودک کافی است و برای یک والد به اندازه کافی خوب. حتماً به خاطر دارید که اگر چنین والدی هم میتوانست وجود داشته باشد به رشد کودک کمکی نمیکرد.
خطاهای والدگری و اشتباهات سهوی ناشی از آن بخش جدایی ناپذیر پدر و مادر بودن هستند و بخش ضروری از رشد کودک. چون کودک بواسطه این خطاها یاد میگیرد که دنیای بیرون همیشه آن چیزی نیست که او دوست دارد باشد و بتواند از این راه مهارتهایی را در خود بوجود آورد. فقط حتماً موافقید که این اشتباهاتِ سهوی باید ترمیم و جبران شوند و میزان آنها نباید نسبت به زمانهایی که ما رفتارهای درست انجام میدهیم بیشتر باشد.