Skip to main content

آیا احساسات بر سلامت جسمانی تأثیر می‌گذارند؟

بخش بزرگی از ارزشمندی زندگی به هیجاناتی برمی‌گردد که روزانه آن‌ها را تجربه می‌کنیم، گاه از آن لذت می‌بریم و گاه برایمان ناخوشایند است. 

به احساس شادی درونی‌ای فکر کنید که با دیدن لبخند عزیزانتان به شما دست می‌دهد. غافلگیری خوشایندی را تصور کنید که با دیدن رنگین‌کمان بعد از یک روز بارانی تجربه می‌‌کنید یا رضایت خاطری که بعد از نوازش گربه‌ای بی‌پناه احساس می‌کنید.

حتی احساسات به اصطلاح "منفی" هم می‌توانند جذابیت‌های خاص خود را داشته باشند و یا حداقل می‌توانند زندگی را برایمان امن‌تر کنند. به خشمی فکر کنید که اجازه نداد فردی به توهین‌هایش ادامه دهد، به غم بیمار شدن پدرتان که باعث شد از او مراقبت کنید و.... خوب یا بد، احساسات بخشی جدانشدنی از زندگی ما هستند. آیا به تجربیات عاطفی خود در زندگی اهمیت می‌دهید؟

آیا برای سلامت جسمانی خود نیز اهمیت قائل هستید؟ ممکن است پاسخ دهید: "معلومه که بله". در واقع ما به طور کلی انگیزه زیادی برای دوری از بیماری، حفظ تحرک بدنی و ارتقای سلامت بدنمان داریم. گویی مغزمان طوری سیم‌پیچی شده که این کار را برای حفظ بقای خود انجام دهیم.

سؤال دیگری اینجا مطرح می‌شود: آیا از تأثیر احساساتتان بر سلامت جسمانی آگاهید؟ اگر چنین است، آیا تا به حال تلاش کرده‌اید کیفیت تجارب احساسی خود را برای بالا بردن سلامت جسمانی‌تان ارتقا دهید؟ علیرغم اینکه بیشتر ما برای سلامت جسمانی و روانی خود اهمیت قائل هستیم، با این حال نمی‌دانیم که این جنبه‌ها تا چه حد با هم در ارتباط هستند.

احساسات از جهات مختلفی بر بدن تأثیرگذارند، می‌توانند مفید باشند و یا آسیب‌زا، گذرا یا طولانی‌مدت. برای مثال در کوتاه‌مدت، اگر دوره‌ای از استرس بالا را تحمل کرده‌ باشیم ممکن است بیشتر به سرماخوردگی مبتلا شویم. در طولانی‌مدت، افرادی که هیجانات مثبت بیشتری تجربه می‌کنند در مقایسه با افرادی که این هیجانات را کمتر تجربه می‌کنند به طور میانگین بیشتر عمر می‌کنند. در پژوهش‌های متعددی، طیف گسترده‌ای از عوامل مرتبط با احساسات ( به عنوان مثال، عاطفه مثبت و منفی، سرکوب احساسات، برون‌ریزی هیجانات و غیره ) بر روی چگونگی تأثیر این عوامل بر بدن بررسی شده است.

خبرهای خوبی هم در راه است! با شناخت تأثیرات خلق و خو، هیجانات و نحوه مدیریت احساسات بر بدن می‌توانیم عواملی را شناسایی کنیم که بر سلامت جسمانی‌مان تأثیرگذارند. در این راه می‌توان از متخصصین سلامت روان کمک گرفت تا بتوانیم الگوهای سالم‌تری از تجارب احساسی‌مان را دنبال کنیم که در نهایت زندگی ما را بهبود می‌بخشند.

 

 

احساسات پردازش‌نشده

این یکی از ویژگی‌های مغز ماست: همه هیجاناتی که با خود به همراه داریم ممکن است کاملاً شناخته، درک و یا حتی به درستی احساس نشوند. این‌ها احساساتی هستند که به شکل پردازش نشده و یا به عبارتی هضم ‌نشده در درون ما وجود دارند. برای مثال بسیاری از نگرانی‌هایی که به آنها اعتنایی نمی‌کنیم و و در قالب اضطراب‌های شدید نمایان شوند. این اضطراب‌ها بر ما تأثیر می‌گذارند. تأثیر برگرفته از این اضطراب‌ها خود را به شکل یک نیاز اجباری برای کار کردن، ورزش کردن یا مهمانی رفتن نشان دهد، ترس از این‌که زمانی را تنها برای خود صرف کنیم و مبادا گوشه‌ای از این اضطراب‌ها برایمان یادآوری شود.

ما به نادیده‌گرفتن احساسات خود ادامه می‌دهیم، دوستی از اعتمادمان سوء استفاده می‌کند و عزت‌نفس ما را زیر سؤال می‌برد، اما به روی خودمان نمی‌آوریم چون از این احساس آسیب‌پذیری گریزان هستیم، گویی در درون آسیب دیده‌ایم اما ظاهر خود را حفظ می‌کنیم، گویی که به اجبار زخم خود را می‌پوشانیم، خود را بی‌حس می‌کنیم و با نوعی از بدبینی رابطه را ادامه می‌دهیم.

ما برای پردازش نکردن احساسات خود بهای گرانی را می‌پردازیم، در مورد همه‌چیز افسرده می‌شویم چون برای آن موضوع خاص غمگین نشدیم، نمی‌توانیم به خوبی بخوابیم، گویی بی‌خوابی بهایی است که برای همه احساساتی می‌پردازیم که در طول روز پردازش نشدند.

ما به شفقت نیاز داریم. ما گاهی احساساتمان را پردازش نمی‌کنیم چون آنچه که حس خواهیم کرد، گاهی بسیار متفاوت از تصویری است که از خود داریم، گاه مغایر با تعریف جامعه از نرمال بودن و گاه متفاوت از تصویر شخصی‌ است که دوست داریم مانند او باشیم. این پردازش نکردن از روی تنبلی و یا بی‌توجهی نیست، بلکه در واقع شناخت خود و احساسات واقعی گاهی دردناک است.

پردازش احساسات به دوستانی خوب، درمانگرانی ماهر و لحظاتی از بودن در زمان حال نیاز دارد، زمانی که بتوان دفاع‌هایی را که نمی‌گذارند احساساتمان را ببینیم،‌ کنار بگذاریم. شاید در روند پردازش هیجانات گاه خلقمان پایین بیاید اما باید بهایی را برای آگاهی از خودمان بپردازیم، بهایی که می‌تواند دوره‌ای از سوگواری باشد، سوگواری برای درک این آگاهی که بخش‌هایی از زندگی گاهی ناراحت‌کننده‌تر از آن است که می‌خواستیم.

بازی‌های تخیلی؛ راهی برای درک دیگران

پژوهش‌های روانشناسی پیوند مهمی را بین توانایی شرکت در بازی‌های تخیلی و تحول توانایی کودک در درک احساسات و باورهای دیگران نشان می‌دهد. این مطالعات نشان می‌داد هرچه بیشتر والدین در مورد احساساتشان در طول این تعامل‌ها با کودکان صحبت می‌کردند، کودکان بیشتر در این بازی‌های وانمودی و تخیلی شرکت می‌کردند و بالعکس. بنابراین این بازی‌های تخیلی باعث می‌شود کودکان بیشتر بتوانند دیدگاه‌ها و احساسات دیگران را در مورد موضوعات مختلف درک کنند.

همانطور که تماشای یک برنامه تلویزیونی فرصتی را فراهم می‌آورد تا بتوانید در مورد دنیای ذهنی دیگران صحبت کنید، در این بازی‌های تخیلی نیز امکان صحبت در مورد افکار و احساسات دیگران وجود دارد که به نوبه خود می‌تواند ظرفیت همدلی و درک دیدگاه دیگران را در کودک ایجاد کند.

به طور مثال وقتی شما با کودکتان عروسک‌بازی می‌کنید،‌ می‌توانید در مورد احساسات و افکار عروسک‌هایش صحبت کنید. با یک کودک بزرگتر می‌توانید مسابقه دارت یا خوانندگی داشته باشید و تظاهر کنید که هر دو افراد مشهوری هستید و با یکدیگر رقابت کنید، یا دانش‌آموزی هستید که از او درس فرا می‌گیرید.           

کودک نه تنها از اینکه وارد دنیای تخیلاتش شده‌اید لذت خواهد برد بلکه همچنین به او کمک خواهید کرد تا بتواند دیگران را بهتر درک کند، چیزی که به زندگی اجتماعی او در حال و آینده کمک زیادی خواهد کرد.

پدر و مادری کردن

پدر و مادری کردن، مسیری پر از اوج و فرودهای مداوم است. همه ما کم و بیش با تجربه‌های متفاوتی در این راه روبه‌رو شده‌ایم. از احساس‌هایی شیرین و خوشایند تا احساس‌هایی تلخ و ناخوشایند. والد بودن تجربه‌های بی‌نظیر و لذت‌بخشی را برای ما فراهم می‌اورد ولی در عین حال می‌تواند پر از تعارض، سردرگمی و استرس نیز باشد. وقتی کودکمان کلمه جدیدی می‌گوید، صدایمان می‌کند، به آغوشمان می‌پرد، به ما لبخند می‌زند و یا کار بامزه‌ای انجام می‌دهد، با تمام وجودمان غرق در لذت و شادی می‌شویم؛ احساس شیرینی که با هیچ چیز در دنیا آن را معاوضه نمی‌کنیم. فرزندان می‌توانند هیجانات خوشایند زیادی را به ما هدیه دهند.

در مقابل، وقتی کودکمان حرفمان را گوش نمی‌دهد، گریه می‌کند، بدقلقی می‌کند، قشقرق به راه می‌اندازد، لجبازی می‌کند و خرابکاری می‌کند، آن وقت است که عرصه بر ما تنگ می‌شود و احساس‌های ناخوشایند بر سرمان آوار می‌شوند به طوریکه اصل پدر ومادر شدنمان را زیر سوال می‌بریم و گاهی از بچه‌دار شدن پشیمان می‌شویم. این احساس‌های تلخ، ما را کلافه و ناامید می‌کنند. مساله مهم این است که بسیاری از ما به عنوان والد به خودمان اجازه نمی‌دهیم که در مورد نقشی که داریم احساس منفی داشته‌باشیم، گاهی عصبانی شویم، گاهی ناامید، گاهی پشیمان می‌شویم و به خودمان می‌گوییم: مادر خوب بودن، پدرخوب بودن یعنی همیشه خوشحال بودن، صبور و آرام بودن. ولی واقعیت چیز دیگری است.

همه والدین گاهی احساس‌های منفی را تجربه می‌کنند و شاید بهترین کار این باشد که ما بپذیریم گاهی والد بودن در ما چنین احساساتی را بوجود می‌آورد و این طبیعی است؛ چون والد بودن کار سختی است.

پیامد احساسی برای کودکان

من زمان کافی برای نشستن و اجازه دادن به کودکم برای تجربه هیجاناتش ندارم. من نیاز دارم که کارهای روزانه­ام را انجام دهم.

این موضوع برای کودکان چه پیامد احساسی خواهد داشت:

والدین من زمان کافی برای احساسات من ندارند

ظرف ها از احساسات من مهم ترند

احساسات من مشکل­سازند

احساسات من مهم نیستند

احساسات من معتبر نیستند

اگر کودکان ما این پیام را دریافت می­کنند، آنها دیگر برای تجربه احساساتشان سراغ ما نخواهند آمد و ما یا خودمان فکر می­کنیم: اوه چه عالی، جواب داد. اما بعدا متوجه خواهید شد که آنها همچنان عصبانی، غمگین، ناامید و دور هستند آنها همچنان همه آن احساسات را دارند  فقط دیگر برای به اشتراک‌گذاشتن این هیجانات با دیگران احساس امنیت نمی‌کنند. هر بار که من با والدین در مورد این موضوع صحبت می‌کنم آن‌ها از کارهای متنوعشان می­گویند و اینکه زمان کافی ندارند. در واقع در کنار فهرست کاری طولانی، ناراحتی والدین در مواجهه با هیحانات شدید نیز بخشی از این ماجراست.

شما بعنوان والد در مواجهه با احساسات کودکانتان چه تجربه ای دارید؟ چه عواملی شما را از پاسخگویی به آنها باز می­دارد؟

تنبیه انسان شدن

غالبا کودکان برای انسان شدن تنبیه می‌شوند.
آنها اجازه ندارند خلق بد، روزهای بد، لحن توام با بی‌احترامی، یا نگرش بدی داشته باشند.
در حالیکه همه ما بزرگسالان تجربه‌ی این حالات را در اغلب مواقع داشته‌ایم.
هیچ یک از ما کامل نیستیم. برای اینکه بتوانیم خودمان را دریابیم و بپذیریم بایستی استانداردهای ایده‌آل‌گرایانه مان را در مورد فرزندانمان متوقف کنیم.
"ربکا اینز"

در ستایش احساسات اصیل

احساسات بخش مهمی از زندگی ما هستند. اما در مورد این نیروهای هیجانی که قدرت زیادی برای رشد و یا سرکوب ما دارند آموزش کمی به ما داده شده است. دانستن برخی موارد در مورد اهمیت احساسات به ما کمک می‌کند

 

۱.داشتن احساسات شما را ضعیف نمی‌کند. مغز شما به درستی کار می‌کند. احساسات شما واقعیت انسان بودن شما را خاطر نشان می‌کند. مغز همه افراد برای تجربه خشم، غم، ترس، انزجار، شادی، هیجان و...طراحی شده است.احساسات اصیل به ما کمک می‌کنند بقا پیدا کنیم. به عنوان مثال، ترس ما را از خطر دور می‌کند. زمانی که احساسات اصیلمان مورد قضاوت، شرمساری یا طرد شدن قرار بگیرند دچار اضطراب، ناامنی یا افسردگی خواهیم شد.

۲. احساسات اصیل به ما احساس زنده بودن و انسان بودن می‌دهند. این احساسات انرژی روانی ما را تأمین می‌کنند. افکار ما راکد است. این احساسات اصیل ما هستند که به تجربیات زندگی رنگ و بوی می‌بخشند. احساسات به بدن ما انرژی می‌بخشند و آن را به جنبش در‌می‌آورند. به عنوان مثال، خشم بدن ما را برای مبارزه آماده می‌کند تا به ما کمک کند از یک حمله جان سالم به در ببریم. انزجار، با رفلکس تهوع، ما را وادار می‌کند چیزی سمی را دفع کنیم و از ما در برابر مواد غذایی سمی و افراد سمی محافظت می‌کند. زمانی که غم و اندوهی را به دنبال از دست دادن فردی بااهمیت احساس می‌کنیم، به دنبال آرامش و ارتباط می‌گردیم و به آن پاسخ دهیم تا التیام پیدا کنیم.

۳. گاهی جامعه و خانواده با پیام‌هایی آشکار و یا نامحسوس به ما یاد می‌دهند احساسات را نادیده بگیریم، بی‌اعتبار یا دفن و گاه سرکوب کنیم. این عواقب زیادی برای سلامت روان ما در پی دارد. برای سال‌های متمادی، جامعه ما را به این باور رسانده که می‌توانیم «ذهنی فراتر از ماده و جسم» داشته باشیم بدون اینکه واقعاً نقش و زیست‌شناسی احساسات را درک کنیم. اضطراب، افسردگی و بسیاری از اختلالات روانی، ناشی از مسدود شدن احساسات هستند. وقتی این احساسات به قدری دردناک باشند که نتوان آن‌ها را به تنهایی تحمل کرد، ذهن و بدن ما راهبردهای مختلفی را برای سرکوب این احساسات به کار می‌گیرد. و زمانی ما جریان این احساسات را مسدود کنیم، از سرزندگی و انرژی که می‌تواند زندگی را برایمان بهتر کند، تهی می‌شویم.

۴. ما می‌توانیم یاد بگیریم که احساسات خود را به صورت درونی پردازش و به آن اعتبار ببخشیم و سپس فکر کنیم که چگونه آنها را به بهترین شکل بیان کنیم. زمانی که دریابیم در پس اضطراب ما، ترس، غم، هیجان و شادی پنهان شده است، اضطراب به میزان قابل‌توجهی کاهش پیدا می‌کند و می‌توانیم با احساسات زیربنایی به طور مؤثرتری برخورد کنیم. به عنوان مثال، اگر احساس کنیم شخص دیگری بر مرزهای ما پا گذاشته است می‌توانیم خشم خود را پردازش کرده و از آن برای ابراز خواسته‌ها و نیازهایمان استفاده کنیم و یا تصمیم بگیریم که در لحظه دست به کاری نزنیم.

 

تجربه احساسات اصیل به ما کمک می‌کند با خود واقعیمان بیشتر در ارتباط باشیم، ذهن ما به بدنمان متصل‌تر می‌شود و انسجام بیشتری در خود احساس می‌کنیم، در واقع یکپارچه‌تر می‌شویم. این احساسات بیانگر نیازهای اصیل ما هستند. آنها به ما نشان می‌دهند چه کسی هستیم و چگونه تحت تأثیر تاریخچه زندگی خود قرار گرفته‌ایم. آنها در واقع مانند قطب‌نمایی ما را در زندگی هدایت می‌کنند.

لمس احساسات

 

شاید عجیب به نظر برسد، اما بخش بزرگی از مشکلات جهان ناشی از پدیده‌‌ای غیرمعمول در ذهن است: در ارتباط نبودن با احساسات و لمس نکردن تجارب احساسی.

 احساسات قطب‌نمای زندگی هستند و اگر آن‌ها را تجربه نکرده و شناختی از آنها نداشته باشیم کارکرد زندگی‌مان مختل می‌شود.

وقتی برای اولین بار این مفهوم به گوشمان می‌خورد عجیب و حتی کمی خنده‌دار به نظر می‌رسد؛ چطور ممکن است ندانیم چه احساسی داریم!

از دید بیرونی، ما موجوداتی منسجم هستیم، یک نام داریم و به یک بدن تعلق داریم، با این حال حداقل دو بخش متمایز در درون ما وجود دارد: خود تجربه‌گر و خود مشاهده‌گر، گاهی این دو کاملاً همسو هستند، شخصی از ما می‌پرسد چه احساسی داری و ارتباط این دو بخش به قدری هماهنگ است که  به سادگی می‌توانیم احساسمان را ببینیم و از آن بگوییم.

گاهی موارد پیچیده‌تری هم رخ می‌دهد، بعد از یک روز کاری طولانی در خانه نشسته‌ایم و این احساس را داریم که همه چیز آرام است، با این حال یک اظهارنظر جزئی از سمت شریک زندگی‌مان به کلی ما را آشفته می‌کند و شروع به داد زدن می‌کنیم، تا جایی که به یک بحران بدل شود.

چرا برای خود مشاهده‌گر تحلیل این احساسات دشوار است؟  شاید به این دلیل که ما تحت‌تأثیر فضای ذهنی در مورد غیرقابل پذیرش بودن برخی احساسات هستیم. برای شناخت بهتر خود ما به سطحی از خودآگاهی، شجاعت و صداقت نیازمندیم. در تمام دوران کودکی ایده‌هایی از پذیرش یا عدم پذیرش برخی از احساسات به ما القا شده، اینکه پسرها گریه نمی‌کنند، یا دخترها نباید شجاعت به خرج دهند.گویی دسته‌بندی‌هایی برای خود در نظر گرفته‌ایم، دختر خوب و پسر خوب

زمانی که این احساسات تهدید‌کننده به سراغمان می‌آیند، خود مشاهده‌گر کمی ترسیده و عقب می‌نشیند، به جای اینکه تحلیل دقیقی از احساس را ارائه دهد، بی‌حس شده و تحلیلی ارائه می‌دهد که با ایده‌های دوران کودکی‌تان مطابقت بیشتری داشته باشد، "من خسته هستم"، به جای اینکه "من ازت عصبانی‌ام".

با این حال، احساساتی که درک نشده‌اند، از بین نمی‌روند. آنها باقی هستند و نیرویشان را در جهات مختلفی پراکنده می‌کنند، حسادت خود را به شکل لجبازی نشان می‌دهد؛ خشم جای خود را به پرخاش می‌دهد و... این احساسات گاهی خود را کارکرد روزمره‌مان هم ابراز می‌کنند: اعتیاد به الکل، ناتوانی در کار، اعتیاد به کار، وسواس‌های پاکیزگی و غیره.

اما چطور می‌توان با احساسات در ارتباط بود و آنها را لمس کرد؟

خواندن رمان می‌تواند نقش زیادی در این فرآیند داشته باشد، یک رمان‌نویس خوب می‌تواند تجارب احساسی عمیقی در ما بیدار کند و پذیرش این احساسات را در ما تسهیل کند، احساساتی که تا پیش از این برایمان دست‌نایافتنی و تهدید‌کننده بودند.

راه دیگر، این است که مطمئن شویم زمان کافی برای شناخت و مشاهده خود اختصاص می‌دهیم. شاید شب‌هنگام و زمانی که سکوت همه جا را فرا گرفته زمان مناسبی باشد تا قلم و کاغذی در دست گرفته و از احساساتی بنویسید که هیچ‌گاه نتوانستند خود را ابراز کنند.

بودن در کنار افرادی که به ما کمک کنند تا احساساتمان را پذیرا باشیم می‌تواند ما را با احساساتمان آشتی دهد. آنها کسانی هستند که ما به آنها شنونده خوب می‌گوییم، می‌توانند دوست صمیمی باشند و یا درمانگرتان، کسی که حقیقت وجودیتان را بپذیرد و به احساسات سرکوب‌شده‌تان بال و پر دهد.

 

 

 

وقتی احساسات قدیمی رهایمان نمی‌کنند

اگر خانه‌تان به‌هم‌ریخته باشد، می‌دانید که تمام آن چیزهای کهنه و دورریختنی به‌تنهایی از بین نمی‌روند. باید وقت بگذارید و همه آن‌ها را ازنظر گذرانده و پاک‌سازی کنید. همین مسئله در مورد احساساتی صدق می‌کند که به نظر می‌رسد تاریخ انقضایشان گذشته بااین‌حال همچنان وجود دارند.

احساسات از بین نمی‌روند فقط به این خاطر که موقعیت اصلی که آن‌ها را ایجاد کرده پایان یافته است.

احساسات قدیمی و حل‌نشده انرژی‌تان را تحلیل می‌برند بیشتر به این دلیل که نادیده گرفتن و یا سرکوب کردن آن‌ها نیازمند تلاش زیادی است.

اگر به آن‌ها توجه نکنیم، این احساسات، زیرکانه، رفتار ما را تحت تأثیر خود قرار می‌دهند. آن‌ها می‌توانند خود را به شکل کلمات تندوتیز،‌ بی‌حوصلگی،‌ اشک‌های به‌یک‌باره، اضطراب و افسردگی و...ابراز کنند.

احساسات قدیمی به‌مثابه بی‌نظمی‌های ذهنی

به یاد داشته باشید برای اینکه با این احساسات قدیمی کنار بیایید باید مانند بی‌نظمی‌های فیزیکی با آن‌ها برخورد کنید. مثل هر بی‌نظمی فیزیکی،‌ این احساسات هم به دلیلی وجود دارند، هیچ‌کدام از این لباس‌های از مد افتاده شما خودبه‌خود در کمد شما پیدا نشدند؛ شما زمانی آن‌ها را به خانه آورده‌اید.

احساسات همیشه به دلیلی وجود دارند، آن‌ها به خاطر چیزی در زندگی‌تان راه‌اندازی شدند و تا زمانی که به‌خوبی تجربه نشوند همچنان درون شما باقی خواهند ماند.

هر شی‌ای در خانه و هر احساسی در قلب شما منشاءای دارد. بپذیرید که دلخوری،‌ اشتیاق و یا فقدان، حق حضور دارد. برای آنکه رها شوید نیاز است که تلاش آگاهانه‌ای انجام دهید.

گاه دشوار است که به میان اشیا قدیمی خود به‌خصوص از دوره‌های پیشین زندگی بروید و آن‌ها را دور بیندازید. پردازش احساسات هم دشوار است. برای رها کردن اندوه، خشم و ناامیدی نیاز است که آن را در ابتدا احساس کنید.

احساسش کنید تا التیام یابد

با شفقت و کنجکاوی احساسات قدیمی را وارسی کنید. از اینکه هنوز در درونتان وجود دارند از خود عصبانی نشوید. شاید تا قبل از این زمان، انرژی و اراده‌ای برای پردازش آن‌ها نداشتید. به خود افتخار کنید که امروز حاضر به رویارویی با آن‌ها هستید.

برای هر احساسی که همچنان با آن در چالش هستید، ببینید می‌توانید بفهمید چرا و چگونه به وجود آمده است

از خود تعدادی سؤال بپرسید.

اگر عصبانی هستید، چه بی‌عدالتی‌هایی را متحمل شده‌اید؟

اگر از شخص یا موقعیتی دلخور هستید، آیا فکر می‌کنید از شما سوءاستفاده شده و یا لیاقت شما چیست که به آن نرسیدید.

چه فرصت‌هایی از دست رفت و کدام روابط زود پایان یافت؟‌ این موقعیت‌ها ممکن است در شما حس تأسف را به وجود آورد؟

چه چیزهایی که از دست دادید و امکان ندارد که دوباره به دست آورید؟ این‌ها سایه‌ای از غم و اندوه را برجای خواهند گذاشت.

چه کسی چنان شما را آزار داد که اعتماد شما به دیگران را تحت تأثیر خود قرار داده است؟

اگر اشتیاق بی‌نامی درون شما وجود دارد، کدام قسمت از شما مورد غفلت واقع شده است؟

با شفقت این سؤالات را از خود بپرسید،‌ این کار را می‌توانید با یک درمانگر انجام دهید،‌ ممکن است برای توجه به این احساسات قدیمی نیاز به کمک داشته باشید چون اگر آن‌ها را لمس کنید آن‌ها نیز شما را لمس خواهند کرد.

ارتباط برقرار کردن با احساسات قدیمی (ترجیحاً با کمک گرفتن) مانند مرتب کردن آگاهانه اشیا فیزیکی است و می‌تواند به‌طور مؤثری می‌تواند به ذهنتان آرامش بخشد.