اگر از ابتدا حقیقت را به من میگفت، هرگز اینقدر عصبانی نمیشدم!
دروغ گفتن در مراحل تحول اتفاقی طبیعی است. چرا که احتمالا کودک با دروغ گفتن مرز واقعیت و خیال را میسنجد. اما آنچه میخواهیم بدان بپردازیم این است که کودکان با دروغبافی از خودشان در برابر عواقب رفتارهایشان مراقبت میکنند. وقتی میبینیم فرزندمان چیزی را انکار میکند که میدانیم اتفاق افتاده، خشمگین میشویم و احتمالا این واکنشها به ذهنمان میرسد: داری منو فریب میدی؟
اما چرا بچهها دروغ میگویند؟
اگر قضاوت و احساس خودمان را در مورد دروغ گفتن فرزندمان در نظر نگیریم و در عوض کوچکنمایی کنیم و کنجکاو شویم؛ دروغ گفتن او به نوعی جذاب میشود، اینطور نیست؟
ما میتوانیم فرزندی داشته باشیم که اساساً میداند که ما حقیقت را میدانیم اما همچنان داستان متفاوتی را برایمان تعریف کند. اتفاق بسیار جالبی در حال وقوع است؛ ایده بزرگ اینجاست: بچه ها برای محافظت از رابطهشان با ما، دروغ میگویند.
بچهها با چیزی هماهنگ میشوند که ما را به آنها نزدیک میکند. آنها همچنین یاد میگیرند که چه چیزی والدین را از آنها به واسطهی تنبیه، انتقاد، تمسخر و عصبانیت دور میکند. اگر کودکان باور داشته باشند که والدینشان با خشم، قضاوت و تنبیه به حقیقت واکنش نشان میدهند، برای حفظ دلبستگی دروغ میگویند. اگر بچهها باور داشته باشند که والدینشان با نگرانی، پرسوجو و درکی درست از چرایی رفتار بد؛ به حقیقت واکنش نشان میدهند، تمام روز صادق خواهند بود.
مورد دیگری که میتوان در نظر گرفت این است که کودک دروغ میگوید و نمیداند دروغ می گوید. در واقع آنچه والدین به عنوان دروغ در نظر میگیرند صرفا شاید تخیل کودک در مورد یک رویداد باشد.
+ دلایل زیربنایی دیگری نیز برای دروغ گفتن وجود دارد که نباید به سادگی از کنارشان عبور کنیم.
ترجمه و اقتباس: خانم نیکناز دیانی
هدف نهایی دلبستگی حفظ احساس ایمنی نوزاد است. وقتی نوزاد درمانده میشود، هم مادر و هم نوزاد برای کسب دوباره احساس ایمنی، کارهایی انجام میدهند (بالبی، 1969). برای مثال، نوزاد ناراحتی از این موضوع را با مضطرب شدن، گریه کردن و نزدیک شدن به مادر نشان میدهد. مادر به سمت کودک رفته، او را با صدایش آرام و از جایش بلند میکند. کودک به غر زدن ادامه میدهد و سپس به بدن مادر میچسبد، گریه کردن را متوقف نموده و به زودی شروع به تنفسی آرام و منظم میکند که این نشان دهنده کاهش برانگیختگی و کسب مجدد ایمنی است. به اصطلاح بالبی، نشانه تنیدگی نوزاد که از نظر کنشوری نوعی رفتار جستجوی دلبستگی به شمار میرود، نظام دلبستگی مادر را فعال میکند و مادر را برای آرام نمودن نوزاد بر میانگیزاند.
شما نمیتوانید به کودکتان خوابیدن را آموزش دهید زیرا او از قبل میداند که چگونه بخوابد. خواب عملکردی بیولوژیکی است که او میتواند از دوران جنینی انجام دهد.
شما به فرزندتان آموزش ندادهاید که نفس بکشد، مدفوع کند یا گازمعدهاش را دفع کند؛ با این حال آنها به نوعی سعی میکنند شما را متقاعد کنند که این عملکرد بیولوژیکی خاص تحت کنترل شماست.
شما به فرزندتان یاد نمیدهید که در شب به شما نیاز داشته باشد. آنها از قبل به شما نیاز داشتهاند؛ درواقع بیشتر به آنها یاد دادهاید که به شما اعتماد کنند.
شما به فرزندتان یاد ندادهاید که شب بیدار شود. مغز آنها این کار را انجام میدهد تا آنها را ایمن نگه دارد.
شما به آنها نیاموختهاید که در دوران شیردهی به خواب بروند. انسان ها هزاران سال به این شکل تکامل یافتهاند تا اطمینان حاصل شود که مادر و نوزاد استراحت میکنند.
شما با "به موقع" پاسخ دادن به کودک خود عادتهای بدی ایجاد نکردهاید و نخواهید کرد. شما در حال ساختن رابطهای ایمن هستید.
نویسنده: Paula morales mcdowell
مترجم: نیکناز دیانی
"تصور کنید به عنوان یک غریبه وارد یک شهر جدید می شویم، برای پیدا کردن محلی از یک نفر آدرسی می پرسیم، از شانس بد مان آن یک نفر آدرس اشتباهی به ما می دهد و ما را حسابی سرگردان می کند، در مورد این شهر چه احساسی پیدا می کنیم؟
به مردم آن چقدر دوباره اعتماد می کنیم؟
اما اگر کسی به شما کمک کند و با مهربانی آدرس را به ما نشان دهد، آن وقت در مورد این شهر و مردم آن چه احساسی خواهیم داشت؟"
با توجه به این مثال میتوانیم این تحلیل رو راحت درک کنیم که وقتی نیازهای کودک در رابطه والدگری رفع شود و کودک بتواند در یک رابطه مثبت با والدینش قرار گیرد در مورد خود و دیگران و دنیایی که در آن زندگی می کند، احساس آرامش کرده و به آنها اعتماد پیدا میکند. این کودک میتواند در آینده برای حل مشکلات از تواناییها و ظرفیتهای خودش استفاده کرده و در صورت نیاز از دیگران کمک بخواهد و روی کمک دیگران حساب کند.
اما اگر این رابطه مثبت نباشد ممکن است که کودک نسبت به تواناییهای خود یا کمک گرفتن از دیگران بدبین شود و دنیای بیرون را امن و قابل اعتماد تصور نکند. این کودکان ممکن است که به دلیل احساس ضعف و ناتوانی به والدین خود بچسبند و نخواهند که از آنها جدا شوند یا در موقعیتهای جدید علاقهای به جدا شدن از والدین نشان ندهند و نشانههای اضطراب و پریشانی را در این موقعیتها از خود بروز دهند. برخی از مواقع ممکن است این کودکان مدام نگران آینده یا نگران از دست دادن والدین خود شوند یا نگران عملکرد و اشتباهات خود باشند، ترس های زیادی را تجربه کنند و علاقه به انجام کارهای گروهی و جمعی نداشته باشند.