اگر ذهن مانند یک تونل باریک بود و ما قادر بودیم احساسات ناخوشایندمان را به آن راه ندهیم، میتوانستیم احساسات دردناکمان را نادیده بگیریم و آن را از خود دور کنیم، با این حال، ذهن بیشتر به یک کیسه جادویی شبیه است، کیسهای که احساسات در آن حمل شده، بزرگتر میشود و تا زمانی که مورد تأمل قرار نگیرد و معنای آن بررسی نشود رها نشده و هرروز سنگینتر میشود.
شرم یکی از دردناکترین احساساتیست که ممکن است تجربه کنیم، یکی از دشوارترین احساسات که بیرون کشیدن آن از این کیسه و رها شدن از آن از سختترین کارهاست.
در اینجا نکاتی را برایتان آوردیم که بهتر است در مورد شرم بدانید و کمک میکند شرم کمتری احساس کنید
- شرم با گناه تفاوت دارد
وقتی احساس کنید کار اشتباهی انجام دادهاید احساس گناه میکنید اما وقتی باور داشته باشید که مشکل خود شما هستید شرمگین میشوید. وقتی احساس گناه کنید انگیزهای برای جبران اشتباه در شما وجود دارد اما به هنگام احساس شرم شما خود را به مانند یک خطا میبینید، گویی نیرویی درونتان به شما میگوید که انسان بدی هستید، ارزش ندارید و... و این انگیزه هر جبران اشتباهی را از شما میگیرد.
- شرم میتواند از دوران کودکی شکل بگیرد
نوع مخرب شرم میتواند زمانی آغاز شود که هنوز یک کودک هستید. کودکان در جدا کردن احساسات خود از خودانگارهشان مهارت کمتری دارند. بنابراین وقتی در کودکی احساس بدی داشته باشید این باور را پیدا میکنید که خودتان بد هستید، از احساسی که دارید شرمگین میشوید و از ابراز آن هم اجتناب میکنید. مراقبین اولیه نقش مهمی در تعدیل این احساس شرم دارند.
3.شرم نشانههای مختلفی دارد
نشانههای زیادی وجود دارند که نشان میدهند شرمگین هستید. وقتی کسی بابت مطرح کردن موضوعی شرم داشته باشد معمولا به سمت پایین نگاه کرده و از تماس چشمی دوری میکند. صدایش را آرام کرده و شاید احساس کند که توان حرکت ندارد. شاید وقتی شرمگین باشید از انجام کارها به صورت بیمقدمه متنفر باشید و دوست داشته باشید که حتما برای آن برنامهریزی کرده و برایش آماده باشید. میترسید که حرفی خودجوش بزنید و کمهوش و بیخرد به نظر برسید، چیزهای جدید را امتحان نمیکنید و از قرار گرفتن در مرکز توجه جمعی خودداری میکنید. شرم باعث میشود احساس کنید نمیتوانید خود واقعیتان باشید و این خود واقعی همواره برای شما ناکافی است.
- شرم میتواند به هیجانهای منفی دیگری دامن بزند.
شرم میتواند منبع اصلی خشم، افسردگی و اضطراب باشد. وقتی شرمگین باشید و کسی از شما در ملایمترین حالت ممکن انتقاد کند واکنشی تدافعی نشان میدهید. خشم شما گویی تلاشی برای منحرف کردن شرم و توجهتان از احساسات پنهان دردناک در شماست. شرم میتواند باعث احساس بیارزشی، حساسیت بیش از حد و اضطراب در موقعیتهای اجتماعی شود. شرم همچنین سبب احساس پوچی و تنهایی در شما میشود
5.شرم بر روابط شما تأثیر منفی میگذارد
پنهانکاری و مخفی شدن دو خصیصه اصلی شرم هستند، دو عاملی که نابودگر روابط هم هستند. اگر در یک رابطه عاشقانه هستید، ممکن است احساس کنید که همیشه توسط شریک زندگیتان مورد قضاوت قرار میگیرید، خشمگین میشوید اما این خشم را به شکلی پنهان میکنید و در عوض آن را با رفتارهای منفعلانه پرخاشگرانه ابراز میکنید. شرم سبب میشود نتوانید به پارتنرتان اعتماد کنید و چون میخواهید از دید دیگران پنهان بمانید تمایلی به بیرون رفتن و ملاقات با شخصی جدید در زندگیتان نداشته باشید.
6.شرم بر سلامت جسمانی شما تأثیر میگذارد
شرم با اثرات جانبی که از خود به جای میگذارد میتواند منجر به فشار خون بالا، مشکلات گوارشی، بیخوابی، اعتیاد به الکل و مواد مخدر و اختلالات خوردن شود. مطالعهای نشان داد که شرم بیرونی یا ترس ما از قضاوت دیگران با بیاشتهایی ارتباط دارد، در حالی که شرم درونی یا انتقاد از خود و ارزیابی منفی با پرخوری عصبی مرتبط است.
7.شرم درونی ما میتواند بهبود یابد
اگر فردی دلسوز و یا یک رواندرمانگر متخصص شما را همراهی کند، میتوانید تجربیات شرمآور خود را با او در میان بگذارید و احساسات دردناک و قدیمی که برای مدتهای طولانی بر روانتان سنگینی میکند را برای او بازگو کنید. ابراز این احساسات کمک میکند بتوانید به تدریج از زیر بار این احساس دردناک رهایی یابید، باورهایتان را در مورد خود تغییر داده و خود را یک اشتباه و یا یک خطا ندانید، تغییری که بسیار عمیق خواهد بود و تأثیری شگرف بر تمام جنبههای زندگیتان خواهد گذاشت.
پایین بودن اعتماد به نفس اغلب منجر به چیزی میشود که آن را کمرویی میدانیم. اما اگر عمیقتر به کمرویی نگاهی بیندازیم پی میبریم که در لایههای زیرین مشکل عمیقتری وجود دارد. ما نسبت به خود، بدگمان هستیم و این بدگمانی نسبت به خود این حس را میدهد که گویی دیگران دلایل خوبی برای دوست نداشتن ما، زیر سؤال بردن افکار و رفتار ما و تمسخرمان دارند. این حس باعث میشود که ما از دنیای پیرامون خود بترسیم، سعی میکنیم کسی صدایمان را نشنود، جرأت نشان دادن چهرهمان را نداریم، از جمع گریزانیم چون فکر میکنیم سوژه خوبی برای تمسخر و تحقیر دیگران هستیم. کمرویی و خجالت ما موضع پیشگیرانهای در مقابل ضرباتی است که تصور میکنیم دیگران بر ما وارد خواهند کرد. خجالتی بودن ما ریشه در احساس بیارزشی دارد.
به عنوان یک فرد کمرو، خود را غریبهای در شهری بیگانه میبینیم که در آن هیچکسی را نمیشناسیم، از اینکه وارد رستورانی شده و غذا سفارش دهیم دچار وحشتیم. احساس میکنیم از دایره دوستی و محبت دیگران خارج هستیم. انگار که مطمئنیم هدف تمسخر و تحقیر دیگران قرار خواهیم گرفت. سرزنشگریهایی که در گفتن آن به خود مهارت داریم را به دیگران نسبت میدهیم و از آنها میترسیم. تصورمان از خود را در دیدگاههای دیگران مییابیم. از رفتن به فروشگاه لباس و خرید کردن وحشت داریم، فروشنده حتما متوجه خواهد شد که فرد شیک پوشی نیستیم، پول کافی نداریم، حتما از وزن نامتناسب ما وحشت خواهند کرد، گویی ما حق نداریم لباسی زیبا برای خود داشته باشیم. ما از مهمانی گریزانیم، حتما دیگران تصور میکنند که ما کسلکننده و بیانرژی هستیم و کاش در آن جمع حضور نداشتیم، و هزاران تصور دیگر.
فرانتس کافکا، رماننویس مشهور که گفته میشود از خودش تنفر داشت خود را در نقش یک سوسک تصور میکرد. این تصور برای خیلی از افرادی که خود را تحقیر میکنند آشناست. اگر از خود بیزار باشیم، معمولا با همه حیوانات کمتر دوستداشتنی همانندسازی میکنیم: کرگدن، عنکبوت و... ما اغلب در گوشه و کناریم، از سایهمان هم فرار میکنیم. جای تعجب نیست که با این دنیای درونی آکنده از این احساسات در نهایت "خجالتی" باشیم.
راهحل این نیست که برای اعتماد به نفس بیشتر تقلا کنیم. بلکه باید روی تصوراتی که به دیگران نسبت دادهایم و اغلب درونمان هستند تأمل کنیم. ما باید این نفرت را به ریشههای آن برگردانیم، جایی که از آن سربرآورده و نیرویش را برای آلوده کردن تصوراتمان نسبت به همه کسانی که با آنها در ارتباطیم خالی کنیم؛ انسانها ما را تحقیر نمیکنند، به دنبال سرزنش کردن ما نیستند و...اینها قطعیتهای ذهن ماست و نه کاری که آنها انجام میدهند. ما مجبور نیستیم صدایمان را پایین بیاوریم، خود را از جمعها کنار بکشیم، با حالت شرمآوری وارد مهمانی شویم و این ترسها را با خود به دوش بکشیم. زمانی که متوجه تحریفات ذهنی خود شویم میتوانیم این تصورات را کنار بگذاریم و با دنیایی در ارتباط باشیم که هدفی جز خاموشی احساس دوستداشتنیبودنمان داشته باشد
شرم هیجانی است که به منظور بازداری تکانهها و ابراز ناخواسته خود اصیل ما به وجود آمده است. این هیجان قدرتمند ما را با جامعه، همسالان، خانواده و هر گروه دیگری که میخواهیم به آن تعلق داشته باشیم، تطبیق میدهد.
شرم سالم اطمینان حاصل میکند که ما بیش از اندازه حریص، پرخاشگر، سوءاستفادهکننده و یا نادیدهانگار نباشیم. در واقع به ما انگیزه میدهد که انسانهای خوبی در گروه و جامعه باشیم. وقتی مطابق با ارزشهای گروه عمل میکنیم احساس خوبی داریم و وقتی این کار را نمیکنیم ترس از بازخواست شدن، نفی شدن و درد شرم داریم.
شرم سمی نشانهای از یک محیط سمی است که در آن ما باورهای منفی نظیر "من بد هستم"، "به اندازه کافی خوب نیستم" و " دوستداشتنی نیستم" را در خود پرورش میدهیم.
شرم سمی برای بقای گونههای ما ضروری نیست. در واقع ما بدون آن وضعیت بهتری خواهیم داشت. اما متأسفانه وجود دارد. شرم سمی عامل اصلی بسیاری از رنجهای فردی و جمعی، تکانههای خودتخریبگر درونی و تعارضات رابطهای است و منجر به افسردگی، اعتیاد، اختلالات خوردن، اختلالات شخصیت و پرخاشگری میشود. این شرم زمینه کمالگرایی، تحقیر خود، تکبر و خودبزرگپنداری است- همه دفاعهایی که در برابر ناامنی حاصل از شرم به کار گرفته میشود.
وقتی شرمگین هستیم، نمیتوانیم خود واقعیمان را به نمایش بگذاریم. شرم ما به ما میگوید که چیزی را پنهان کنیم چون پراز نقص، معیوب یا متفاوت جلوه خواهیم کرد و اگر کسی پی به وجود حقیقی ما ببرد، طرد خواهیم شد.
شرم سمی باید درک شده و سپس ترمیم یابد تا سلامت فردی و جمعی ما به تبع آن بهبود یابد. در ادامه 5 نکته مهم در مورد این احساس گفته شده است:
1.همه ما آن را داریم
هیچکدام از ما از احساس شرم در امان نمانده است. در زمانهای مختلف ما ممکن است مورد انتقاد قرار گرفته، طرد یا نادیده گرفته شده باشیم. و گاه شرم شخص آسیبزننده را با خود به همراه داریم. با این حال شرم سمی عمیقاً میتواند عزتنفس ما را خدشهدار کرده و بر جنبههای مختلف سلامت روان اثرگذار باشد.
2.هیچکس نمیخواهد در مورد شرم صحبت کند
صحبت در مورد شرم راحت نیست حتی میتواند شرمساری بیشتری را موجب شود. با این حال صحبت در مورد آن در یک فضای امن و بیقضاوت میتواند تجارب مثبتی را به همراه داشته باشد، تجاربی که گاه احساس شرم را در درونمان کمرنگتر میکند.
- ما با احساسات بدی نسبت به خود متولد نشدهایم، شرمساری نشانهای از محیط ماست
شاید به عنوان بزرگسال به یاد نیاوریم که این شرم سمی چگونه در ما ایجاد شده است. با این حال باید بدانیم که اگر نیازهای ما به عشق، مراقبت و پذیرش به طور مدام با بیتوجهی، غفلت و تحقیر روبرو شود ما دچار شرم سمی میشویم.
- تجربه شرم دردناک است
تکامل هوشمند است، احساس شرم را چنان طراحی کرده که ما برای جلوگیری از آن تقریباً هرکاری میکنیم. چه چیز دیگری میتواند باعث شود که ما نیازهای خودخواهانه خود را برای انطباق با نیازهای دیگران کنار بگذاریم؟ دفاعهایی مانند کنارهگیری، پرخاشگری، کار زیاد، اعتیاد و وسواس ما را از احساس غیرقابل تحمل شرم میرهاند و در عوض رنجهای دیگری بر ما تحمیل میکند.
5.رهایی از شرم ممکن است
وقتی تحتتأثیر شرم قرار میگیریم باید آن را به رسمیت بشناسیم. برای اینکه از این احساس رهایی یابیم باید خودمان را از آنچه که شرم سعی دارد به ما بقبولاند جدا کنیم. باید باورهای شرمگینکننده خود را طوری ببینیم گویی جدا از ما هستند، وقتی تا حدی این جدایی رخ داد میتوان با کنجکاوی و شفقت با خود ارتباط برقرار کنیم. وقتی با خود اصیل خود ارتباط برقرار کردیم دیگر به راحتی تحتتأثیر شرم خود قرار نمیگیریم
یکی از حقایق مهم دوران کودکی این است که کودکان از بدو ورود به این دنیا به طور کامل تحت تسلط و کنترل دیگران هستند. آنها هیچ قدرت خاص، هوش و کارکردی ندارند، نمیتوانند بجنگند، از چیزی شکایت کنند، دور شوند و یا بر سر موضوعی بحث کنند. بقای آنها صرفا به این توانایی برمیگردد که بتوانند از بالای تختخواب کوچکشان و با چشمان زیبای معصوم خود والدین را برای مراقبت از خود ترغیب کنند. این قدرت آنها برای جذب عشق است که تضمین میکند آنها محافظت شده، پوشانده شوند و زنده نگاه داشته شوند.
کودکان هم از آن سو، به والدین و یا مراقبان خود بیقید و شرط عشق میورزند. آنها به طور غریزی کسانی که از آنها مراقبت میکنند، حمامشان میکنند، شیرشان را گرم کرده و ملحفههایشان را عوض میکنند، دوست دارند و تحتتأثیر آنها هستند. در این مرحله، هیچ تمایل ذاتی برای زیرسؤال بردن و یا تردید در مورد صاحبان قدرتی که مراقبشان هستند، ندارند.
اما اگر در این موقعیت حساس، عشق به شکل محدودتری به آنها داده شود، تصویر پیشرو کمی پیچیده میشود. مثل اینکه، کودک در هنگام گریه به حال خود رها شود، والدین بر سر یکدیگر فریاد بکشند، خشونت، افسردگی و بیماری یکی از والدین در کار باشد و غیره. در این موقعیت، کودک میداند که در معرض خطری جدی است و اگر وضعیت به همین شکل ادامه یابد، در بدترین حالت، ممکن است در دامنه تپهای به حال خود رها شده تا بمیرد.
در این نقطه، بیولوژی ما فرآیندی منطقی را از روی استیصال آغاز میکند، کودک سعی بیشتری میکند، او تلاشهایش برای تحتتأثیر دادن، خوب بودن، انجام آنچه از او انتظار میرود و لبخند زدن را مضاعف میکند. از خود میپرسد: "من چه خطایی کردم که اینطوری شد؟". هیچ فکر دیگری به ذهنش نمیرسد جز اینکه در درون خود و رفتارهایش به دنبال پاسخ بگردد. خشمگین شدن از رفتار والدین چیزی نیست که در چنین موقعیت بیدفاعی به کار بیاید. وقتی به سختی میتوانیم به دستگیره در برسیم، در شرایطی نیستیم که مراقبان خود را به چالش بکشیم. در عوض آنها از اینکه نتوانستند والدین را به محبت و مراقبت از خود برانگیزند از خود بیزار میشوند و شرم جایگزین خشم میشود.
و این چنین چرخه نفرت از خود، در کودک آغاز میگردد. کودکی که دوست نداشته شده دائما به دنبال نقصهای خود میگردد. فرقی ندارد که والدین الکلی، خودشیفته یا افسرده باشند، یا اینکه هرگز غذای مناسبی درست نکنند و یا مدام بر سر کودک و همدیگر فریاد بکشند؛ برای توضیح این رفتارها کودک با خود میگوید: "حتما من بدم".
کودکی پشت سر گذاشته میشود و بسیاری از این پویاییها فراموش میشود. کودکی که حالا تبدیل به بزرگسال شده، نمیتواند به طور واضحی به آنچه که دقیقاً برایش رخ داده فکر کند و نگارههای والدی گویی هرگز چنین خطاهایی مرتکب نشده بودند. در عوض یادآوری لحظات شادتر و تعطیلات خانوادگی شفافتر است، گویی هیچ تعارضی بین آنها وجود نداشته است. کودک نمیتواند بین خود و شرمی که اکنون بر او چیره شده تمایز قائل شود، انگار او با آن شرم متولد شده است و هیچگاه خودش را دوست نداشته است.
اما رهایی از این شرم در انتظار ماست. زمانی که جرأت به خرج داده و بپذیریم که نفرت از خود پیامدی از محرومیتهای اولیه ماست. اینکه فرصتی برای کاوش و سوگواری در آنچه برایمان رخ داده پیدا کنیم و در نهایت بفهمیم که ما نفرتانگیز نیستیم، بلکه در آن زمان هیچ ایده بهتری برای توضیح این سوال پیدا نکردیم: اینکه چرا نتوانستیم دیگران را برای مراقبت و عشق کافی از خود برانگیزانیم، کسانی که باید از ابتدا ما را دوست میداشتند.