اگر از ابتدا حقیقت را به من میگفت، هرگز اینقدر عصبانی نمیشدم!
دروغ گفتن در مراحل تحول اتفاقی طبیعی است. چرا که احتمالا کودک با دروغ گفتن مرز واقعیت و خیال را میسنجد. اما آنچه میخواهیم بدان بپردازیم این است که کودکان با دروغبافی از خودشان در برابر عواقب رفتارهایشان مراقبت میکنند. وقتی میبینیم فرزندمان چیزی را انکار میکند که میدانیم اتفاق افتاده، خشمگین میشویم و احتمالا این واکنشها به ذهنمان میرسد: داری منو فریب میدی؟
اما چرا بچهها دروغ میگویند؟
اگر قضاوت و احساس خودمان را در مورد دروغ گفتن فرزندمان در نظر نگیریم و در عوض کوچکنمایی کنیم و کنجکاو شویم؛ دروغ گفتن او به نوعی جذاب میشود، اینطور نیست؟
ما میتوانیم فرزندی داشته باشیم که اساساً میداند که ما حقیقت را میدانیم اما همچنان داستان متفاوتی را برایمان تعریف کند. اتفاق بسیار جالبی در حال وقوع است؛ ایده بزرگ اینجاست: بچه ها برای محافظت از رابطهشان با ما، دروغ میگویند.
بچهها با چیزی هماهنگ میشوند که ما را به آنها نزدیک میکند. آنها همچنین یاد میگیرند که چه چیزی والدین را از آنها به واسطهی تنبیه، انتقاد، تمسخر و عصبانیت دور میکند. اگر کودکان باور داشته باشند که والدینشان با خشم، قضاوت و تنبیه به حقیقت واکنش نشان میدهند، برای حفظ دلبستگی دروغ میگویند. اگر بچهها باور داشته باشند که والدینشان با نگرانی، پرسوجو و درکی درست از چرایی رفتار بد؛ به حقیقت واکنش نشان میدهند، تمام روز صادق خواهند بود.
مورد دیگری که میتوان در نظر گرفت این است که کودک دروغ میگوید و نمیداند دروغ می گوید. در واقع آنچه والدین به عنوان دروغ در نظر میگیرند صرفا شاید تخیل کودک در مورد یک رویداد باشد.
+ دلایل زیربنایی دیگری نیز برای دروغ گفتن وجود دارد که نباید به سادگی از کنارشان عبور کنیم.
ترجمه و اقتباس: خانم نیکناز دیانی
اگرچه نوزاد انسان به طور کلی به ارتباط با افراد علاقمند است، او ترجیح میدهد با کسی ارتباط داشته باشد که او نیز به ارتباط با نوزاد علاقه داشته باشد. نوزادان به طور طبیعی به افرادی که نسبت به آنها حساس باشند بهتر پاسخ میدهند. افرادی که تماس چشمی بهتری با آنها برقرار میکنند، با صورتی گشاده به آنها نگاه میکنند، منتظر پاسخ آنها میمانند و مهمتر از همه میتوانند احساس هماهنگی را از طریق لحن صدا و حالات چهره به آنها منتقل کنند.
نوزادان عاشق افرادی هستند که بتوانند نشانههای کلامی و غیرکلامی علاقمندی را به آنها منتقل کنند. این موضوع حتی برای ما بزرگسالان نیز منطقی به نظر میرسد.
پژوهشها نشان میدهد در صورتیکه آزمونگر زمانی را صرف تعامل با کودک کرده و به او علاقه واقعی نشان داده باشد کودکان 14 ماهه شیءای را انتخاب میکنند و به او میدهند که آزمونگر به آن علاقه نشان داده باشد. این در حالی است که این اتفاق در مورد آزمونگرانی که این علاقه را در آنها مشاهده نکرده باشند، رخ نمیدهد.
وقتی کودکان این حس را پیدا کنند که به آنها توجه نشان دادهاید و درکی از دنیای ذهنیشان پیدا کردهاید، بیشتر علاقمندند که در مورد دنیای بیرون خود بیاموزند و در آن کاوش کنند. آنها احساس شنیده شدن میکنند و این گامی برای ایجاد اعتماد در رابطه است.
وقتی شما میخواهید از کسی مراقبت کنید، در وهله اول باید از خود مراقبت کنید. به عنوان یک والد باید به خاطر داشته باشید که استراحت کردن، تفریح کردن، اشتباه کردن و.... بخشی از والدگری شماست و به آن نیاز دارید. فشار آوردن به خود برای کامل بودن، اشتباه نکردن و قضاوت مداوم خود، فقط باعث خستگی و فرسودگی شما و کاهش کارآمدی شما به عنوان یک والد میشود و در نتیجه، به جای نتیجه مطلوب، تنها با مشکلات بیشتری مواجه خواهید شد که حال شما را بدتر از قبل میکند. ما به عنوان یک والد اشتباه میکنیم، کودکان ما نیز اشتباه میکنند. ما باید به کودکان خود کمک کنیم تا بپذیرند اشتباه کردن بخشی از زندگی است و طبیعی است که ما گاهی اشتباه کنیم.
وقتی ما بخواهیم ایده آل باشیم، به کودکان خود سخت میگیریم و انتظارات بیشتری از آنها خواهیم داشت و در این شرایط به احتمال کمتری فرزندان شاد و موفق خواهیم داشت. در واقع کمالگرایی والدین میتواند منجر به اضطراب، افسردگی و گاهی اختلال های خوردن در کودکان شود. بیایید فکر کنیم مادری ایدهآل هستیم. یک مادر جادویی که هر کاری را بینقص انجام میدهد، مثلاً هیچ وقت نمیگذاریم کودکمان زمین بخورد، مریض شود، همیشه هر چه را میخواهد بلافاصله برایش فراهم میکنیم و همواره در خدمتش هستیم، همیشه به رفتارهای نامناسبش به درستی جواب میدهیم و نمیگذاریم در هیچ بازی و رقابتی شکست بخورد.
یک پرسش؛ اینکه ما کودک کاملی داشته باشیم کودکی که هیچ ناراحتی و ناکامی را در زندگیاش تجربه نکرده است، چقدر به کودکمان کمک میکند تا آینده ای درخشان داشته باشد و از پس مشکلات خود برآید؟ باید قبول کنیم که هیچ والدی نمیتواند همیشه کنار کودکش باشد و به تمام نیازهاش پاسخ بدهد و والد ایدهآل و کامل بودن نمیگذارد که کودک تجربه کند و یاد بگیرد و در نهایت در روبرو شدن با مشکلات توانمند نمیگردد. دنیا جایی کامل نیست. محرومیت و ناکامی بخشی از زندگی ماست و به ما میآموزد تا در سختی ها و مشکلات بتوانیم راه حلهایی سازنده بیابیم.