حضور پدر در سالهای اول زندگی، در رشد شخصیت و اعتماد به نفس فرزند دختر از بسیاری جهات اهمیت دارد. یکی از مهمترین عناصر اعتماد به نفس در دختران، تصویریست که آنها از بدن و وجوه ظاهری خود دارند. عشق بی قید و شرط پدر به همسر و فرزندانشان باعث میشود شکلگیری این تصویر در دختران، وجوه مثبتتری بگیرد. عموما پدرانی که کمالگرا هستند و در مورد هر مسئله ظاهری کوچکی ایراد میگیرند، باعث ایجاد تصویر منفی دختر از بدن خود میشوند که این تصویر منفی در برخی موارد، زمینه¬ای برای «اختلالات خوردن» فراهم میکند. همچنین اگر پدری، اظهارات کلامی یا غیرکلامی داشته باشد که دلالت بر این دارد که زنها باید ویژگیهای خاصی داشته باشند که زنانگی آنها را تعریف میکند؛ این مسئله نیز تصویر منفی از بدن خود را در فرزند دختر بیشتر میکند.
این اظهارات ممکن است از طریق صحبتهای شرمدهنده در مورد بدن زنان (مثل مسخره کردن قد، وزن، مو و ظاهر اعضای بدن یک زن) یا حتی تاکید روی برخی معیارهای زیبایی در سینما و تلزیون باشد. گرچه دختران غالبا نقش جنسیتی زنانه را از رابطه با مادر و زنان نزدیک زندگی یاد می¬گیرند، اما آنچه که دختران در مورد نگاه جامعه به خود درونی میکنند، از رابطه با پدر (بخصوص رابطه پدر با مادرشان) نشات میگیرد. پدرانی که به طور کلامی یا غیرکلامی آزارگر، سرکوبکننده یا بی¬تفاوت به زوجشان هستند، به طور غیرمستقیم این پیام را به دخترشان میدهند که این، رفتاری رایج و طبیعی با زنان است و احتمال بیشتری دارد که دخترشان وارد روابط آسیبرسان در بزرگسالی شوند.
در مقابل، پدری که با عشق و مراقبت با خانواده خود رفتار میکند، این پیام را می دهد که زنان لایق احترام، محبت و مراقبتند و در روابط هم همین انتظار را باید داشته باشند.همچنین پژوهشها نشان داده است که رابطه پدر و دختر، پیشبینیکنندهای قوی برای کارکرد تحصیلی در دختران است. گرچه هنوز دقیقا مشخص نشده که چه عناصری در بروز این کارکرد اثر دارند، اما زنانی که در بیشتر طول زندگیشان رابطه صمیمانهای با پدر داشتند، در آزمونها و مسائل درسی عملکرد بهتری نشان دادهاند.از طرف دیگر، حفظ تعامل و گفتگو با پدر، بخصوص در سنین نوجوانی، موجب می¬شود که فرزند دختر در روابط بعدی در اجتماع، الگوهای بهتری برای برقرار رابطه چه با مردان و چه با زنان به کار گیرد. تعاملات بین دختر و پدر از زمان تولد تا بزرگسالی، یکی از معیارهای مهم در توانایی بیان هیجانات، احساسات و تفکر در دختران است.
شاید یکی از رایجترین روشها در عموم برای کاهش بدرفتاری کودکان، بیتوجهی به رفتارهای منفی باشد. اما چرا گاهی این روش نه تنها موثر نیست، بلکه نتیجه عکس نیز میدهد؟ مهمترین نکتهای که در اینجا باید به آن توجه کنیم این است که بی توجهی در خصوص رفتارهایی موثر و کارآمد است که قابل چشمپوشی باشند. برای مثال کودکتان در هنگام بازی یک کلمه زشت را بیان میکند، در اینجا میتوانید به این کلمه توجه نکنید. اما گاهی برخی از رفتارهای منفی نشانه آشفتگی هیجانی در کودک بوده و بی توجهی به آن پیامد منفی در تحول او دارد، مثلا اگر کودکتان به دلیل بیحوصلگی یا عصبانیت نزدیک گوش شما جیغ میزند، نادیده گرفتن این رفتار نه تنها آن را تشدید میکند بلکه باعث میشود فرزندتان راه لجبازی را بیشتر پیش بگیرد و از سوی دیگر روش مناسب برای تنظیم هیجاناتش را نیاموزد. بهتر است در این مواقع در عین اینکه آرامش خودتان را حفظ میکنید، به او بگویید که رفتارش را میبینید، و احتمالا دلیل انجام آن را نیز حدس میزنید اما این رفتار را تایید نمیکنید و در صورت امکان پیشنهاد جایگزینی برای او داشته باشید؛ مثلا: تو داری تو گوشم داد میزنی، شاید حوصلهات سر رفته و دوست داری یه کاری کنی اما من گوشم درد میگیره. میتونیم جای این کار با هم بریم میز شام رو بچینیم.
البته به خاطر داشته باشید که معمولا این گونه رفتارها که برای جلب توجه انجام میشوند به ما این نکته را یادآوری میکنند که بچهها نیاز دارند از لحاظ عاطفی حمایت شده و کمک بگیرند، اما این نیاز را از راه اشتباهی ابراز میکنند. این که کودک به درستی نیازش را ابراز نکرده است نباید شما را از توجه به اصل موضوع یعنی نیاز کودکتان به حمایت شما منحرف کند. بنابراین مهمترین نکته این است که نیازهای فرزندتان را شناسایی کرده و به آن پاسخ دهید. در این مسیر میتوانید به او روشهای بهتر برای ابراز نیاز هایش را نیز بیاموزید.
نگارنده متن: خانم اذین ناطقیان
من زمان کافی برای نشستن و اجازه دادن به کودکم برای تجربه هیجاناتش ندارم. من نیاز دارم که کارهای روزانهام را انجام دهم.
این موضوع برای کودکان چه پیامد احساسی خواهد داشت:
والدین من زمان کافی برای احساسات من ندارند
ظرف ها از احساسات من مهم ترند
احساسات من مشکلسازند
احساسات من مهم نیستند
احساسات من معتبر نیستند
اگر کودکان ما این پیام را دریافت میکنند، آنها دیگر برای تجربه احساساتشان سراغ ما نخواهند آمد و ما یا خودمان فکر میکنیم: اوه چه عالی، جواب داد. اما بعدا متوجه خواهید شد که آنها همچنان عصبانی، غمگین، ناامید و دور هستند آنها همچنان همه آن احساسات را دارند فقط دیگر برای به اشتراکگذاشتن این هیجانات با دیگران احساس امنیت نمیکنند. هر بار که من با والدین در مورد این موضوع صحبت میکنم آنها از کارهای متنوعشان میگویند و اینکه زمان کافی ندارند. در واقع در کنار فهرست کاری طولانی، ناراحتی والدین در مواجهه با هیحانات شدید نیز بخشی از این ماجراست.
شما بعنوان والد در مواجهه با احساسات کودکانتان چه تجربه ای دارید؟ چه عواملی شما را از پاسخگویی به آنها باز میدارد؟
توقع امروز من از فرزندم؛
نیاز دیروز "من" است یا نیاز امروز "او"؟
شاید گاهی بتوانیم رد پای توقعاتمان از فرزندمان را در نیازهای برآورده نشدهی خودمان ببینیم.
گاهی لازم است از خودم به عنوان پدر یا مادر بپرسم؛
ممکنه کسی که نیاز داره خیلی موفق و بی عیب و نقص باشه، ضعیف نباشه، نترسه، غمگین نشه، از دیگران توجه زیادی دریافت کنه، من باشم؟ من در گذشته؟ من امروز؟
خوب است به خاطر داشته باشیم،بین باور داشتن به تواناییهای فرزندمان و توقع زیاد و نامتناسب از او، تفاوت وجود دارد. توقعی که گاه در گذشتهی من برآورده نشده.
نگارنده متن: خانم روشنک محمدی
بسیاری از ما از اینکه نمیتوانیم در مواقع درست نه بگوییم، از حق خودمان دفاع کنیم یا از حریم خود محافظت کنیم؛ شکایت داریم. اما چرا؟!
ریشه این اتفاق را بهتر است در گذشتهای دور جستجو کنید، در سنین حدود سه سالگی که اوج لجبازی کودکی را داشتید. کودکان در یک بازه سنی که معمولا از ۳ سالگی شروع و تا ۵ سالگی ادامه میابد لجباز و خودخواه میشوند، گاهی قوانین را به هم میزنند، حتی ممکن است به نظر برسد که میخواهند به عمد دیگران را عصبانی کنند. اما این سن دقیقا زمانیست که بچهها یاد میگیرند که چطور به خود و خواستههایشان احترام بگذارند، نه بگویند و حریم خودشان را مشخص کنند. اگرچه اوایل این کار را بسیار ناشیانه و حتی غیر منطقی انجام میدهند. مانند هر مهارتی این مهارت نیز آموختنیست. اگر تصور کنید که او از لجبازی برای قدرتنمایی استفاده میکند ممکن است با او در جنگ قدرت قرار بگیرید. برد و باخت در این جنگ مهم نیست، چون در هر صورت کودکتان این مهارت را به درستی نمیآموزد، بلکه این تصویر در او شکل میگیرد که یا باید مطیع دیگران باشد یا اجازه دارد بیش از اندازه به دیگران زور بگوید و قلدری کند. این نکته را به یاد داشته باشید که فرزندتان در حال تمرین یک مهارت است نه تمرین آسیب زدن به شما. بنابراین به او کمک کنید این مهارت را درست یاد بگیرد. برای مثال اگر دوست ندارد اسباب بازیش را شریک شود، به جای فشار برای بخشنده بودن، میتوانید ذهن او را در برابر موضع خودش و دوستش روشن کنید و اجازه دهید خودش انتخاب کند:
سر این تفنگ آبپاش دعوا شده؟ واقعا هم جالبه. خب یکی بیشتر هم ازش نداریم، هم تو اینو میخوای هم دوستت. فکر کنم بازی باهاش خیلی کیف میده، واسه همین انقدر هر دوتون دوست دارین داشته باشینش. یکم فکر کنین ببینین میشه یه کاری کنین که به هر دوتون خوش بگذره؟!
انتخاب بچهها هرچه که باشد، آنها دراین مکالمه چیزی بسیار بیشتر از لذت بازی را آموختهاند :"احترام توامان به خود و دیگری"!!
نگارنده متن: خانم آذین ناطقیان
ذهنیسازی باعث میشود خودمان را بهتر درک کنیم
تولد 32 سالگی مریم است، نامزدش برای او هدیهای خریده و مشتاقانه در حالی که او در حال باز کردن هدیهاش است به او نگاه میکند
مریم در حالی که به زور جلوی بغضش را گرفته از او یک تشکر تلخ میکند، هدیه همان چیزی است که او میخواست.
مریم از این رفتار خود گیج میشود،
با کمی تأمل به یاد میآورد که مادرش در انتخاب هدیه خوب نبود و با این حال مشتاقانه در حالی که دخترش هدیه را باز میکرد به او نگاه میکرد و وقتی مریم اشتیاقی نشان نمیداد بسیار مأیوس میشد.
وقتی دلیلی را که پشت رفتارش بود دید با ذوق و شوق از نامزدش تشکر کرد و در دل هم احساس خوشحالی کرد.
ذهنیسازی باعث میشود دیگران را بهتر درک کنیم
مادر کودک یازدهماههاش را با خود به گردش برده است.
کودک اسباببازی خود را بارها و بارها از کالسکه پرت میکند و جیغ میزند
مادر اسباببازی را هر دفعه به او باز میگرداند با این حال احساس عصبانیت و کلافگیاش بیشتر میشود
او مکثی میکند و به یاد میآورد که کودک به تازگی با مفهوم جاذبه زمین آشنا شده است.
وقتی کسی دیگران و خود را بهتر درک کند، کنترل و کنار آمدن با هیجانات شدید راحتتر است.
مادر از سرکار به خانه باز میگردد، او خسته است و میداند وقتی به خانه برسد باید خود را برای مهمانان عصر آماده کند، وقتی به خانه میرسد متوجه میشود که کسی در آشپزخانه آشپزی کرده است، ظرفهای کثیف کیک و خورده ریز آرد همه جا پخش است. او بسیار عصبانی و آشفته میشود، دخترانش را میبیند و قبل از اینکه بتواند چیزی بگوید آنها میگویند که کیک مورد علاقهاش را پختهاند، احساساتش آرام میگیرند، او از آنها را در آغوش میگیرد و سپس از آنها میخواد در تمیز کردن به او کمک کنند.
خلقوخو یا سرشت اولیه به مجموعهای از تفاوتهای فردی زیستی در نوزاد اشاره دارد که در تمایلات رفتاری او از بدو تولد آشکار بوده و در طول مراحل رشد باقی میمانند. این تفاوتهای فردیِ درونزاد در نوزاد، بلوکهای سازندهی شخصیت منحصر به فرد او در سالهای آینده را شکل میدهند. در واقع شخصیت، ترکیبی از ویژگیها و ترجیحات ذاتی نوزاد در تعامل با محیط و تجربههای حاصل از آن است.
یافتههای مطالعات طولی الساندرا پیونتلی، عصبشناس و روانکاو ایتالیایی، بر روی دوقلوها، از دوران جنینی تا سه سالگی آنها، حاکی از آن است که این کودکان از زمان زیستن در رحم مادر، تفاوتهایی را در رفتار و نحوهی ارتباط با محیط نشان میدادند؛ تفاوتهایی که تا سالهای بعدی زندگی نیز مشهود بودند. بهطور دقیقتر، از دههی پنجاه میلادی پژوهشهایی صورت گرفتهاند که در آنها ۹ عامل خلقوخویی شناسایی شده است. این عوامل عبارتند از:
۱) سطح فعالیت: نوزاد چقدر از نظر حرکتی فعال یا کمتحرک است،
۲) آهنگین/ریتمیک بودن و نامنظم بودن: آیا خواب و بیداری او در فواصلی معین و قابلپیشبینی رخ میدهد یا اینکه از نظم خاصی پیروی نمیکند؟،
۳) گرایش-انزوا: او چقدر به سمت بیرون و به اطراف تمایل دارد و با محیط ارتباط برقرار میکند،
۴) سطح سازگاری: او چهطور و با چه سرعتی با شرایط جدید سازگار میشود،
۵) آستانهی حسی: او چقدر به محرکهای حسی در محیط پاسخ میدهد،
۶) شدت واکنشها: او با چه کیفیتی به محرکهای محیطی پاسخ میدهد،
۷) کیفیت خلق: چقدر گریه میکند و چقدر میتوان او را به عنوان نوزادی خوش اخلاق توصیف کرد،
۸) حواسپرتی: آیا او به محرکهای گوناگونی در محیط توجه میکند یا بر روی محرکهای محدودی متمرکز میشود، و
۹) پایداری توجه: توجه او برای چه مدتی بر روی یک محرک ثابت میماند؟
توجه به این تفاوتهای فردی در نوزاد توسط والدین از اهمیت بسزایی برخوردار است؛ چرا که میتواند بهعنوان ابزاری برای شناختن نوزاد و برقراری رابطه با او باشد. از سوی دیگر، پژوهشهای انجامشده بر روی خلقوخوی نوزاد نشان دادهاند که این ویژگیهای ذاتی در نوزاد، توانایی والدین در انطباق با نیازهای او و همچنین سبک فرزندپروری آنها را تحت تأثیر قرار میدهد. درواقع، اینکه هر یک از والدین تا چه حد از نظر خلقوخویی به نوزادشان شباهت دارند یا با او متفاوت هستند، پیشبینیکنندهی نیرومندی از کیفیت رابطهی میان آنها است. آگاهی والدین از این تفاوتها و شباهتها، به آنها کمک خواهد کرد تا بتوانند بهطور نسبی و با انعطافپذیری، از ترجیحات خلقوخویی خودشان فراتر رفته و خود را با خلقوخوی منحصربهفرد نوزادشان هماهنگ کنند.
درمان ذهنسازی درمانی است که بینظمی هیجانی و بیاعتمادی را در مراجعان بهبود میبخشد. در رواندرمانی مبتنی بر ذهنسازی، رواندرمانگر با ایجاد یک «پایگاه ایمن» ظرفیت ذهنسازی و همچنین تنظیم هیجانی را در مراجع ایجاد میکند.
در طول درمان، درمانگر سطوح ذهنسازی، برانگیختگی هیجانی و دلبستگی را ارزیابی میکند. هدف، برانگیختن پاسخدهیهای عاطفی به منظور اکتشاف چشماندازهای جدیدتر و معنادهی به آنهاست، اما نه آنقدری که ظرفیت ذهنسازی در اثر برانگیختگی بیش از حد از میان برود.
زمانی که رویدادهای بینفردی و عاطفی مانند سوءتفاهمها، اختلافنظرها، طرد شدنها و صمیمیت، ظرفیت ذهنسازی را در جلسه به چالش میکشد رواندرمانگر توانایی مراجع را برای حفظ و بازیابی این ظرفیت بررسی میکند. روابط اولیه دلبستگیمحور و رابطه با نگارههای دلبستگی مدنظر قرار میگیرند تا بفهمیم فرد چگونه در روابط نزدیک ذهنسازی میکند و چه زمانی توانایی انجام آن از میان میرود.
به زبان ساده، درمان فهم حالتهای ذهنی خود و ديگری است، اینکه چگونه با دیگران ارتباط برقرار میکنیم و چطور متأثر از دنیای درونمان به آنها واکنش نشان میدهیم و چطور میتوان نسبت به حالتهای ذهنی خود و دیگری آگاه بود، بر آن تأمل کرد و در ارتباط از آن بهره برد.
شاید مهمترین نیازی که یک کودک در بدو تولد داشته باشد نیاز به رابطه با یک مراقب است. به دلیل اینکه این نیاز در انسان اهمیت بسیاری دارد؛ هم والدین (پدر و مادر و به خصوص مادر) و هم کودک قبل از این که کودک به دنیا بیاید برای رابطه با هم آماده شده اند و با خود از پیش امکاناتی را دارند، کودک در هنگام ناراحتی گریه میکند و مادر را صدا می زند یا به صدا و چهره مادر در مقایسه با دیگر صداها و چهره ها توجه بیشتری می کند، انگار مادر را از قبل می شناسد. خود مادر نیز در طول دوران بارداری و بلافاصله پس از آن بواسطه هورمون هایی که در بدنش رها می شوند دستخوش تغییرا و تحولاتی می گردد، مثلاً می تواند صدای گریه متفاوت کودک را بشناسد، کدام صدای گریه گرسنگی است؟ کدام برای عوض کردن پوشک و کدام برای دل درد؟ جالب است نه؟ انگار ما از قبل برای اینکه مادر یا یک والد باشیم آماده شده ایم، بله انگار پدر و مادر بودن در ما به صورت غریزی وجود دارد
شما نمیتوانید به کودکتان خوابیدن را آموزش دهید زیرا او از قبل میداند که چگونه بخوابد. خواب عملکردی بیولوژیکی است که او میتواند از دوران جنینی انجام دهد.
شما به فرزندتان آموزش ندادهاید که نفس بکشد، مدفوع کند یا گازمعدهاش را دفع کند؛ با این حال آنها به نوعی سعی میکنند شما را متقاعد کنند که این عملکرد بیولوژیکی خاص تحت کنترل شماست.
شما به فرزندتان یاد نمیدهید که در شب به شما نیاز داشته باشد. آنها از قبل به شما نیاز داشتهاند؛ درواقع بیشتر به آنها یاد دادهاید که به شما اعتماد کنند.
شما به فرزندتان یاد ندادهاید که شب بیدار شود. مغز آنها این کار را انجام میدهد تا آنها را ایمن نگه دارد.
شما به آنها نیاموختهاید که در دوران شیردهی به خواب بروند. انسان ها هزاران سال به این شکل تکامل یافتهاند تا اطمینان حاصل شود که مادر و نوزاد استراحت میکنند.
شما با "به موقع" پاسخ دادن به کودک خود عادتهای بدی ایجاد نکردهاید و نخواهید کرد. شما در حال ساختن رابطهای ایمن هستید.
نویسنده: Paula morales mcdowell
مترجم: نیکناز دیانی
نگاره دلبستگی کسی است که کودک دوستش داشته و به او اعتماد دارد. مهمترین نگاره دلبستگی برای کودک مادر و پدر است اما کودکان میتوانند با دیگر اعضای مهم زندگی خود هم رابطه دلبستگی ایمن داشته باشند. مادربزرگ و پدربزرگ و مربیان مهدکودک و...
داشتن روابط دلبستگی دیگر در زندگی برای کودک سازنده است. داشتن دو نگاره ایمن دلبستگی بهتر از داشتن یکی است و نتایج مثبتی را در تحول کودک در طولانیمدت نشان داده است.
اگر کودک ارتباطش را با یکی از نگارههای دلبستگی از دست دهد، احتمالا ناراحت خواهد شد. کودک ممکن است گوشهگیر شده و به شما نشان دهد که دلش برای آنها تنگ شده است، به دنبال میگردد و در موردش صحبت میکند.
میتوانید به کودک کمک کنید احساساتش را نامگذاری کند، عکسهایشان را نشانش دهید و به دنبال موضوعات مشترکشان بگردید: "دلمون برای بابابزرگ تنگ شده، نه؟" "مامانبزرگ اینو برات گرفته بود"، "تو و بابا این بازی رو میکردید".
به یاد داشته باشید که کودکتان رابطه خود را با دیگران خواهد داشت، این موضوع که کودکتان وابسته و دلتنگ شخص دیگری شود شاید گاهی برایتان ناراحتکننده باشد اما به یادآوری رابطه منحصربه فرد کودک با شما، خیالتان را راحت خواهد کرد!
وقتی ما به عنوان والد تصور میکنیم نقشمان این است که کاری کنیم فرزندمان همیشه خوشحال باشد، هر بار که او غمگین یا عصبانی شود، ما احساس میکنیم که در ایفای درست نقش خود شکست خوردهایم.
ولی زمانیکه ما باور داریم وظیفه ما به عنوان یک والد پرورش و داشتن یک کودک واقعی است، آنوقت نسبت به تمام تجربههای هیجانی او گشوده و باز میشویم و به او اجازه میدهیم به عنوان یک انسان واقعی، تمام هیجانات انسانی را اعم از منفی و مثبت تجربه کند و این یعنی اصالت. در این حالت ما فرزندمان را وادار نمیکنیم که تنها احساسات خاصی را تجربه کند و احساسات دیگر، به ویژه احساسات منفی خود را سرکوب نماید.
یا در واقع ما او را مجبور نمیکنیم به شیوهای از پیش تعیین شده و بر مبنای امیال درونی ما، دنیای بیرونی را تجربه کند و به جای هیجانات واقعی، آن چیزی را تجربه کند که ما میخواهیم و یا باعث میشود ما حال بهتری داشته باشیم.
عنوان کتاب: درمان مبتنی بر ذهنیسازی برای کودکان رویکردی کوتاهمدت
نویسنده: نیک میجلی، کارین انسینک، کارین لیندکویست، نورکا مالبرگ، نیکول مولر
مترجم: پریسا سادات سید موسوی، فاطمه رئیسی، فاطمه ابراهیمی ناشر: انتشارات ارجمند
درمان مبتنی بر ذهنسازی (MBT) موجب ارتقاء توانایی مراجعان در تفسیر معنای رفتار دیگران با توجه به حالات روانی زیربنایی و نیت آنها، و همچنین افزایش ظرفیت مراجعان در درک تأثیر رفتارهای خود بر دیگران میشود. این کتاب، نخستین کتاب جامع بالینی راهنمای رواندرمانی بر مبنای رویکرد ذهنسازی برای کودکان 5 تا 12 ساله میباشد که دارای مشکلات رفتاری یا هیجانی شامل اضطراب، افسردگی یا مشکلات ارتباطی هستند. این کتاب با معرفی مفهوم ذهنسازی و اهمیت آن، تحول این ظرفیت در کودکی آغاز شده و سپس در فصلهای بعدی فرایند اجرای درمان فشرده مبتنی بر ذهنسازی برای کودکان شامل فرایند ارزیابی، فرمولبندی برمبنای روشهای ذهنسازی، موضع درمانگر و روند درمان و خاتمه آن توضیح داده شده است. این رویکرد برگرفته از اصول روانکاوی کلاسیک میباشد اما این اصول با یافتههای نظریة دلبستگی و مطالعات تجربی ذهنسازی یکپارچه شده است. برای درک بهتر مفاهیم و روشها، مثالهای کاربردی ارائه شده و در انتها شرح کاملی از روند کار با یک کودک توضیح داده شده است. این کتاب توسط پیشگامان و متخصصان حیطة درمان ذهنسازی برای کودک نگاشته شده است.
لینک خرید این کتاب
زمانی که فرزند شما به هر دلیلی به هم ریختگی هیجانی دارد اولین راه برای کاهش این به هم ریختگی رساندن این پیام به کودک است که "میدانم جای تو بودن بسیار سخت است".
اگر شما به درستی بتوانید وارد دنیای کودکانه فرزندتان شوید، درمییابید که احتمالا در جایگاه کودکانهاش چه هیجاناتی را تجربه میکند. این به این معنا نیست که شما واکنش هیجانی کودکتان به موقعیت را درست در نظر بگیرید. گاهی با وجود اینکه میدانیم که هیجانات و رفتارهای کودک متناسب با شرایط نیست اما لازم است که در وهله اول آن ها را تصدیق کنیم. در این صورت این پیام را به کودک دادهایم که احساساتش قابل پذیرش و واقعی هستند حتی اگر متناسب با شرایط نباشند. برای مثال کودکی را تصور کنید که ادعا میکند که در اتاقش گرگ دیده است و به همین دلیل شب ها در اتاق خودش نمیخوابد. مسلما شما به عنوان یک بزرگسال میدانید که این داستان غیر واقعی است. اما اگر بخواهیم از آن عبور کنیم به شرح زیر عمل میکنیم:
تو فکر میکنی که یه گرگ تو اتاقته، چقدر ترسناک! من هم اگه فکر میکردم یه گرگ زیر تختمه خیلی میترسیدم و نمیتونستم راحت تو اتاقم بخوابم. حالا بیا باهم بریم تو اتاقت ببینیم پیداش میکنیم؟ با هم وارد اتاق میشوید، چراغ را روشن و تمام زوایای اتاق را بررسی میکنید. پس از آن با کودکتان صحبت کنید. " خب ما همه اتاق رو گشتیم، به نظر میاد که گرگی اینجا نیست و تو میتونی با خیال راحت بخوابی"
چیزی که در اینجا مسئله را حل کرده است در واقع تصدیق احساس او توسط شماست. بسیاری از والدین در مواجه شدن با مثال بالا، همراه کودک اتاق را میگردند، اما تعداد کمی از آنها نسبت به ترس در فرزندشان همدلی دارند و آن را تصدیق میکنند. بنابراین آنچه که این مثال را متفاوت میکند، روحیه متفاوت والدین است نه لزوما رفتاری متفاوت!!
نگارنده متن: خانم آذین ناطقیان
غیر ممکن است یک مادر در تمام زمانها قادر باشد نزدیک و در دسترس کودکش باشد؛ که البته ما به والدی نیاز داریم که نسبت زمانهایی که این ویژگیها را دارد به زمانهایی که نمیتواند این نقش را به خوبی بازی کند بیشتر باشد: این برای ایمنی یک کودک کافی است و برای یک والد به اندازه کافی خوب. حتماً به خاطر دارید که اگر چنین والدی هم میتوانست وجود داشته باشد به رشد کودک کمکی نمیکرد.
خطاهای والدگری و اشتباهات سهوی ناشی از آن بخش جدایی ناپذیر پدر و مادر بودن هستند و بخش ضروری از رشد کودک. چون کودک بواسطه این خطاها یاد میگیرد که دنیای بیرون همیشه آن چیزی نیست که او دوست دارد باشد و بتواند از این راه مهارتهایی را در خود بوجود آورد. فقط حتماً موافقید که این اشتباهاتِ سهوی باید ترمیم و جبران شوند و میزان آنها نباید نسبت به زمانهایی که ما رفتارهای درست انجام میدهیم بیشتر باشد.
اگرچه نوزاد انسان به طور کلی به ارتباط با افراد علاقمند است، او ترجیح میدهد با کسی ارتباط داشته باشد که او نیز به ارتباط با نوزاد علاقه داشته باشد. نوزادان به طور طبیعی به افرادی که نسبت به آنها حساس باشند بهتر پاسخ میدهند. افرادی که تماس چشمی بهتری با آنها برقرار میکنند، با صورتی گشاده به آنها نگاه میکنند، منتظر پاسخ آنها میمانند و مهمتر از همه میتوانند احساس هماهنگی را از طریق لحن صدا و حالات چهره به آنها منتقل کنند.
نوزادان عاشق افرادی هستند که بتوانند نشانههای کلامی و غیرکلامی علاقمندی را به آنها منتقل کنند. این موضوع حتی برای ما بزرگسالان نیز منطقی به نظر میرسد.
پژوهشها نشان میدهد در صورتیکه آزمونگر زمانی را صرف تعامل با کودک کرده و به او علاقه واقعی نشان داده باشد کودکان 14 ماهه شیءای را انتخاب میکنند و به او میدهند که آزمونگر به آن علاقه نشان داده باشد. این در حالی است که این اتفاق در مورد آزمونگرانی که این علاقه را در آنها مشاهده نکرده باشند، رخ نمیدهد.
وقتی کودکان این حس را پیدا کنند که به آنها توجه نشان دادهاید و درکی از دنیای ذهنیشان پیدا کردهاید، بیشتر علاقمندند که در مورد دنیای بیرون خود بیاموزند و در آن کاوش کنند. آنها احساس شنیده شدن میکنند و این گامی برای ایجاد اعتماد در رابطه است.
"تصور کنید به عنوان یک غریبه وارد یک شهر جدید می شویم، برای پیدا کردن محلی از یک نفر آدرسی می پرسیم، از شانس بد مان آن یک نفر آدرس اشتباهی به ما می دهد و ما را حسابی سرگردان می کند، در مورد این شهر چه احساسی پیدا می کنیم؟
به مردم آن چقدر دوباره اعتماد می کنیم؟
اما اگر کسی به شما کمک کند و با مهربانی آدرس را به ما نشان دهد، آن وقت در مورد این شهر و مردم آن چه احساسی خواهیم داشت؟"
با توجه به این مثال میتوانیم این تحلیل رو راحت درک کنیم که وقتی نیازهای کودک در رابطه والدگری رفع شود و کودک بتواند در یک رابطه مثبت با والدینش قرار گیرد در مورد خود و دیگران و دنیایی که در آن زندگی می کند، احساس آرامش کرده و به آنها اعتماد پیدا میکند. این کودک میتواند در آینده برای حل مشکلات از تواناییها و ظرفیتهای خودش استفاده کرده و در صورت نیاز از دیگران کمک بخواهد و روی کمک دیگران حساب کند.
اما اگر این رابطه مثبت نباشد ممکن است که کودک نسبت به تواناییهای خود یا کمک گرفتن از دیگران بدبین شود و دنیای بیرون را امن و قابل اعتماد تصور نکند. این کودکان ممکن است که به دلیل احساس ضعف و ناتوانی به والدین خود بچسبند و نخواهند که از آنها جدا شوند یا در موقعیتهای جدید علاقهای به جدا شدن از والدین نشان ندهند و نشانههای اضطراب و پریشانی را در این موقعیتها از خود بروز دهند. برخی از مواقع ممکن است این کودکان مدام نگران آینده یا نگران از دست دادن والدین خود شوند یا نگران عملکرد و اشتباهات خود باشند، ترس های زیادی را تجربه کنند و علاقه به انجام کارهای گروهی و جمعی نداشته باشند.