«دلبستگی ایمن به معنای وابستگی متقابل نیست»
یک تصور اشتباه رایج این است که افراد وابستگی و دلبستگی را با یکدیگر یکسان میپندارند. این دو بسیار متفاوت هستند: یکی میتواند آسیبزا باشد و دیگری سالم. اینکه افراد به یکدیگر "وابسته" هستند، به این معنی نیست که آنها دلبستگی ایمن دارند. به عنوان یک بزرگسال، داشتن دلبستگی ایمن با والدین خود به این معناست که با وجود داشتن یک رابطهی صمیمانه، صادقانه و مبتنی بر اعتماد، این افراد از داشتن زندگی شخصی و داشتن مرزهای سالم احساس راحتی میکنند. اگر رابطه اینگونه نباشد، یعنی دلبستگی ایمن نیست.
جی میلبرن
شاید مهمترین نیازی که یک کودک در بدو تولد داشته باشد نیاز به رابطه با یک مراقب است. به دلیل اینکه این نیاز در انسان اهمیت بسیاری دارد؛ هم والدین (پدر و مادر و به خصوص مادر) و هم کودک قبل از این که کودک به دنیا بیاید برای رابطه با هم آماده شده اند و با خود از پیش امکاناتی را دارند، کودک در هنگام ناراحتی گریه میکند و مادر را صدا می زند یا به صدا و چهره مادر در مقایسه با دیگر صداها و چهره ها توجه بیشتری می کند، انگار مادر را از قبل می شناسد. خود مادر نیز در طول دوران بارداری و بلافاصله پس از آن بواسطه هورمون هایی که در بدنش رها می شوند دستخوش تغییرا و تحولاتی می گردد، مثلاً می تواند صدای گریه متفاوت کودک را بشناسد، کدام صدای گریه گرسنگی است؟ کدام برای عوض کردن پوشک و کدام برای دل درد؟ جالب است نه؟ انگار ما از قبل برای اینکه مادر یا یک والد باشیم آماده شده ایم، بله انگار پدر و مادر بودن در ما به صورت غریزی وجود دارد
بسیاری والدین نگران این موضوعاند که کودکشان به علت این همهگیری، عقب نمانده باشد و اینکه آیا کودکشان میتواند خود را به سطح رشد مورد انتظار سنیش برسانند؟ این موضوع قابل پیشبینی نیست. ما امیدوار میمانیم که کنجکاوی ذاتی کودکان، انگیزه و تابآوری آنها، این امر را تحقق ببخشد و به رشد عادی خود بازگردند. تا آن زمان برای کمک به غنیسازی رشد کودکتان، با او کتاب بخوانید و راههایی جدید برای در کنار هم ماندن و یادگیری پیدا کنید. با هم فکر کنید و در مورد آنچه در جهان بیرون رخ میدهد صحبت کنید. با هم بازی کنید و تلاش کنید تا در کنار هم رشد کردن را یاد بگیرید. همیشه به یاد داشته باشید بزرگترین کاری که میتوانید برای کودکتان بکنید، فراهم کردن محیطی برای عشق و مراقبت از آنهاست. محیطی غنی از عشق، همیشه فرصتی برای جوانهزدن و شکوفایی به همراه خواهد آورد.
نگاره دلبستگی کسی است که کودک دوستش داشته و به او اعتماد دارد. مهمترین نگاره دلبستگی برای کودک مادر و پدر است اما کودکان میتوانند با دیگر اعضای مهم زندگی خود هم رابطه دلبستگی ایمن داشته باشند. مادربزرگ و پدربزرگ و مربیان مهدکودک و...
داشتن روابط دلبستگی دیگر در زندگی برای کودک سازنده است. داشتن دو نگاره ایمن دلبستگی بهتر از داشتن یکی است و نتایج مثبتی را در تحول کودک در طولانیمدت نشان داده است.
اگر کودک ارتباطش را با یکی از نگارههای دلبستگی از دست دهد، احتمالا ناراحت خواهد شد. کودک ممکن است گوشهگیر شده و به شما نشان دهد که دلش برای آنها تنگ شده است، به دنبال میگردد و در موردش صحبت میکند.
میتوانید به کودک کمک کنید احساساتش را نامگذاری کند، عکسهایشان را نشانش دهید و به دنبال موضوعات مشترکشان بگردید: "دلمون برای بابابزرگ تنگ شده، نه؟" "مامانبزرگ اینو برات گرفته بود"، "تو و بابا این بازی رو میکردید".
به یاد داشته باشید که کودکتان رابطه خود را با دیگران خواهد داشت، این موضوع که کودکتان وابسته و دلتنگ شخص دیگری شود شاید گاهی برایتان ناراحتکننده باشد اما به یادآوری رابطه منحصربه فرد کودک با شما، خیالتان را راحت خواهد کرد!
بزرگکردن یک کودک، به ناچار ما را به دنیای بچگی خودمان میبرد. همزمان که خودمان با کودکمان، تجارب احساسی چندگانهای داریم، احساساتی هم از سالهای خیلی دور، بدون دعوت به بازدید ما میآیند. این احساسات دیگر از کجا آمدهاند؟ این احساسات چطور باعث میشوند رفتارهایی کنیم که اغلب، ما را یاد والدین خودمان میاندازند؟ حتی رفتارهایی که به خودمان قول داده بودیم هرگز آن را با کودکمان تکرار نخواهیم کرد؟
علت این است که خاطرات، در تجارب بین فردی شکل میگیرند. جایی که یک کودک یاد میگیرد، اجازه دارد چه احساسی داشته باشد، چطور آن را درک کند و چطور آن را به یاد بیاورد. وقتی والدینی، درک و ابراز احساسات خاصی را ممنوع میکنند، آن کودک با معضل دشواری روبرو میشود. جان بالبی، خالق نظریه دلبستگی، این وضعیت را «دانستنِ چیزی که قرار نبود بدانید و احساس کردنِ چیزی که قرار نبود احساس کنید» توصیف میکرد.
اگر کسی در کودکی، تحتفشار قرار بگیرد که چیزی را نفهمد یا احساس نکند، آن فرد نسبت به درک خود از درونیاتش، بیاعتماد میشود. پس فردی که در کودکی احساسات خودش سرکوب شده باشد، زمانی هم که والد شود، برایش سخت است احساسات شدید فرزندش را تحمل کند و آنها را به رسمیت بشناسد. سلما فرایبرگ با استعارۀ «ارواحی در بافت مراقبتی» این مفهوم را توصیف کرد: تجاربی هیجانی که در کودکیِ خود والد، سرکوب شده بودند و حالا در تجربۀ کنونی او با کودکش، بازآفرینی میشوند.
پدرِ کودکی دو ساله، هروقت که کودکش او را پس میزد تا به طریقی «نه» بگوید، خود را سرشار از خشم میدید. او از اینکه دلش میخواست فرزندش را بزند، احساس شرمساری داشت، اما به سختی این تمایل را سرکوب میکرد. در صحبتی با دوستان صمیمیش، این تقلای درونی را با ترکیبی از طنز و خجالت بیان کرد. قدیمیترین دوستش که او را از کودکی میشناخت، گفت: «چه توقعی از خودت داری، وقتی پدرت همهٔ اون سالها، تو رو کتک میزد؟»
او که غافلگیر شده بود، از دهانش در رفت :«اما من حقم بود.»
او رسماً خودش را به عنوان یک «پسر بد» پذیرفته بود، چون این پذیرش به او کمک میکرد پدرش را به خاطر تمام کارهایش، ببخشد. اما حالا که خودش پدر شده بود، در درون، کودک نوپای خود را «پسر بدی» میدید که لایق کتک خوردن است.
نگاهی دوباره به گذشتۀ خود، والدین را قادر میکند تا تجارب اولیهشان را بازسازی کنند و معنایی برای پاسخهای هیجانیشان به کودکشان پیدا کنند. این نگاه، فقط در مورد تجارب دردناک نیست، بلکه خاطراتی هم که در آنها، احساس پذیرفته شدن، دوست داشته شدن و مراقبت شدن وجود داشته، کمککننده هستند.
یک مادر به یاد میآورد: «از وقتی پسرم متولد شد، برایش آواز میخواندم. یک روز وقتی سعی داشتم آهنگ مورد علاقۀ کودکیام را به یاد بیاورم، ناگهان یادم آمد که در خردسالی، روی زانوی مادرم مینشستم و او همزمان که مرا به آغوش میکشید، آن آهنگ را برایم میخواند. بعد از آن، لحظات مهربانانه و عاشقانۀ زیادی را به یاد آوردم که مادرم من را آرام میکرد، در آغوشم میکشید و عاشقانه دوستم داشت.»
این خاطراتِ «فرشتهوار»، پادزهری برای ترس، خشم و دردی هستند که والدین تجربه میکنند. آنها میتوانند از این خاطرات، به عنوان «فرشتههای نگهبانی» استفاده کنند که به آنها در جستجوی اینکه دوست دارند خودشان چه مدل والدی شوند، کمک خواهد کرد.
ازدواج دیگر آن مفهوم ایدهآلی نیست که قبلا تصور میکردیم. تقریباً نیمی از ازدواجها به طلاق ختم میشود. برای جلوگیری از چنین پیشامدی افراد ترجیح میدهند که زمانی را صرف آشنایی قبل از ازدواج کنند تا سازگاریشان برای ازدواج را ارزیابی کنند با این حال حتی برای این زوجها هم احتمال جدایی وجود دارد.
با این حال، ازدواج همچنان مفهوم ایدهال خود را برای بیشتر افراد حفظ کرده است. تقریباً 90% بزرگسالان در برههای از زندگیشان ازدواج خواهند کرد. با وجود چنین نتایجی آیا ما صرفاً به خاطر فشارهای اجتماعی و بیولوژیکیمان محکوم به وارد شدن به ازدواجهای ناخرسندکننده هستیم ؟
تعدادی از روانشناسان دانشگاه کالیفرنیا استدلال کردند که ازدواج برای اکثریت زوجها سبک زندگی رضایتبخشی است. آنها در مقالهای که اخیراً منتشر کردند سه ماهیت رایج در مورد ازدواج را به چالش کشیدند.
باور اشتباه اول: رضایت زناشویی با گذشت زمان رو به افول میرود
یکی از ثابتترین یافتهها در مورد ازدواج، کاهش ناگزیر رضایت زناشویی در طول سالهای زندگی است. این به اصطلاح "واقعیت" حتی در کتابهای درسی روانشناسی هم نوشته شده است
این یافتهها از مطالعات طولی به دست آمده که طی آن رضایت زوجین چندین بار در طی چندین سال اندازهگیری شده است و وقتی پژوهشگران میانگین آن را مورد بررسی قرار دادند، رضایت از رابطه شیب رو به پایینی داشت. با این حال پژوهشگران دانشگاه کالیفرنیا با تجزیه و تحلیل دقیقتر این فرض را به چالش گرفتند. اگر خط سیر زوجهایی که ازدواجشان را با رضایت نسبتاً بالایی شروع کردند را با خط سیر آنهایی که در ابتدا رضایت پایینی داشتند مقایسه کنیم، تصویر متفاوتی از موضوع را مشاهده خواهیم کرد. سطح بالای رضایت از شروع رابطه در طول سالها همچنان نسبتاً بالا باقی میماند در حالی که زوجهایی که در ابتدا سطح رضایت پایینی داشتند، معمولا به سمت پایین نمودار سقوط میکنند و میانگین را برای همه زوجین کاهش میدهند.
با این حال، نرخ بالای طلاق را چگونه میتوان توضیح داد؟ به طور حتم، زوجهای ناراضی بیشتر در معرض جدایی هستند، اما پژوهشگران خاطرنشان میکنند که حتی زوجهای راضی هم میتوانند در معرض طلاق باشند. یک رویداد ناگهانی تنشزا مانند خیانت، ورشکستگی و ..میتواند میتواند پایه و اساس یک ازدواج رضایتبخش را متزلزل کند.
باور اشتباه دوم: ارتباط ضعیف باعث آشفتگی ازدواج میشود
این یک باور بین پژوهشگران و متخصصان است که سبکهای ارتباطی منفی ریشه بسیاری از ازدواجهای ناخوشایند است. بنابراین یکی از اهداف مشترک رویکردهای زوجدرمانی، آموزش شیوههای ارتباطی مؤثرتر به زوجین است. دکتر گاتمن یافته های خود از موارد آسیبرسان زندگی زناشویی را "چهار سوار آخر الزمان" نامیده است. او این عوامل را انتقاد، تحقیر، حالت تدافعی و بیتوجهی و سکوت میداند.
یافتههای پژوهشگران دانشگاه کالیفرنیا این فرض را به چالش کشیده است. از نظر آنان، شیوههای ارتباطی منفی همیشه منجر به مشکلات زوجین نمیشود. گاه موضوعات و مشکلات زندگی زوجین ایجاد میشود و در پی آن و در پی تلاشهای ناموفق برای حل این مشکلات ارتباطی هم رخ مینماید. از طرف دیگر، شواهد زیادی وجود دارد که نشان میدهد زوجین میتوانند شیوههای ارتباطی مثبتی را در طول جلسات درمانی فرابگیرند و البته کاهش شیوههای ارتباطی منفی تأثیرات مثبت پایدارتری را در مقایسه با افزایش شیوههای ارتباطی مثبت بر زندگی زوجین میگذارد.
باور اشتباه سوم: یافتههای حاصل از بررسی زوجهای سفیدپوست و طبقه متوسط برای همه روابط صادق است
در نیم قرن گذشته، روابط زناشویی به صورت علمی مورد مطالعه قرار گرفته است و تقریباً تمام شرکتکنندگان در پژوهشها زوجهای تحصیلکرده و سفیدپوست طبقه متوسط در برخی از کشورهای مشخص بوده است. در حال حاضر اطلاعات زیادی در مورد پویایی چنین روابطی و نحوه کمک به چنین زوجهایی در اختیار داریم. با این حال باید آموختههای خود را در مورد سایر زوجین جدا از این طبقه مانند اقلیتها یا کمدرآمدها با احتیاط به کار ببریم. به طور مثال اگر غذای کافی یا سرپناه مناسبی برای زوجی در اختیار نباشد، مهارتهای ارتباطی خوب نمیتواند تأثیر لازم را بر یک رابطه بگذارد. پژوهشگران دانشگاه کالیفرنیا تأکید کردهاند که شما نمیتوانید نتیجه یک سبک تعاملی خاص را بدون درک زمینهای که رابطه در آن قرار دارد پیشبینی کرد.
نویسنده: دیوید لادن
تقریبا از یک سالگی به بعد، روابط دلبستگی پایگاهی برای رفتار اکتشافی میشود.
نظریهپردازان دلبستگی معتقدند انگیزه اکتشاف و یادگیری دربارهی جهان و توسعه مهارتهای جدید در کودک زمانی شکل میگیرد که نیازهای دلبستگی به اندازه کافی تامین شده باشد.بالبی میگوید: " نظامهای رفتاری دلبستگی و اکتشاف، همراه با هم عمل میکنند". اعتماد کودک به خود برای خطر کردن و انجام کارهای جدید وابسته به اعتماد وی به روابط دلبستگی است. اگر کودک دارای پایگاه ایمنی در روابط دلبستگی خویش باشد، برای اکتشاف محیط احساس آزادی میکند و به طور ضمنی این آگاهی را دارد که مراقب در زمان نیاز در دسترس اوست. به عبارتی، رفتار اکتشافی تا زمانی ادامه مییابد که کودک نگرانی درباره روابط دلبستگیاش نداشته باشد. اعتماد وی به او اجازه میدهد که با محیط به شیوهای باز و کنجکاوانه رابطه برقرار کند. کودکی که با امنیت خاطر به کشف محیط میپردازد، در تجارب خویش با چهرههای دلبستگی آموخته است که "والدینم مراقب من هستند". این احساس ایمنی به وی اجازه میدهد تا بر تکالیف تحولی متمرکز شده و احساس توانمندی و شایستگی کند. از سوی دیگر، در کودکی که نگران پاسخدهی و مراقبت والدین است، این امکان وجود دارد که به دلیل تمرکز هیجانی وی بر در دسترس بودن چهرههای دلبستگی، رفتار اکتشافی بازداری شود.
اگر چه شیر دادن از طریق پستان بهترین روش تغذیه و برقراری رابطه با کودک است اما این بدان معنی نیست که اگر امکان آن وجود ندارد شما نیز راهی برای برقراری ارتباط با کودک نخواهید داشت. مهم علاقه و اشتیاق شما به ارتباط با کودکتان است که میتواند با رعایت نکاتی در شیر دادن با شیشه شیر نیز حفظ شود.
پس: با روشهای شیر دادن به کمک پستان آشنا شوید و تلاش کنید آنها را به کمک شیشهشیر شبیه سازی کنید. کودک را در زمان شیر دادن در آغوش بگیرید و شیشه را همراستا با سینه نگهدارید. با کودک تماس چشمی برقرار کنید و به آرامی با او صحبت کنید. هر چند دقیقه کودک را جابهجا کنید (مانند تغذیه از پستان). به یاد داشتهباشید، قرار است کودک احساس کند شیشه شیر بخشی از شما و بدن شماست.
بده بستان دو طرفهای که در فرایند شیر دادن وجود دارد باید مانند شیر دادن از پستان لذتبخش نیز باشد، علاوه بر دادن شیر به نوزاد، چشمانتان، گرمی پوستتان ، صدایتان و توجهتان را نیز به او بدهید آن وقت است که درمقابل کودکتان نیز خیلی بیشتر از یک بطری خالی را به شما برخواهد گرداند. مزیت شیشه شیر آن است که پدر نیز با رعایت این نکات میتواند در شیر دادن به کودک سهیم شود و از برقراری چنین رابطه عاشقانهای لذت ببرد.
نگارنده متن: خانم هانیه مقدمکیا
غفلت عاطفی در رابطه، بیتوجهی هیجانی، نادیده گرفتن و فقدان پاسخ در رابطه بین دو شریک عاطفی است. گاه حتی ممکن است برای زوجین نامرئی باشد با این حال دردناک است، گویی هر دو طرف از چیزی که حتی آن را نمیبینند آسیب میبینند.
جان گاتمن طی پژوهشهایی دریافت که تفاوت بین زوجهایی که با هم به شکوفایی میرسند و آنهایی که طلاق میگیرند به پاسخ دادن به نیاز یکدیگر برای ارتباط عاطفی برمیگردد. بنابراین بسیار مهم است که زوجین بتوانند از نظر احساسی پاسخگوی یکدیگر باشند.
غفلت عاطفی چیزی شبیه به این است که شما کسی را درست در کنار خود دارید اما او از نظر احساسی کیلومترها با شما فاصله دارد. شما میتوانید او را ببینید اما حضور او را احساس نمیکنید. شما میتوانید با آنها صحبت کنید اما نمیتوانید آنطور که میخواهید با آنها صحبت کنید. شما با آنها هستید اما احساس تنهایی میکنید.
10 نشانه از اینکه غفلت عاطفی بیسروصدا،رابطه شما را تحتتأثیر قرار داده است:
- شما و شریک عاطفیتان بیشتر اوقات برداشتهای اشتباهی از احساسات، رفتار و نیات یکدیگر دارید.
- مسائل دشوار را با یکدیگر مطرح نمیکنید تا باعث ناراحتی یکدیگر و تنش در رابطه نشوید.
- هنوز نمیدانید چطور به طور سازندهای با یکدیگر بحث کنید.
- گفتگوهای شما بیشتر در مورد رویدادها، حقایق و بر مبنای منطق است.
- وقتی اتفاق مهمی برای شما رخ میدهد، شریک عاطفی اولین فرد در ذهنتان نیست که بخواهید با او در میان بگذارید.
6.زمانی که به دنبال دریافت احساس آرامش از شریک عاطفیتان هستید، او حرفهای نادرست و اشتباهی میزند.
7.احساس نمیکنید مانند تیمی هستید که با هم زندگی را پیش میبرید.
8.زمانی که با او هستید احساس تنهایی میکنید
9.پیدا کردن حرف مشترک برای گفتگو با او سخت است
- تجربه احساسات مثبت مانند عشق، پیوند عاطفی و محبت به نظر غریب میآیند.
در صورتی که چند نشانه بالا در رابطهتان مشهود است ممکن است غفلت عاطفی رابطه در کار باشد. به یاد داشته باشید که سرزنش خود و دیگری در این موقعیت کاری بیهوده است و رابطه را تخریب میکند. از همسرتان بخواهید بیشتر شما را حمایت عاطفی کند، احساساتش را با شما در میان بگذارد، خودتان نیز در جهت آن تلاش کنید. حواستان به زمانهایی که به حمایت عاطفی شما نیاز دارد باشد و سعی کنید آن را برایش فراهم کنید. در نهایت زمانی را در آرامش به رابطهای که با هم خلق کردهاید نگاهی بیندازید و روی آن تأمل کنید. میتوانید از یک متخصص زوجدرمانگر برای بهبود درد رابطهتان کمک بگیرید.
کودک به عنوان اولین انسان به مادر نگاه میکند، اگر این تجربه اولیه برای کودک توام با شرایطی باشد که در آن احساس راحتی و اعتماد کند، یعنی مادر بتواند بواسطه رفتار خود؛ ایمنی و اعتماد را در کودک به وجود آورد، کودک در مورد جهانی که در آن زندگی میکند هم تصور خوبی پیدا میکند و بعدها میتواند رابطههای مثبتی با دیگران برقرار کند. در واقع اگر مادر بتواند نیازهای کودکش را تشخیص داده و به آنها پاسخ مناسب دهد، کودک این اطمینان را بدست میآورد، که کسی هست که نیازهای او را میشناسد و رفع میکند. سپس این دیدگاه به افراد دیگر نیز تعمیم پیدا میکند و کودک این احساس امنیت را پیدا میکند که در دنیای بیرونی، افراد قابل اتکایی هستند که میتوانند نیازهای او را تشخیص داده و در مواقع لزوم به او کمک کرده و از وی حمایت کنند.
اما اگر مادر به دلایل مختلف مانند استرسهای شدید، مشکلات خانوادگی، تعارضات زناشویی، تجربیات منفی در ارتباط با والدین خود و..... نتواند به نیازهای کودک توجه نموده، آنها را شناخته و در جهت رفع آنها اقدام کند، یا در مقابل نیازهای کودک آشفته شود و یا حتی پاسخ پرخاشگرانه نشان دهد، در این صورت کودک نسبت به دنیای بیرونی احساس عدمامنیت نموده و ممکن است با شدتدادن رفتارهای خود مانند گریههای شدید و قشقرق راه انداختن دیگران را متوجه نیازهای خود کند و یا ممکن است از مراقب ناامید شده و سعی کند نیازهایش را ابراز نکند. کودک آماده جدا شدن از او نمیشود و در هنگام جدایی و دور ماندن از مادر دچار تشویش و اضطراب می شود. چنین کودکی درباره جهان اطرافش دچار اضطراب و نا ایمنی است و نمیتواند به راحتی با دیگران ارتباط سالمی برقرار کند.
کودکان با دو نیاز به دلبستگی و نیاز به اکتشاف به دنیا میآیند. هدف نیاز به دلبستگی حفظ پیوند عاطفی با یک چهره دلبستگی در دسترس و دست یافتنی است. ترس و احساس خطر عوامل فعال شدن نظام دلبستگی هستند و نشانههایی از وجود ترس و خطر كه آن را با اصطلاح هشدار میشناسند، موجب فعال شدن اين نظام ايمني ميشوند. اضطراب به عنوان پیش بینی جدایی از چهره دلبستگی شناخته میشود.
هدف نیاز به اکتشاف، بوجود آوردن استقلال برای کودک جهت کشف و جستجوی محیط اطراف است. این نظام در حقیقت در ارتباط با نظام دلبستگی قرار دارد و زمانی که نیازهای دلبستگی کودک به اندازه کافی برآورده شوند، كودك قادر به فعالیت و جستجوي محيط است.
در یک رابطه دلبستگیمحور هر دو این نیازها برآورده میشوند. با استعاره پیشرو میتوانید اهیمت این دو نیاز را بهتر درک کنید:
"رابطه دلبستگی میان مادر و کودک مانند طنابی است که این دو را بهم متصل کرده است، وقتی کودک دچار آشفتگی شده و نیازمند یک پناهگاه امن است تا دوباره آرامش پیدا کند، این طناب کوتاهتر شده و کودک برای کسب آرامش به دامان والد برمیگردد و گاهی بعد از کسب آرامش علاقهمند به کشف دنیای بیرون میشود و میخواهد دنیای بیرون را کشف کند او از والد جدا میشود و از او دور میگردد و از والد به عنوان پایگاهی امن برای کشف دنیای بیرون استفاده میکند، در چنین حالتی طناب ارتباطی بلندتر میشود و به کودک اجازه جستجو و استقلال بیشتر میدهد. توجه داشته باشید که این طناب در هیچ لحظهای قطع نمیشود".
اگر زنده هستیم و کم و بیش فعالیت داریم، اگر گهگاه قادر به لذت بردن از چیزهایی هستیم، اگر میتوانیم نسبت به دیگران مهربان و قدردان باشیم، اگر اعتیاد نداریم و یا مایل به ادامه زندگی با همه رنجها و دردهایش هستیم به احتمال زیاد کسانی در همان اوایل ما را خیلی دوست داشتهاند. آنها ممکن است در حال حاضر بسیار دور از ما زندگی کنند،علائق مشترکی با ما نداشته باشند و شاید وقت صرف کردن با آنها کمی کسلکننده به نظر برسد و با این وجود ما عمیقاً به آنها بسیار وفادار هستیم و در قلبمان میدانیم که ما همه چیز را مدیون آنها هستیم.
وقتی میگوییم کسی به ما عشق ورزیده است چیزی که در واقع ما به طور ضمنی به اشاره داریم کسب مجموعه ای از مهارتهای هیجانی است. این مهارتها به طور رسمی به ما منتقل نشده اند بلکه ما آنها را در گستره زندگی روزمرهمان آموختهایم.ممکن است در آشپزخانه، در جریان یک گردش در جنگل و یا بعد از شنیدن داستانی قبل از خواب اتفاق افتاده باشد و بدینگونه ما در جریان دوست داشتهشدن آموزش هیجانی جامعی دریافت کردیم، موارد زیر برخی از آموختههای حاصل از دوست داشته شدن هستند:
بعضی وقتها همه چیز بد به نظر میرسید، چشمهایمان خیس از اشک و یا برآشفته از خشم بودیم. حس میکردیم که دنیا از هم میپاشد و ما نمیتوانیم ادامه دهیم،آنها این وضعیت را برایمان آسان میکردند تا جایی که میتوانستیم بار دیگر آرام نفس بکشیم.آنها تحمل تاریکی شب را برایمان آسان میکردند و به ما اطمینان میدادند که هنگام طلوع خواهد رسید. آنها ظرفیت تحمل ترسها و رنجهایمان را در ما بالا بردند.
آنها به ما این حس را دادند که برایشان ارزشمندیم و بنابراین روزی برای خودمان هم ارزشمند خواهیم بود. اگر چیزی ساختیم یا ایدهای داشتیم، حتی اگر به طور کامل هم محقق نشده بود، میتوانستیم با آنها در میان بگذاریم. وقتی وارد آشپزخانه میشدیم نه هر بار ولی احتمالا به دفعه های کافی، آنها سر بلند میکردند و نشانههای خوشحالی در چشمانشان نمایان میشد. آنها ممکن بود برای ما اسمی انتخاب کرده باشند: قهرمان کوچک، دختر شیرین و....،در دوره نوجوانی احتمالا نمیخواستیم این اسم استفاده شود و حتی خجالت میکشیدیم که همکلاسیهایمان آن را بدانند اما این نام به عنوان یک سمبل مخفی از یک بستر هیجانی باقی ماند که آرامش و اعتمادبهنفسمان را میتوانستیم بر پایه های آن بنا کنیم.
بعضی وقتها ما کار اشتباهی انجام میدادیم: کتابی را فراموش کردیم، میزی را خراشیدیم، با کسی به تندخویی برخورد کردیم و یا از عصبانیت منفجر شدیم و پرخاش کردیم.میتوانست تنبیهی سخت برای آن در نظر گرفته شود با این حال نشد.آنها با گذشت کردن دلایلی را برای رفتار ناخوشایند ما در نظر میگرفتند، اینکه ما خسته بودیم یا اینکه هرکسی ممکن است این کار را بکند، هیچکسی کامل نیست،آنها بخشیدن خود و دیگران را به ما یاد دادند.آنها یاد دادند که نیازی نیست کامل باشیم تا لیاقت وجود داشتن را داشته باشیم.
زمان زیادی طول کشید تا توانستیم دست به سازی ببریم،نوشتن را یاد بگیریم یا بتوانیم بیسکوئیت درست کنیم،آنها بر سرمان فریاد نزدند،تمسخرمان نکردند یا عصبانی نشدند.آنها هنر انتظار کشیدن برای پدید آمدن چیزهای خوب را به ما آموختند،آنها انتظار نتیجههای فوری از ما نداشتند از این رو ظرفیت صبر کردن را در ما هم ایجاد کردند.
اتفاقات بدی هم در این میان افتاد، آنها سخنان ناخوشایندی به ما گفتند و ما هم گفتیم،احساس کردیم از آنها نفرت داریم اما آنها همچنان پابرجا بودند، خشممان را دیدند و آن را از ما گرفتند و اینگونه به ما ترمیم را آموختند،اینکه اوضاع میتواند خیلی بین ما بد باشد با این حال قابل اصلاح است،اینکه میتوان منعطف بود و اینکه وقتی پای عشق در میان باشد فرصتهای دومی را باید در نظر گرفت.
با برخی از این درسها و موارد دیگر، ما افرادی پرورش یافتیم که میتوانند نسبت به خود مهربان باشند، با خطاهای خود مدارا کنند، نسبت به دیگران دلسوز باشند و توانایی تسلیم نشدن و ادامه دادن را داشته باشند.
ما فقط دوست داشته نشدیم بلکه آموزشی را دریافت کردیم که تأثیرش را هر زمان که نسبت به کسی اهمیت میدهیم،با مهربانی و شفقت با خود ارتباط برقرار میکنیم یا خود را برای مواجهه با سختیها به اندازه کافی قدرتمند حس میکنیم،میبینیم.
اگر کودک به خاطر چیزهایی که نیاز دارد گریه نکند، احتمالاً در بزرگسالی بخاطر همه چیزهایی که هرگز نداشته، گریه خواهد کرد. "جی میلبرن"
گریه کردن بخش بسیار سالم و عادی از رشد هوش هیجانی و خودتنظیمی در انسان است. ما نیاز داریم که هیجانات را پردازش کنیم، نه اینکه صرفا آنها را سرکوب و ساکت کنیم.
هنگامی که سعی میکنیم هرطور شده گریه فرزندمان را متوقف کنیم، فرصت تجربهکردن هیجاناتش را از او سلب میکنیم و به او اجازه نمیدهیم تا بیاموزد چگونه با آنها کنار بیاید و از آنها به شکل مناسبی عبور کند. معمولا ما تحمل گریهی کودکان را نداریم؛ چون گریه آنها ما را آشفته میکند و دوست داریم هرچه زودتر این شرایط سخت پایان یابد.
همین مساله باعث میشود که یا با طرد و تنبیه موجب سرکوب این هیجان و ابراز آن در قالب گریهکردن باشیم و یا با رفع خواسته کودک به شکلی سریع و حتی گاهی نامناسب به او نشان دهیم که ما تحمل هیجانات منفی او را نداریم.
باید به خاطر داشته باشیم که گریه اولین و غریزیترین شکل برقراری ارتباط در کودک است. کودکان از روزهای اول زندگی با گریهکردن نیازهای خود را نشان میدهند و مراقبان به واسطه همین رفتار نیازهای او را ارضا میکنند و ما نباید سعی کنیم تا این ابزار اولیه کودک را از او بگیریم.
اگر گریههای کودک برای برآورده شدن نیازهایش با عشق مورد پذیرش واقع نشود، او معمولاً یاد میگیرد که به جای پردازش هیجانات دشوار خود از استراتژیهای ناسالم استفاده کند.
کودک باید برای تجربهی هیجانات منفی و دشوار خود احساس امنیت کند. این بدان معنا نیست که ما اجازه دهیم کودکان بزرگتر با گریه کردن به هر خواسته خود برسند بلکه اینجا صحبت از پذیرش هیجان منفی و البته ارضای درست نیازهای کودک است.
کودک نه تنها باید دیده و شنیده، بلکه باید فهمیده شود
کودک مانند هر بزرگسالی، سزاوار توجه، احترام و درک است. درک شدن باعث ایجاد همدلی، همکوکی و اعتماد در رابطه والد و فرزند مانند هر رابطه دلبستگی دیگری میشود
اولین قدم در درک کودک این است که او به عنوان ذهنی مستقل در نظر گرفته شود، ذهنی که میتواند هیجانها، نیازها، خواستها و دیگر حالتهای ذهنی را داشته باشد،.
هرچند گوش سپردن به کودک گاه تلاش آگاهانهای را میطلبد، اما میتواند بعدها بخشی از رابطه طبیعی با کودک شود. با این حال، نباید به دنبال فرآیندی بینقص بود زیرا عملا نمیتوان آن را در هیچ رابطهای یافت.
هدف، خلق رابطهای است که در آن ذهن کودک با نگاه کاوشگرانه و با کنجکاوی دیده شده و همزمان احساسات، عواطف و نیازهای پشت رفتار ما به عنوان والد نیز شنیده شود.
شاید عجیب به نظر برسد، اما بخش بزرگی از مشکلات جهان ناشی از پدیدهای غیرمعمول در ذهن است: در ارتباط نبودن با احساسات و لمس نکردن تجارب احساسی.
احساسات قطبنمای زندگی هستند و اگر آنها را تجربه نکرده و شناختی از آنها نداشته باشیم کارکرد زندگیمان مختل میشود.
وقتی برای اولین بار این مفهوم به گوشمان میخورد عجیب و حتی کمی خندهدار به نظر میرسد؛ چطور ممکن است ندانیم چه احساسی داریم!
از دید بیرونی، ما موجوداتی منسجم هستیم، یک نام داریم و به یک بدن تعلق داریم، با این حال حداقل دو بخش متمایز در درون ما وجود دارد: خود تجربهگر و خود مشاهدهگر، گاهی این دو کاملاً همسو هستند، شخصی از ما میپرسد چه احساسی داری و ارتباط این دو بخش به قدری هماهنگ است که به سادگی میتوانیم احساسمان را ببینیم و از آن بگوییم.
گاهی موارد پیچیدهتری هم رخ میدهد، بعد از یک روز کاری طولانی در خانه نشستهایم و این احساس را داریم که همه چیز آرام است، با این حال یک اظهارنظر جزئی از سمت شریک زندگیمان به کلی ما را آشفته میکند و شروع به داد زدن میکنیم، تا جایی که به یک بحران بدل شود.
چرا برای خود مشاهدهگر تحلیل این احساسات دشوار است؟ شاید به این دلیل که ما تحتتأثیر فضای ذهنی در مورد غیرقابل پذیرش بودن برخی احساسات هستیم. برای شناخت بهتر خود ما به سطحی از خودآگاهی، شجاعت و صداقت نیازمندیم. در تمام دوران کودکی ایدههایی از پذیرش یا عدم پذیرش برخی از احساسات به ما القا شده، اینکه پسرها گریه نمیکنند، یا دخترها نباید شجاعت به خرج دهند.گویی دستهبندیهایی برای خود در نظر گرفتهایم، دختر خوب و پسر خوب
زمانی که این احساسات تهدیدکننده به سراغمان میآیند، خود مشاهدهگر کمی ترسیده و عقب مینشیند، به جای اینکه تحلیل دقیقی از احساس را ارائه دهد، بیحس شده و تحلیلی ارائه میدهد که با ایدههای دوران کودکیتان مطابقت بیشتری داشته باشد، "من خسته هستم"، به جای اینکه "من ازت عصبانیام".
با این حال، احساساتی که درک نشدهاند، از بین نمیروند. آنها باقی هستند و نیرویشان را در جهات مختلفی پراکنده میکنند، حسادت خود را به شکل لجبازی نشان میدهد؛ خشم جای خود را به پرخاش میدهد و... این احساسات گاهی خود را کارکرد روزمرهمان هم ابراز میکنند: اعتیاد به الکل، ناتوانی در کار، اعتیاد به کار، وسواسهای پاکیزگی و غیره.
اما چطور میتوان با احساسات در ارتباط بود و آنها را لمس کرد؟
خواندن رمان میتواند نقش زیادی در این فرآیند داشته باشد، یک رماننویس خوب میتواند تجارب احساسی عمیقی در ما بیدار کند و پذیرش این احساسات را در ما تسهیل کند، احساساتی که تا پیش از این برایمان دستنایافتنی و تهدیدکننده بودند.
راه دیگر، این است که مطمئن شویم زمان کافی برای شناخت و مشاهده خود اختصاص میدهیم. شاید شبهنگام و زمانی که سکوت همه جا را فرا گرفته زمان مناسبی باشد تا قلم و کاغذی در دست گرفته و از احساساتی بنویسید که هیچگاه نتوانستند خود را ابراز کنند.
بودن در کنار افرادی که به ما کمک کنند تا احساساتمان را پذیرا باشیم میتواند ما را با احساساتمان آشتی دهد. آنها کسانی هستند که ما به آنها شنونده خوب میگوییم، میتوانند دوست صمیمی باشند و یا درمانگرتان، کسی که حقیقت وجودیتان را بپذیرد و به احساسات سرکوبشدهتان بال و پر دهد.
حساسیت پوستی و حس لامسه نخستین و بنیادینترین کارکردی است که در بدن انسان تحول مییابد. به بیان دیگر، نخستین ارتباط برای نوزاد و اولین گام در تحول او از خلال پوست صورت میگیرد. طی 50 سال گذشته پژوهشها نشان دادهاند که لمس و ماساژ برای نوزادان به اندازهی غذا و خواب حیاتی بوده و به تحول جسمانی و روانشناختی کارآمد آنها کمک میکند. عصبشناسان ادعا میکنند که در آغوش گرفتن نوزاد مهمترین عامل دخیل در تحول اجتماعی و ذهنی بهنجار او بوده و تأثیر آن تنها محدود به دوران نوزادی نیست؛ بلکه بر کارکردهای عصبی و عصبشیمیایی زیربنای رفتار هیجانی در سالهای بعدی اثر میگذارد. ماساژ میتواند اعصاب مغز را تحریک کرده، هضم غذا را تسهیل کند و به وزنگیری بهتر بینجامد.
ماساژ میتواند سطح هورمونهای استرس را کاهش داده و عملکرد سیستم ایمنی را بهبود بخشد. ماساژ همچنین به بهبود تعامل والد-کودک کمک میکند. پژوهشها نشان دادهاند که ماساژ دادن کودک دربردارندهی فواید عاطفی و فیزیکی برای او و فرصتی شگفتانگیز برای تقویت پیوندی عمیق بین کودک و والدینش است. فراتر از اینها، ماساژ دادن به والدین کمک میکند که درانجام دادن کاری مثبت برای کودک خود احساس توانمندی نمایند.
نگارنده متن: خانم نجمه زیودار
برگرفته از کتاب: «ماساژ نوزاد: دستنامهای برای والدین عاشق»
معرفی کتاب
عنوان کتاب: پیوند دوباره با جوهره خویشتن
نویسنده : کریستین نایب
بسیاری از مردم در زندگی احساس شادی یا رضایت نمیکنند. آنها با اضطراب، افسردگی، فشار روانی، درد جسمانی، انرژی کم، ملال، نگرانی بیپایان، بیانگیزگی و مشکلات رابطهای دست و پنجه نرم میکنند.
کریستین نایب، روانشناس بالینی و نویسنده این کتاب، با ترکیب پژوهشهای علوم عصبشناختی مدرن، تکنیکهای رواندرمانی و تحقیقات حوزه هشیاری نشان میدهد که چگونه مغز ما به طور خودکار احساسات را به وسیله اضطراب سرکوب میکند و مکانیزم اضطراب علت اصلی علائم روانشناختی ماست.
تأثیر شگرفی که این مکانیزم خودکار تبدیل احساس به اضطراب بر شادی و بهزیستی ما، نحوه غلبه بر آن و التیام بخشیدن علائم ما و بازیابی اعتماد به نفس و انرژی میگذارد، در این کتاب به تفصیل بیان شده است.
با استفاده از مفاهیم، مثالها، ابزار و تکنیکهای قابلفهم میتوانید بفهمید که مغز چگونه کار میکند، اضطراب چگونه ایجاد میشود و برای غلبه بر آن و تحقق نیروهای بالقوه وجودتان، چه کارهایی میتوانید انجام دهید.
در متن کتاب آمده:
"مکانیسم خودکاری درون مغزهایمان وجود دارد که اجازه حس کردن احساسات را به ما نمی دهد، در عوض هنگامی که احساسی به وجود میآید، اضطراب را به شکل تنش، ناآرامی، استرس، دلآشوب، درد، گیجی، یا دیگر نشانهها احساس میکنیم؛ مکانیسم اضطراب ناهشیار، کاری را انجام میدهد که بیشتر مردم از آن بیخبر هستند: در عرض 12میلیثانیه، احساسی را به اضطراب تبدیل میکند."
عنوان کتاب: موانع دلبستگی و صمیمیت
نویسنده: لیندا کاندی
ترجمه: مهسا میشن چی، سعید قنبری
انتشارات پندار تابان
این کتاب روایت دنیاهای خاموش مراجعانی است که به دلیل نادیده گرفتن شدن و غفلتهای اولیه در زندگی شان، جایی در ذهن دیگران نداشته و پیش از آن که دیده شوند بزرگسال شده اند. مراجعانی که بواسطه دفاع های اجتنابی از خود مراقبت کرده و تداوم یک رابطه را در فاصله گرفتن از آن تجربه کرده اند و خود را قانع ساخته اند که روابط چندان هم مهم نیستند. به درمان مراجعه میکنند اما طوری رفتار میکنند که گویی نه به ما و نه به هیچکس دیگری نیازی ندارند، رفتهرفته باعث میشوند ما هم به عنوان درمانگر احساس ناکارآمدی بکنیم، خسته و کسل شویم و آنها را از ذهنهایمان دور کنیم. و این چنین است که غفلت اولیه نگارههای دلبستگی بار دیگر در زندگیشان طنینانداز میشود، نیاز دلبستگی که پشت سنگری از دفاعها پنهان شده بود باز هم با ناامیدی خود را در پیلهای از بیتفاوتی میپوشاند. اما نویسندگان این کتاب روزنه امیدی در درمان مراجعان اجتنابی گشودهاند، آنها تلاش کردهاند به ما نشان دهند که چطور میتوان این تجارب ناخوشایند در درمان را تاب آورد، چطور میتوان تحتتأثیر فضای بیتفاوتی و کرختی قرار نگرفت و چطور میتوان کودک کنارگذاشته دیروز را با پیوندی اصیل و انسانی به تجارب عمیق احساسی و خلق روایتی آکنده از هیجانات سوق داد.
زمانی که فرزند شما به هر دلیلی به هم ریختگی هیجانی دارد اولین راه برای کاهش این به هم ریختگی رساندن این پیام به کودک است که "میدانم جای تو بودن بسیار سخت است".
اگر شما به درستی بتوانید وارد دنیای کودکانه فرزندتان شوید، درمییابید که احتمالا در جایگاه کودکانهاش چه هیجاناتی را تجربه میکند. این به این معنا نیست که شما واکنش هیجانی کودکتان به موقعیت را درست در نظر بگیرید. گاهی با وجود اینکه میدانیم که هیجانات و رفتارهای کودک متناسب با شرایط نیست اما لازم است که در وهله اول آن ها را تصدیق کنیم. در این صورت این پیام را به کودک دادهایم که احساساتش قابل پذیرش و واقعی هستند حتی اگر متناسب با شرایط نباشند. برای مثال کودکی را تصور کنید که ادعا میکند که در اتاقش گرگ دیده است و به همین دلیل شب ها در اتاق خودش نمیخوابد. مسلما شما به عنوان یک بزرگسال میدانید که این داستان غیر واقعی است. اما اگر بخواهیم از آن عبور کنیم به شرح زیر عمل میکنیم:
تو فکر میکنی که یه گرگ تو اتاقته، چقدر ترسناک! من هم اگه فکر میکردم یه گرگ زیر تختمه خیلی میترسیدم و نمیتونستم راحت تو اتاقم بخوابم. حالا بیا باهم بریم تو اتاقت ببینیم پیداش میکنیم؟ با هم وارد اتاق میشوید، چراغ را روشن و تمام زوایای اتاق را بررسی میکنید. پس از آن با کودکتان صحبت کنید. " خب ما همه اتاق رو گشتیم، به نظر میاد که گرگی اینجا نیست و تو میتونی با خیال راحت بخوابی"
چیزی که در اینجا مسئله را حل کرده است در واقع تصدیق احساس او توسط شماست. بسیاری از والدین در مواجه شدن با مثال بالا، همراه کودک اتاق را میگردند، اما تعداد کمی از آنها نسبت به ترس در فرزندشان همدلی دارند و آن را تصدیق میکنند. بنابراین آنچه که این مثال را متفاوت میکند، روحیه متفاوت والدین است نه لزوما رفتاری متفاوت!!
نگارنده متن: خانم آذین ناطقیان
نقش تعاملهای غیرکلامی اولیه در شکلگیری دلبستگی
نوزاد انسان زندگی را با تجربهای بدنی آغاز میکند؛ در نخستین دقایق پس از تولد و از هنگامیکه نوزاد در آغوش مادر قرار میگیرد، تجربههای چندحسی بدنبهبدن آغاز میشوند. نوزادان مسحور چهرهها و آواها میشوند، نسبت به جلوههای چهرهای، وضعیتهای بدنی، تُن صداها، تغییرات فیزیولوژیکی، سرعت حرکات و کنشها حساسند و به آنها پاسخ میدهند. آنها از طریق جلوههای حرکتی و تعاملهای غیرکلامی بدنبهبدن، نیازها و پیامهای خود را به مراقب منتقل کرده و از حرکات استفاده میکنند تا به دیگران نشان دهند چه احساسی دارند. در واقع روابط و دامنهی گستردهای از قصدها و هیجانهای نوزادان از طریق خزانهی حرکات آنها و بدنهایشان به نمایش گذاشته میشوند. مراقبین نیز در پاسخ، با استفاده از همین زبان غیرکلامی و بر اساس خزانهی حرکتی و تجربههای قبلی خود به آنها واکنش نشان میدهند.
بسیاری از پژوهشگران بر اهمیت این تجربههای بدنیشدهی غیرکلامی در شکلگیری و تحول رابطهی دلبستگی تاکید کردهاند و معتقدند که کیفیت این روابط، تعیینکنندهی ایمنی یا ناایمنی دلبستگی است. در واقع، از لحظهی تولد، روابط نوزاد که پایههای دلبستگی او را شکل میدهند، در پاسخ به چهرهها، ژستها و لمس شکل میگیرند. «دنیل استرن» تعامل اولیهي میان مادر و نوزاد را به رقصی تشبیه کرده است که در آن پیوند میان این دو از خلال تبادل حرکات ایجاد میشود. نوزاد از زمان تولد با مراقبش همآهنگ یا همکوک میشود، با دست و پاهایش او را در آغوش میگیرد، انگشتهایش را میگیرد، گریه میکند، میمکد، غان و غون میکند و میخندد. رفتارهایی که فرایند پیوند و ارتباط برقرار کردن را آغاز و به نوزاد کمک میکنند تا از مراقب خود تغذیهشدنِ ایمن، گرما و حمایت دریافت کند.
در واقع، کودک در بطن تجارب اولیهی بدنیاش از زمانیکه در آغوش گرفته میشود و زمین گذاشته میشود، لمس میشود، به او نگاه میشود و با او بازی میشود، روابط دلبستگی را شکل میدهد. به بیان دیگر، پیوند دلبستگی از خلال فرایندی که مادر و کودک رابطهی خود را شکل میدهند و روشهایی که با یکدیگر حرکت میکنند، تحول مییابد.
نگارنده متن: خانم نجمه زیودار