کمالگرایی میل شدید به کامل بودن، عالی بودن و ناتوانی در پذیرش نقصها تعریف میشود. کمال به عنوان آرمان در ذهن شکل میگیرد و باعث میشود انسانها به دنبال رسیدن به خودِ آرمانی که در دوردستها قرار داد، خودِ واقعیشان را فراموش کنند؛ خود واقعی که با نقص یا کاستی همراه است و افراد کمالگرا برای پذیرش آن آماده نشدهاند.
کمالگرایی باعث میشود که افراد به جای تمرکز بر موفقیتها و کارهایی که به درستی انجام دادهاند، بر اشتباهات و شکستهای خود تمرکز کنند. آنها معیارهای سختگیرانهای برای عالی، بهترین و بینقص بودن دارند؛ معیارهایی که رسیدن به آنها زمان و انرژی بسیاری میطلبد. افراد کمالگرا از شکست میترسند، به جزئیات توجه زیادی دارند، تصمیمگیری برای آنها دشوار است و همیشه مردد هستند و... به همین دلایل تا نرسیدن به سطحی از اطمینان، کارها را انجام نمیدهند یا انجام آنها را به تاخیر میاندازند. کمالگرایی در نهایت به ناکامی، افسردگی، اضطراب و خشم منجر میشود.
والد به اندازه کافی خوب
دونالد وینیکات، روانشناس و رواندرمانگر مشهور والد-کودک در دهه ۱۹۵۰، گاهی با والدینی مواجه میشد که احساس یأس و شکستخوردگی داشتند. برای مثال به این دلیل که نتوانسته بودند فرزندان خود را به بهترین مدارس بفرستند، یا گاهی با یکدیگر مشاجراتی داشتند و یا اینکه خانه همیشه مرتب و منظم نبود. این در حالی بود که وینیکات باور داشت این والدین تقریبا هیچگاه والدین بدی نبودهاند، بلکه نسبت به فرزندان خود محبت و علاقه داشتند و در درک و پاسخ دادن به نیازهای آنها تا حد توان تلاش میکردند، فقط استانداردهای بالایی برای والد خوب بودن اتخاذ کرده بودند. مطالعه این افراد باعث شد که وینیکات توصیفی به یاد ماندنی از والدینی داشته باشد که فرزندانی دارای سلامت روان پرورش میدهند: «والدین به اندازه کافی خوب».
والدینِ به اندازه کافی خوب میتوانند فرزندانی پرورش دهند که تا بزرگسالی خود را به اندازه کافی خوب و ارزشمند میدانند. چگونه این ویژگی نسل به نسل منتقل میشود؟
وینیکات باور داشت که باورِ «به اندازه کافی خوب بودن» زمانی در کودک ایجاد میشود که والدین بتوانند فرزندان خود را همانگونه که هستند بپذیرند و با وجود کاستی، نقص و اشتباه در انها، باز هم علاقه، محبت، توجه خود را نثارشان کنند. او باور داشت والدینی به کودکان خود اجازه اشتباه کردن و نقص داشتن میدهند که خودشان وجودِ اشتباه، نقص و کاستی را در خود بپذیرند. این مادران هم هیجانات مثبت و هم هیجانات منفی، هم کاستیها و نقاط قوت کودک را مانند آینهای به او نشان میدهند و در تحمل و پذیرش آنها به فرزند خود کمک میکنند. مادرانِ به اندازه کافی خوب به کودکان خود کمک میکنند به جای نگاه سفید یا سیاه، نگاهی خاکستری به خود داشته باشند. این کودکان نگاه حاکی از ارزش، علاقه و پذیرش مادر را درونی کرده و خودِ واقعی خود را به نمایش میگذارند.
وینیکات بین مادر به اندازه کافی خوب و مادر عالی، مادر به اندازه کافی خوب را انتخاب میکند. زیرا وقتی مادری تلاش میکند که تمام نیازهای کودک را برآورده کند، کودک یاد نمیگیرد که با ناکامی مبارزه کرده و هیجاناتش را تنظیم کند.
خودِ کاذب: آیا خود واقعی تان هستید یا وانمود میکنید کسی هستید که باید باشید؟
از سوی دیگر، برخی والدین به کودکان خود منتقل میکنند که «مهم نیست چقدر خوب باشی، هیچگاه برای اینکه به تو توجه و تو را تایید کنم، کافی نیستی». این والدین، نیازها و هیجانات کودک را نادیده میگیرند یا سرکوب میکنند، انتقاد بیش از حد میکنند یا بدرفتاری کلامی و فیزیکی دارند. آنها به کودکان خود میآموزند که چیزی درونشان خوب نیست و به همین دلیل، سزاوار دوست داشته شدن نیستند.
والدین کمالگرا، اجتنابی، نادیدهانگار، افسرده، مشغول، غافل و... به کودکانشان میآموزند که دنیا و دیگران به اندازه کافی ایمن نیستند که «خود واقعیات را نشان دهی». به این ترتیب، این کودکان که نیاز دارند با والدین خود در ارتباط باشند، برای ماندن در کنار پدر و مادر خود، وانمود میکنند کسی دیگر هستند یا به عبارتی «خودِ کاذبی» ایجاد میکنند. خود کاذبی که هیجانات منفی، نقص، کاستی و اجازه اشتباه را به خود راه نمیدهد.
در این شرایط، کودک که تایید، توجه و تحسین مادر را نداشته و آنها را درونی نکرده، از معیارهای سختگیرانه، کمالگرایی، پیشرفتگرایی و بینقصگرایی افراطی استفاده میکند تا به وسیله تایید بیرونی، ارزشمندی و عزت نفس خود را تکمیل کند. او وقتی فکر میکند که ناکافی است، محافظی از کمالگرایی اتخاذ میکند. شروع میکند به تلاش کردن افراطی در جهت رشد و کمال، برای پوشاندن نقصها به صورت افراطی، توسل به وسواسها و جزئینگری، شروع نکردن کارها تا زمانی که اطمینان حاصل شود همه چیز آماده و عالی است، فرار از موقعیتهای که ممکن است نقصی را برملا کند یا شکست بخورد، ساعتها کار کردن، ساعتها مطالعه و... از روی اجبار و نه از روی کنجکاوی و لذت. این است ماجرای کمالگرایی که از روابط ما ریشه میدواند و اگر آگاه نشویم، همیشه گرفتارمان میکند.
کمال به مثابه یک هذیان
مفهوم «به اندازه کافی خوب» ما را از ایدهآلسازیهای آسیبرسان دور میکند. «به اندازه کافی خوب بودن» در رابطه با والدگری آغاز شد، اما در حیطههای مختلفی به خصوص در شغل و رابطه میتواند به کار گرفته شود. رابطه میتواند به اندازه کافی خوب باشد، حتی در حالی که مشاجره وجود دارد. یک شغل میتواند به اندازه کافی خوب باشد، حتی علیرغم آنکه بعضی اوقات بسیار کسلکننده میشود یا از تمام شایستگیهایمان استفاده نمیشود. اما میتوانیم ببینیم که رو به پیشرفت هستیم. زندگیِ به اندازه کافی خوب، بهترین زیستی است که انسانها میتوانند در واقعیت دنبال کنند.
آلفرد آدلر، «کمال» را ایدهآلی میداند که انسان هیچگاه نمیتواند به آن برسد و بین "تلاش برای کامل شدن و خواستن روانرنجوروار کمال" تفاوت قائل میشود. انسان بودن به معنی کامل بودن نیست، بلکه به معنای مفید بودن است؛ به معنای همکاری با دیگران و استفاده از آنچه که وجود دارد، برای ساختن بهترین شکل از آن.
باید بدانیم همین نسخه ما، به اندازه کافی خوب است و اگر با همین نسخه از خودمان نتوانیم صلح برقرار کنیم، هیچگاه قادر نخواهیم شد که با هیچ نسخهای از خودمان به صلح برسیم. در نتیجه، با وجود تمام دردهایی که پذیرش نقص برای انسان به همراه دارد و این باور که رسیدن به کمال به نوعی هذیان است، شجاعت پذیرش نقصها را میتوان کمالی دانست که کمتر کمالگرایی به آن نائل میشود.
گامهایی برای پذیرش کامل نبودن
اگر کمالگرا هستید، میدانید که تعریف و تمجید دیگران مبنی بر اینکه شما خوب و ارزشمند هستید، بر احساس بی ارزشی و دوست داشتنی نبودنی که نسبت به خودتان دارید، نسبتا بیتاثیر بوده یا یک مُسکن موقتی است. آنچه ما برای رهایی از کمالگرایی نیاز داریم، توانایی این است که ببینیم باوجود نقصهایی که داریم، همچنان ارزشمندیم. رواندرمانی میتواند فرصتی ایجاد کند تا افراد بیاموزند که "با نقص خود مواجه شوند و شجاعت لازم برای پذیرش کامل نبودن را به دست آورند". تنها در صورتی که شجاعت پذیرش نقصهایمان را داشته باشیم، میتوانیم روی آنها کار کنیم.
تامل کنید
خودتان را بسنجید، اما قضاوت نکنید. نسب به خود کنجکاو و باشفقت باشید و بر این سوالات تامل کنید: نقص برای من چه معنایی دارد؟ این نواقص چه احساسی در من ایجاد میکند؟ من خودم را با این نواقص چگونه میبینم؟ کمالگرایی و در مقابل، نقص داشتن از نظر دیگران چگونه است؟ دیگران من را با نقصهایم چگونه میبینند؟ احساس دیگران نسبت به من چگونه است؟ کمالگرا بودنم چطور بر زندگی خودم و کسانی که زندگیشان با من گره خورده، تاثیر میگذارد؟ کمالگرایی چه موانعی را بر سر راه پیشرفت من قرار میدهد؟
یکی از مهمترین مهارتهایی که کودکان باید بیاموزند، توانایی نام بردن و درک هیجانات است. درعین حال، والدین باید به آنها کمک کنند تا یاد بگیرند که هیجانات، موقتی و همیشه درحال تغییرند. هیجانات، حالتهای درونی ما هستند، نه صفتی مطلق برای تعریف خودمان. هیجانات بیشتر شبیه آب و هوا هستند: وقتی هوا بارانیست، یک واقعیت است و نمیشود زیر آن ایستاد و وانمود کرد باران نمیبارد؛ اما به همان اندازه هم سطحینگرانه است که فکر کنیم دیگر هرگز آفتاب از پشت ابر در نخواهد آمد.
نیاز است والدین به فرزندانشان کمک کنند تا درک کنند که ابرهای هیجانی هم، گذرا هستند. قرار نیست برای همیشه احساساتی مثل غمگینی، خشم، صدمه دیدن یا تنهایی در فرزندانتان باقی بمانند. گرچه در ابتدا، برای کودکی که صدمه دیده یا ترسیده است، درک این مفهوم دشوار خواهد بود. برای چنین کودکی، سخت است قبول کند رنجی که اکنون تحمل میکند، همیشگی نخواهد ماند. اتخاذ یک دیدگاه دورنگرانه حتی در برخی موارد برای بزرگسالان هم دشوار است، چه برسد به کودکان.
بنابراین، یکی از وظایف مهم والدین این است که به فرزندانشان کمک کنند تا موقتی بودن احساسات را درک کنند و کمکم ذهن خود را گسترش دهند. هرچه بیشتر به فرزند خود، این رفت و آمد در احساسات را آموزش دهید، او کمتر روی یک مسئله دشوار هیجانی متمرکز میماند و مهارتهای بیشتری کسب میکند.
یکی از راهحلهای مفید برای آموزش احساسات، متمرکز کردن توجه کودک به حالات جسمانی خودش است. کودکان میتوانند یاد بگیرند که وقتی توی معدهشان همهچیز بهم میریزد، علامتی از «اضطراب» است. یا میل به زدنِ کسی، علامتی از «خشم» یا «ناکامی» است. توجه و پی بردن به احساسات گوناگون، به یک کودک کمک میکند تا درونیات خود را بهتر درک کند و نهایتاً بتواند با کمک بزرگترها، راهحلهایی برای کنارآمدن با احساساتش، به کار ببرد.
سعی کنید وقت کافی بگذارید و از فرزندانتان بپرسید در آن لحظه، چه احساسی را تجربه میکنند؟ به آنها کمک کنید احساساتشان را با کلماتی بیشتر از صفات مبهمی مثل «خوب» یا «بد» توصیف کنند. در اینجا، هدف این است که فرزندانتان متوجه شوند که درون آنها، رنگینکمانی از احساسات مختلف وجود دارد. شاید در بعضی مواقع، اگر خودتان شروع کنندۀ توصیف باشید، به آنها کمک بیشتری بکند. مثلاً: «میدونم خیلی ناامید شدی وقتی نتونستی اون خوراکی رو بخری.» و بعد به موازات افزایش سن، به آنها کمک کنید تا با ظرافتهای بیشتری در هیجانات آشنا شوند: «میدونم وقتی اردویی که دوستش داشتی کنسل شد، احساسات زیادی رو همزمان تجربه کردی. شاید عصبانیت، ناامیدی، حس تحقیر یا خشم.... فکر میکنی دیگه چیا بود؟»
درمان ذهنسازی درمانی است که بینظمی هیجانی و بیاعتمادی را در مراجعان بهبود میبخشد. در رواندرمانی مبتنی بر ذهنسازی، رواندرمانگر با ایجاد یک «پایگاه ایمن» ظرفیت ذهنسازی و همچنین تنظیم هیجانی را در مراجع ایجاد میکند.
در طول درمان، درمانگر سطوح ذهنسازی، برانگیختگی هیجانی و دلبستگی را ارزیابی میکند. هدف، برانگیختن پاسخدهیهای عاطفی به منظور اکتشاف چشماندازهای جدیدتر و معنادهی به آنهاست، اما نه آنقدری که ظرفیت ذهنسازی در اثر برانگیختگی بیش از حد از میان برود.
زمانی که رویدادهای بینفردی و عاطفی مانند سوءتفاهمها، اختلافنظرها، طرد شدنها و صمیمیت، ظرفیت ذهنسازی را در جلسه به چالش میکشد رواندرمانگر توانایی مراجع را برای حفظ و بازیابی این ظرفیت بررسی میکند. روابط اولیه دلبستگیمحور و رابطه با نگارههای دلبستگی مدنظر قرار میگیرند تا بفهمیم فرد چگونه در روابط نزدیک ذهنسازی میکند و چه زمانی توانایی انجام آن از میان میرود.
به زبان ساده، درمان فهم حالتهای ذهنی خود و ديگری است، اینکه چگونه با دیگران ارتباط برقرار میکنیم و چطور متأثر از دنیای درونمان به آنها واکنش نشان میدهیم و چطور میتوان نسبت به حالتهای ذهنی خود و دیگری آگاه بود، بر آن تأمل کرد و در ارتباط از آن بهره برد.
زمانی که حال روحی و روانیمان خوب باشد، به ندرت ذهنمان به سراغ فهرستی رسمی از "دلایلم برای زندگی" میگردد. صرفاً تصور میکنیم که خود زندگی را دوست داریم و این احساسی طبیعی و معمول است. با بررسی دقیقتر پی میبریم که میل وافر ما به زندگی صرفاً این نیست. با کمی تعمق پی میبریم که این سرخوشی و شادابی ما بسته به مجموعهای از عناصری هستند که به خود زحمت نمیدهیم تکتک آنها را بشناسیم با این حال هریک برای خود هویتی متمایز دارند.
تنها زمانی که دچار بحران شده و روحیهمان در هم میریزد، با غم و اندوه شدید، به این فکر میکنیم که تا بحال برای چه چیزی زندگی میکردیم و دلایلمان برای زندگی چه بودند؛ گویی تنها زمانی که این دلایل را از دست میدهیم آنها را با وضوح عجیبی درک میکنیم. سعی میکنیم بفهمیم که چطور در این سالها با انرژی و انگیزه از خواب بیدار میشدیم، با مشکلات کنار میآمدیم، با دیگران ارتباط برقرار میکردیم و چشم انتظار فرداها بودیم – بعد با خود فکر میکنیم از حالا به بعد چطور میتوان اراده و انگیزهای برای ادامه زندگی داشت؟
پیوند ما با زندگی ممکن است به خاطر شغل موردعلاقهمان، اعتبارمان، معاشرت با یک کودک یا یک دوست، تندرستی و خلاقیت ذهنیمان بوده باشد. حال که چنین دلایلی به چشممان نمیآیند تنها جنبهای از آن را از دست نمیدهیم بلکه کل زندگیمان بیهدف میشود. لذتهای فرعی اعم از تعطیلات، خواندن یک کتاب، خوردن شام با یک آشنای قدیمی یا یک سرگرمی نمیتواند فقدان رضایت درونیمان را جبران کند. گویی ساختار لذتگرایی ما در زندگی از هم میپاشد. شاید سعی نکنیم خودکشی کنیم اما نمیتوانیم نام زندگی را بر آن بنهیم، گویی جسدهای متحرکی هستیم که دستورالعملیهایی خالی از معنا را دنبال میکنیم.
وقتی میگوییم فردی مشکل روانی پیدا کرده است، اغلب به فقدان دلایلی پایدار برای ادامه زندگی اشاره میکنیم.
اما تکلیف پیش رو چیست؟
ما باید داستانهای جدیدی در مورد خودمان خلق کنیم، اینکه واقعاً که هستیم و چه چیزی برایمان مهم است. شاید لازم باشد خود را به خاطر حماقتهای بزرگ ببخشیم، از تلاش برای خاص بودن و استثنایی بودن دست بکشیم، بلندپروازیهای دنیوی را رها کنیم و یک بار برای همیشه بپذیریم که ذهنمان ممکن است آنطوری که انتظار داشتیم منطقی و قابلاعتماد نباشد. زندگی را ادامه دهیم صرفاً چون هر انسانی سزاوار درک شدن است – و چون به همان شیوهای که بلدیم تمام تلاشمان را میکنیم.
اگر گذر از یک بحران روحی شدید یک مزیت داشته باشد این است که بعد از رهایی از آن ما زندگی را آگاهانه انتخاب کردهایم نه اینکه آن را صرفاً یک هنجار بدانیم. شاید ما، کسانی که خود را از تاریکی بیرون کشیدیم، از بسیاری از جنبهها محروم باشیم اما حداقل مجبور شدهایم خودمان دلایلی برای حضور و زنده بودنمان بیابیم نه اینکه این دلایل را به ارث برده و یا بدیهی فرض کنیم. هر روزی که به حضورمان در زندگی ادامه میدهیم گویی روزی است که آن را از چنگال مرگ رهاندهایم، تا جایی که رضایتبخشیمان بیشتر و بیشتر شده و قدردانی عمیقتری برای حضور آگاهانهمان خواهیم داشت.
چالش مشکل فعلی را در ابتداییترین شکل میتوان به این صورت بیان کرد: هر روز به فهرستی کوچک اما قوی و قانعکننده برای دلایلی برای زنده ماندن و زندگی کردن دست بیابیم.
منبع:School of life
یکی از شایعترین اشتباهات در پرورش دوقلوها، داشتن رفتار یکسان با آنهاست.
سختترین چالش والد میتواند این باشد که با هریک طوری رفتار کند که انگار فقط همین یکی هست.
برای تحول بهینه شخصیت، بسیار مهم است که دوقلوها را به عنوان افرادی متفاوت و متمایز از هم با خلق و خو و نیازهای هیجانی و ارتباطی متفاوت ببینیم.
این بدان معناست که حتی ممکن است آنها ظاهر،اسباب بازی و و سرگرمیهای متفاوتی را ترجیح بدهند.
Source: School of life
چطور دنیای بهتری بسازیم؟ گزینههای شناختهشده و ضروری برای این کار وجود دارند که میتوان از آنها شروع کرد: مالاریا، انتشار دیاکسید کربن، فرار مالیاتی، تجارت مواد مخدر، فرسایش خاک، آلودگی آب و غیره.
اما دونالد وینیکات به خاطر سادگی رویکردش شایسته چنین جایگاهی است که در تاریخ پیدا کرده است. او عنوان کرد که شادی و رضایت بشریت در نهایت وابسته به شیوه تربیت فرزندان است نه مسائل خارجی و سیاسی.
به عقیده وی، تمام بیماریهای نوع بشر، در اصل پیامدهای شکست در مراقبت والدانه است. فاشیسم، بزهکاری، زنستیزی، اعتیاد به الکل و...تنها نشانههایی از دوران کودکی نامطلوبی است که یک اجتماع باید هزینه آن را بپردازد. راه رسیدن به جامعهای بهتر از اتاق نوزاد آغاز میشود!
دونالد وینیکات یک پزشک اطفال انگلیسی بود که در اوایل کارش به حوزه روانکاوی که در آن زمان نو بود علاقمند شد. او نقش مهمی در آموزش عمومی در مورد تربیت کودک ایفا کرد، حدود 600 برنامه در بیبیسی و سخنرانیهای خستگیناپذیری در سراسر کشور برپا کرد، 15 جلد کتاب تألیف کرد که مجموعه مقالاتش به نام "همهچیز از خانه شروع میشود" جزو پرفروشترینها بود.
در سال 1954 بسیار عجیب بود که در ساعات پربیننده رادیو بیبیسی، شنونده کسی باشید که با صدایی هوشمند و ملایم با ایدههایی نظیر " بچهها برای جلب توجه گریه میکنند" و "بچههای هفتساله را برای سرسختشدن باید به مدارس شبانهروزی فرستاد" مخالفت میکرد.
انگلیسی بودن وینیکات خود عجیب بود، چون فرهنگ انگلیسی در آن زمان هم به سرسختی، بروز ندادن شکنندگی و مقاومت در برابر دروننگری زبانزد بود. همانطور که خود او هم اشاره کرد: "یک مرد انگلیسی نمیخواهد ناراحت شود، اینکه به او یادآوری شود که در هرجایی فجایع شخصی وجود دارد، اینکه او از درون خوشحال نیست، به طور خلاصه، او حاضر نیست گلف خود را کنار بگذارد!"
با این حال اگر دقیقتر نگاه کنیم، جنس روانکاوی وینیکات مشخصاً انگلیسی است، نثر او عملگرایانه و بیتکلف بود. عمیقترین ایدهها را به زبانی ساده و بیآلایش بیان میکرد. هیچ نشانی از پیچیدگی و نامفهومی آلمانی وجود نداشت. چیزی که او هدف روانکاوی کودکان میدانست هم از تواضع خاص انگلیسیها نشأت میگرفت. او میخواست به مردم کمک کند تا در فرمول معروفش والدینی "به اندازه کافی خوب" باشند و نه کامل و بیعیب و نقص و این جلوهای از تواضع و واقعبینی یک ذهن انگلیسی است.
در یکی از مقالات اولیهاش، طرح خود را این چنین اعلام کرد: " به نظر من تقسیم دنیای مردم به دو طبقه کمککننده خواهد بود. کسانی هستند که در کودکی هرگز "سرخورده" نشدهاند و لذتی اینچنین را از محیطشان خواستارند. گروه دیگر هم تجارب آسیبزایی متحمل شدهاند که ناشی از سرخوردگی اطرافشان بوده است و حال باید خاطرات آن لحظات را با خود به همراه داشته باشند، هر دو این گروه در معرض طوفانهای زندگی، فشار روانی و شاید بیماری هستند". او میخواست با صورتبندی بینظیر خود والدین را "به اندازه کافی خوب" بودن تشویق کند و بنابراین تعدادی پیشنهاد ارائه کرد.
وی نقش تعیین کننده و پرشوری در آموزش همگانی در زمینه ی فرزندپروری ایفا نمود. روانکاوی کودک وی از تواضع خاص انگلیسی برخوردار بود. مجموعه رادیویی مشهور وی عنوان ساده ای داشت: “مادر فداکار معمولی و کودکش”
او قصد داشت با صورتبندی بی نظیر خود به مردم کمک کند؛ نه برای اینکه درخشان یا کامل بودن بلکه فقط برای "به اندازه کافی خوب بودن"، از نظر او والدین به اندازه ی کافی خوب چه معنی دارد؟
- به یاد داشته باشید که کودک شما بسیار آسیبپذیر است
وینیکات در ابتدا مخاطبان را مجاب میکند که نوزاد تا چه حد از نظر روانی شکننده است، نوزاد در ابتدا خودش را نمیفهمد، نمیداند کجاست، برای زنده ماندن تلاش میکند، نمیداند وعده بعدی غذایش را چه زمانی خواهد خورد، نمیتواند با خود و دیگران ارتباط بگیرد، گویی تودهای تمایزنایافته از سائقهاست. از این رو ماههای اولیه یک مبارزه است. او تأکید میکند که این اطرافیان نوزاد هستند که باید خود را منطبق سازند، به گونهای که هرکاری برای تفسیر نیازهای نوزاد انجام دهند و خواستههایی را برای او تحمیل نکنند که برایش آماده نیست.
کودکی که خیلی زود با دنیا سازگار شده یا خواستههای نامناسبی بر او تحمیل شده در معرض بیماریهای روانی قرار خواهد گرفت همانطور که سلامت کودک هم در نتیجه محیطی است که میتواند به طور مناسبی به کودک پاسخ دهد. به طور مثال یک مادر افسرده ممکن است نوزاد را مجبور به شاد بودن کند و ظرفیت تنها بودن در کودکی با والدانی مداخلهگر ایجاد نخواهد شد.
- بگذار کودک خشمگین شود
وینیکات میدانست که در یک نوزاد سالم هم خشونت و نفرت وجود دارند. او با اشاره به این مثال که اگر یکی از والدین غذای کودک را فراموش کند چه اتفاقی رخ خواهد داد، میگوید: " اگر او را ناکام بگذارید او گویی این احساس را دارد که حیوانات وحشی او را میبلعند". ولی با اینکه نوزاد گاهی ممکن است بخواهد نابود کند اما مهم است که والدین بگذارند کودک خشمش را ابراز کند و در واکنش به رفتار "مثلا بد" او تهدید و توهین نکنند. "اگر کودکی در حالت عصبانیت گریه میکند و احساس میکند که همه چیز و همه کس را نابود کرده، اما اطرافیانش آرام هستند و آسیبی ندیدهاند، این تجربه، توانایی او را برای درک این موضوع بیشتر میکند، آنچه او احساس میکند لزوما واقعی نیست، و واقعیت و فانتزی هر دو مهم هستند با این حال با یکدیگر متفاوت هستند".
- اطمینان حاصل کنید که کودکتان خیلی مطیع نیست!
وقتی کودکان از قوانین تبعیت میکنند، والدین بسیار ذوقزده میشوند و آنها را "بچه خوب" مینامند. وینیکات خیلی از بچههای خوب میترسید، او باور داشت که اینها بچههایی هستند که نتوانستهاند احساسات بد را بدون پیامدهای منفی و ترس از طرد شدن ابراز کنند. والدینی که نتوانستهاند رفتار "بد" را تحمل کنند و زودتر از حد خواستهاند این رفتارها توسط کودک رعایت شود. وینیکات معتقد بود این امر منجر به ظهور یک "خود کاذب" میشود- شخصیتی که ظاهراً خوب و سازگار است با این حال غرایز حیاتی خود را سرکوب کرده است، ظرفیت عشق واقعی را ندارد زیرا به او اجازه داده نشده که خودخواهی و نفرت را به طور کامل در خود کاوش کند. تنها با تربیت واقعی، توجه و عشق، کودک میتواند به "خود حقیقی" خود دست یابد.
- بگذار بچه، بچه باشد
هر شکست در محیط زندگی، کودک را مجبور میکند که زودتر از موعد خود را سازگار کند، به عنوان مثال اگر والدین بیش از حد آشفته باشند، کودک سعی خواهد کرد بیش از اندازه به موقعیت فکر کند و قوای عقلانیاش بیش از اندازه تحریک شود، والدینی که افسرده هستند ناخواسته کودک را وادار میکنند تا بیش از اندازه شاد باشد و به او فرصتی برای پردازش احساساتش نمیدهد. وینیکات همچنین متوجه خطرات تربیت کودکی بود که باید حواسش به خلق و خوی مادرش باشد. از نظر او اولین گام در سلامت والدین این است که هر از گاهی از خودشان فاصله بگیرند و با نیازها و راهبردهای انسانی کوچک، رازآلود، زیبا و شکننده آشنا شده و باید منحصر بودنش را به رسمیت بشناسند
- فرزندپروری وظیفهای سنگین است
وینیکات سعی میکرد اهمیت فرزندپروری را به والدین یادآوری کند و به آنها قوت قلب دهد، آنها به شیوه خود همانقدر برای جامعه اهمیت داشتند که نخستوزیر و کابینهاش مهم بودند: "پایه سلامت انسان در هفتهها و ماههای ابتدای تولد کودک گذارده میشود". او فرزندپروری را تنها مبنای جامعهای سالم و کارخانهای برای پرورش گرایشهای دموکراتیک در نظام اجتماعی کشور میدانست.
وینیکات با توضیح اینکه والدین در قبال فرزندانشان چه وظایفی دارند در حقیقت به واژهای اشاره میکرد که ندرت مستقیماٌ به کار برد: عشق!!!
اغلب اوقات تصور میکنیم عشق یعنی پیوندی جادویی و شهودی با فردی دیگر، اما از نوشتههای وینیکات به تصویر متفاوتی دیگری میرسیم: عشق یعنی تسلیم من، کنار نهادن نیازها و پیشفرضهای شخصی به نفعِ شنیدن مشتاقانه و صمیمانه دیگری و احترام به پیچیدگی و رازآلودگیاش و تعهد به اینکه وقتی در رابطه با کودک یا بزرگسالی چیز "بدی" پیش میآید، آزرده خاطر نشده و مقابله به مثل نکنیم.
بعد از مرگ وینیکات، روی هم رفته پدر و مادر بهتری شدهایم. اما فقط کمی! زمان بیشتری را با فرزندانمان سپری میکنیم و البته هم به طور نظری میدانیم که کودکان اهمیت بسیاری دارند، اما همچنان در محور تمرکز مدنظر وینیکات مشکل داریم: سازگاری
هنوز عادت نکردهایم وقتی با کودک هستیم نیازهایمان را فرو بنشانیم یا از خواستههایمان موقتاً چشمپوشی کنیم. همچنان میآموزیم که چطور به فرزندانمان عشق بورزیم؛ اگر وینیکات بود میگفت به همین دلیل است که دنیا همچنان پر است از آدمهای زخمخوردهای است که ظاهراً موفق و محترمند ولی در درون "واقعی" نیستند و زخمهای خود را به دیگران منتقل میکنند. برای اینکه "به اندازه کافی خوب" باشیم، راه زیادی در پیش داریم و به قول وینیکات این وظیفه دشوار به اندازه ی سایر مسائل مثل درمان مالاریا یا کاهش گرمایش جهانی اهمیت دارد.
سالها پژوهش در زمینه روابط عاشقانه به ما کمک کرده است به پیشبینهایی در مورد تداوم رابطهها و همچنین فروپاشی آنها دست یابیم. دانستن این موارد به ما کمک میکند روی برخی از نشانهها در رابطه آگاهتر شویم و گامی در جهت ترمیم آن برداریم.
در اینجا مواردی از این پیشبینهای جدایی یا فروپاشی رابطه را با هم خواهیم دید.
- فقدان تصورات مثبت: نداشتن سوگیری دوطرفه در دیدن خصوصیات مثبت یکدیگر
- نداشتن تعهد: مطمئن نیستیم که میخواهیم آیندهای در کنار یکدیگر داشته باشیم
- فقدان عشق: عاطفه کمرنگ و یا نداشتن نگرانی نسبت به طرف مقابل
- کمرنگ بودن تصور از خود در دیگری: در روابطی که پایدار هستند، تصوری که فرد از پارتنرش دارد با تصورش از خود همپوشانی دارد
- وابستگی کم: احساس نمیکنید که به طرف مقابل نیاز دارید.
- دوسوگرایی زیاد: مطمئن نیستید که میخواهید با طرف مقابل ادامه دهید
- بیاعتمادی: شک دارید که فرد مقابل قابل اطمینان و مورد اعتماد است.
- خودافشایی کم: به اشتراک نگذاشتن افکار و احساسات خود با طرف مقابل
- نزدیکی کم: نداشتن حس نیرومندی از ارتباط
- داشتن پارتنرهای جایگزین: اگر ارتباط پایان یابد، فرد به راحتی میتواند با شخص دیگری رابطه داشته باشد
- سرمایهگذاری کم روی رابطه: صرف نکردن زمان کافی، تلاش یا هزینه برای رابطه
- نارضایتی از رابطه: ناراضی بودن از نحوه پیش رفتن رابطه
- دلبستگی اجتنابی: سبکی از ارتباط با افراد دیگر که شامل ترس از نزدیک شدن بیش از حد و یا کنترل شدن است.
- دلبستگی دوسوگرا: ترس از اینکه شخص او را رها کرده یا به او خیانت کند
- تجربه کم احساسات مثبت در جریان روزمرگی: ابراز کم محبت و علاقه نسبت به یکدیگر در جریان زندگی روزمره
- خیانت: داشتن رابطه جنسی با فردی خارج از رابطه
- فشار مداوم: تحمل استرس های طولانیمدت که فرد را خسته میکند
ما پا به این دنیا گذاشتهایم در حالی که در هر لحظه برای ارتباط و بقا در تلاشیم. ما موجوداتی اجتماعی هستیم و ارتباط، نقش مهمی در کیفیت زندگیمان ایفا میکند. در طول دوران همهگیری کووید 19 به ما گفته شد که فاصله اجتماعی را رعایت کنیم و از عزیزانمان دورتر شویم. در نتیجه این اقدامات، بسیاری از ما فشار روانی و از دست رفتن حس امنیت را تجربه کرده و همچنان میکنیم.
ترس از ناشناختهها میتواند اضطراب را بیشتر کند. همچنین این اضطراب طولانیمدت میتواند سیستم ایمنی را تضعیف کرده و توانایی بدنتان را در مقابله با عفونتها کاهش دهد و شما را مستعد ابتلا به انواع ویروسها کند.
فشار روانی ممکن است شما را مضطرب، غمگین، افسرده، درمانده و بیانگیزه کند. فشار روانی طولانیمدت ممکن است باعث بیماریهای قلبی، فشار خون بالا و بیماریهای مزمن شود، عادات خوابتان را مختل کند، احتمال مصرف الکل و موادمخدر را افزایش داده و سیستم ایمنیتان را تضعیف کند.
در اینجا راههایی برای کمتر کردن فشار روانی در طی مدت همهگیری کرونا برایتان آوردیم:
کمتر از قبل در معرض اخبار باشید
کمی از تماشا، گوش دادن و خواندن اخبار فاصله بگیرید. گوشی تلفنتان را کنار بگذارید. گاهی تا جایی پیش میرود که به خواندن اخبار بد اعتیاد پیدا میکنید و این بر استرس شما میافزاید. آگاهی داشتن، متفاوت از غرق شدن در اخبار هر روز و شب است. زمان صرف شده بر شبکههای اجتماعی را محدود کنید و به ذهن خود استراحت دهید.
ذهنآگاهی و بهوشیاری را تمرین کنید
سعی کنید در زمان حال حضور داشته باشید. نگرانی خود را در مورد آینده و آنچه که خارج از کنترل شماست کمتر کنید. به صداها، حسهای بدنی و عواطف خود در لحظه و اکنون گوش سپارید.
دمای هیجانی خود را در طول روز اندازهگیری کنید
احساسات خود را زیر نظر بگیرید، اگر اضطراب دارید تکنیکهای کاهش اضطراب نظیر تنفس عمیق و آرام را امتحان کنید. به جریان احساسات و عواطف خود در بدنتان توجه کنید.
تمرینهای خودمراقبتی انجام دهید
حتی لوازم برقی ما باید اغلب شارژ شوند. با این حال کمتر پیش میآید که زمانی را برای بازیابی و تجدید قوای ذهن و بدن خود سپری کنیم. در غیر این صورت ممکن است احساس کنیم به تدریج انرژی لازم را برای انجام کارهای معمول خود نداریم.
زمانی را برای خود اختصاص دهید، پیادهروی کنید و از هوای آزاد لذت ببرید. ورزش از نظر جسمی و روانی به شما کمک زیادی میکند، به موسیقی گوش دهید و فیلمی تماشا کنید. یک قدم از واقعیت و از آنچه در حال رخ دادن است فاصله بگیرید و کاری را انجام دهید که از آن لذت میبرید.
در ارتباط بمانید
دوران کرونا، دوران دوری و حفظ فاصله است، با این حال میتوانید ارتباطات خود را از طریق تماس تلفنی و تصویری حفظ کنید. اگر به حمایت عاطفی نیاز دارید از دوستان و خانواده و یک درمانگر کمک بگیرید.
به اندازه کافی بخوابید
خواب، زمانی برای ترمیم و تجدیدقوای مغز فراهم میکند. 7 تا 9 ساعت خواب برای کارکرد بهینه ذهن توصیه میشود. اگر در خوابیدن مشکل دارید میتوانید قبل از خواب دوش آب گرمی بگیرید، به موسیقی آرامی گوش فرا دهید و از خنک و تاریک بودن اتاق، اطمینان حاصل کنید.
غذاهای سالم بخورید
سعی نکنید خود را با تنقلات بیارزش آرام کنید. یک رژیم غذایی سالم و غنی میتواند به کاهش استرس و اضطراب و افسردگی کمک کند. از مصرف بیش از حد کافئین و شکر نیز خودداری کنید
تفکر خود را تغییر دهید
مثبتاندیشی را تمرین کنید، روی داشتههای خوب زندگی خود تمرکز کنید و از آنچه دارید سپاسگزار باشید.
رسانه های اجتماعی بستری برای دریافت اطلاعات و ارتباط با والدین دیگر و متخصصان است ولی می تواند با پیامد های منفی هم همراه باشد. مقاله ای در سال ۲۰۲۳ در قالب پیامدهای خوب،بد و زشت به این موضوع پرداخته است.
خوب:
امکان ارتباط با والدین دیگر و به اشتراک گذاشتن تجارب
دریافت حمایت از والدین دیگر
دستیابی آسان به انبوهی از اطلاعات
بد:
وابستگی / قرار گرفتن در معرض قلدری سایبری پنهان/ دریافت اطلاعات نادرست از افراد غیر متخصص و شایعات شبه علمی که می تواند روی باورهای والدگری ما تاثیر منفی بگذارد
زشت:
فشار برای ارائه تصویر ایدئال از والدگری، فرزند و زندگی
ایجاد انتظارات غیر واقع بینانه نسبت به خود و فرزند
خطر به اشتراک گذاشتن اطلاعات شخصی
بیشتر ما وقتی درگیر مشکلات روانی باشیم دیگر قادر به تفکر درست نیستیم. از لحظهای که وحشت و ترس، نفرت از خود و خودسرزنشگری در وجودمان رخنه میکند، شروع به نشخوار ذهنی میکنیم، سناریوهای فاجعهبار و گذشتهمان را در ذهن میکاویم، خود را به خاطر همه کارهای کرده و نکرده سرزنش میکنیم، به صداهای عجیب و غریب درونمان که به ما میگویند بدترینها را در پیش داریم گوش میسپاریم. ذهن ما لحظهای آرام نمیگیرد و در نهایت از ماراتن افکاری که در درونمان دویدهاند خسته شده و به خواب میرویم.
ذهن رنجور، آکنده از ترس، نفرت از خود و درماندگی است، توانایی معمول ما را برای قضاوت، یافتن چشمانداز، سبک و سنگین کردن عقیدهها و نظرات، تشخیص خطر و برنامهریزی واقعبینانه برای آینده و مهربانی و شفقت با خود تضعیف میکند.
این تواناییها ضعیف میشوند اما خبر بدتر این است که ما به این تحلیل توانایی هشیار نمیشویم. گویی به نظر میرسد ما همیشه اینگونه تفکر میکردیم و هیچ اتفاقی برای هوش، هشیاری و واقعیتنگریمان رخ نداده است. ذهن ما به ما خبر نمیدهد که واقعیت را از دریچهای تحریفشده مینگریم. هیچ زنگ هشداری در کار نیست و هیچ چراغ خطری شروع به چشمکزدن نمیکند.
واقعیت این است که در این موقعیت ما کنترل حدود یکسوم ذهن خود را از دست دادهایم و توجهمان را از جنبههای آسیبزده وجودمان دور میکنیم.
وقتی این چنین، چندین بار چرخههایی از تفکر تحریفشده را پشت سر گذاشتیم و دوباره ارتباطمان را با واقعیت بازیابی کردیم، باید با مهربانی بپذیریم که ممکن است این روانرنجوری به قوای تفکر ما آسیب زده باشد و هیچچیز شرمآوری در مورد آن وجود ندارد. این ماهیت بیماری است و ما باید بیشتر مراقبت کنیم.
در چنین حالتی ما باید ماشهچکانهای چنین حالاتی را در خود شناسایی کنیم، گاهی میتوانیم از ذهن دیگران بهره ببریم. این ذهن میتواند ذهن یک دوست مورد اعتماد و یا درمانگری باشد که در چنین لحظاتی به کمک ما آمده و هیجانها و افکار ما را نظمی دوباره ببخشند. با کمک چنین ذهنی ما میتوانیم حالات درونیمان را که گاه دیدمان را مخدوش میکنند آرام بخشیم.
ممکن است همیشه در نظرمان این باشد که تا زمانی که هشیار هستیم ذهنمان به طور مطلوب کار میکند. اما روانرنجوریهای روان، درس پیچیدهتری به ما میآموزد: قوای تشخیصی و تفکری ما که امکان دسترسی به واقعیت را برایمان فراهم میکنند بسیار آسیبپذیرند و ممکن است تحت تعارضها و برانگیختگیهای هیجانی خاموش شوند.در حقیقت، ما باید بدل به متفکری شویم که وقتی دیگر نمیتوانیم به درستی تفکر کنیم این را در خود تشخیص دهیم و قبل از هر تصمیم و کنشی تأمل کنیم و در فرصتی مناسب دوباره به آن بپردازیم.
ازدواج دیگر آن مفهوم ایدهآلی نیست که قبلا تصور میکردیم. تقریباً نیمی از ازدواجها به طلاق ختم میشود. برای جلوگیری از چنین پیشامدی افراد ترجیح میدهند که زمانی را صرف آشنایی قبل از ازدواج کنند تا سازگاریشان برای ازدواج را ارزیابی کنند با این حال حتی برای این زوجها هم احتمال جدایی وجود دارد.
با این حال، ازدواج همچنان مفهوم ایدهال خود را برای بیشتر افراد حفظ کرده است. تقریباً 90% بزرگسالان در برههای از زندگیشان ازدواج خواهند کرد. با وجود چنین نتایجی آیا ما صرفاً به خاطر فشارهای اجتماعی و بیولوژیکیمان محکوم به وارد شدن به ازدواجهای ناخرسندکننده هستیم ؟
تعدادی از روانشناسان دانشگاه کالیفرنیا استدلال کردند که ازدواج برای اکثریت زوجها سبک زندگی رضایتبخشی است. آنها در مقالهای که اخیراً منتشر کردند سه ماهیت رایج در مورد ازدواج را به چالش کشیدند.
باور اشتباه اول: رضایت زناشویی با گذشت زمان رو به افول میرود
یکی از ثابتترین یافتهها در مورد ازدواج، کاهش ناگزیر رضایت زناشویی در طول سالهای زندگی است. این به اصطلاح "واقعیت" حتی در کتابهای درسی روانشناسی هم نوشته شده است
این یافتهها از مطالعات طولی به دست آمده که طی آن رضایت زوجین چندین بار در طی چندین سال اندازهگیری شده است و وقتی پژوهشگران میانگین آن را مورد بررسی قرار دادند، رضایت از رابطه شیب رو به پایینی داشت. با این حال پژوهشگران دانشگاه کالیفرنیا با تجزیه و تحلیل دقیقتر این فرض را به چالش گرفتند. اگر خط سیر زوجهایی که ازدواجشان را با رضایت نسبتاً بالایی شروع کردند را با خط سیر آنهایی که در ابتدا رضایت پایینی داشتند مقایسه کنیم، تصویر متفاوتی از موضوع را مشاهده خواهیم کرد. سطح بالای رضایت از شروع رابطه در طول سالها همچنان نسبتاً بالا باقی میماند در حالی که زوجهایی که در ابتدا سطح رضایت پایینی داشتند، معمولا به سمت پایین نمودار سقوط میکنند و میانگین را برای همه زوجین کاهش میدهند.
با این حال، نرخ بالای طلاق را چگونه میتوان توضیح داد؟ به طور حتم، زوجهای ناراضی بیشتر در معرض جدایی هستند، اما پژوهشگران خاطرنشان میکنند که حتی زوجهای راضی هم میتوانند در معرض طلاق باشند. یک رویداد ناگهانی تنشزا مانند خیانت، ورشکستگی و ..میتواند میتواند پایه و اساس یک ازدواج رضایتبخش را متزلزل کند.
باور اشتباه دوم: ارتباط ضعیف باعث آشفتگی ازدواج میشود
این یک باور بین پژوهشگران و متخصصان است که سبکهای ارتباطی منفی ریشه بسیاری از ازدواجهای ناخوشایند است. بنابراین یکی از اهداف مشترک رویکردهای زوجدرمانی، آموزش شیوههای ارتباطی مؤثرتر به زوجین است. دکتر گاتمن یافته های خود از موارد آسیبرسان زندگی زناشویی را "چهار سوار آخر الزمان" نامیده است. او این عوامل را انتقاد، تحقیر، حالت تدافعی و بیتوجهی و سکوت میداند.
یافتههای پژوهشگران دانشگاه کالیفرنیا این فرض را به چالش کشیده است. از نظر آنان، شیوههای ارتباطی منفی همیشه منجر به مشکلات زوجین نمیشود. گاه موضوعات و مشکلات زندگی زوجین ایجاد میشود و در پی آن و در پی تلاشهای ناموفق برای حل این مشکلات ارتباطی هم رخ مینماید. از طرف دیگر، شواهد زیادی وجود دارد که نشان میدهد زوجین میتوانند شیوههای ارتباطی مثبتی را در طول جلسات درمانی فرابگیرند و البته کاهش شیوههای ارتباطی منفی تأثیرات مثبت پایدارتری را در مقایسه با افزایش شیوههای ارتباطی مثبت بر زندگی زوجین میگذارد.
باور اشتباه سوم: یافتههای حاصل از بررسی زوجهای سفیدپوست و طبقه متوسط برای همه روابط صادق است
در نیم قرن گذشته، روابط زناشویی به صورت علمی مورد مطالعه قرار گرفته است و تقریباً تمام شرکتکنندگان در پژوهشها زوجهای تحصیلکرده و سفیدپوست طبقه متوسط در برخی از کشورهای مشخص بوده است. در حال حاضر اطلاعات زیادی در مورد پویایی چنین روابطی و نحوه کمک به چنین زوجهایی در اختیار داریم. با این حال باید آموختههای خود را در مورد سایر زوجین جدا از این طبقه مانند اقلیتها یا کمدرآمدها با احتیاط به کار ببریم. به طور مثال اگر غذای کافی یا سرپناه مناسبی برای زوجی در اختیار نباشد، مهارتهای ارتباطی خوب نمیتواند تأثیر لازم را بر یک رابطه بگذارد. پژوهشگران دانشگاه کالیفرنیا تأکید کردهاند که شما نمیتوانید نتیجه یک سبک تعاملی خاص را بدون درک زمینهای که رابطه در آن قرار دارد پیشبینی کرد.
نویسنده: دیوید لادن
شرم هیجانی است که به منظور بازداری تکانهها و ابراز ناخواسته خود اصیل ما به وجود آمده است. این هیجان قدرتمند ما را با جامعه، همسالان، خانواده و هر گروه دیگری که میخواهیم به آن تعلق داشته باشیم، تطبیق میدهد.
شرم سالم اطمینان حاصل میکند که ما بیش از اندازه حریص، پرخاشگر، سوءاستفادهکننده و یا نادیدهانگار نباشیم. در واقع به ما انگیزه میدهد که انسانهای خوبی در گروه و جامعه باشیم. وقتی مطابق با ارزشهای گروه عمل میکنیم احساس خوبی داریم و وقتی این کار را نمیکنیم ترس از بازخواست شدن، نفی شدن و درد شرم داریم.
شرم سمی نشانهای از یک محیط سمی است که در آن ما باورهای منفی نظیر "من بد هستم"، "به اندازه کافی خوب نیستم" و " دوستداشتنی نیستم" را در خود پرورش میدهیم.
شرم سمی برای بقای گونههای ما ضروری نیست. در واقع ما بدون آن وضعیت بهتری خواهیم داشت. اما متأسفانه وجود دارد. شرم سمی عامل اصلی بسیاری از رنجهای فردی و جمعی، تکانههای خودتخریبگر درونی و تعارضات رابطهای است و منجر به افسردگی، اعتیاد، اختلالات خوردن، اختلالات شخصیت و پرخاشگری میشود. این شرم زمینه کمالگرایی، تحقیر خود، تکبر و خودبزرگپنداری است- همه دفاعهایی که در برابر ناامنی حاصل از شرم به کار گرفته میشود.
وقتی شرمگین هستیم، نمیتوانیم خود واقعیمان را به نمایش بگذاریم. شرم ما به ما میگوید که چیزی را پنهان کنیم چون پراز نقص، معیوب یا متفاوت جلوه خواهیم کرد و اگر کسی پی به وجود حقیقی ما ببرد، طرد خواهیم شد.
شرم سمی باید درک شده و سپس ترمیم یابد تا سلامت فردی و جمعی ما به تبع آن بهبود یابد. در ادامه 5 نکته مهم در مورد این احساس گفته شده است:
1.همه ما آن را داریم
هیچکدام از ما از احساس شرم در امان نمانده است. در زمانهای مختلف ما ممکن است مورد انتقاد قرار گرفته، طرد یا نادیده گرفته شده باشیم. و گاه شرم شخص آسیبزننده را با خود به همراه داریم. با این حال شرم سمی عمیقاً میتواند عزتنفس ما را خدشهدار کرده و بر جنبههای مختلف سلامت روان اثرگذار باشد.
2.هیچکس نمیخواهد در مورد شرم صحبت کند
صحبت در مورد شرم راحت نیست حتی میتواند شرمساری بیشتری را موجب شود. با این حال صحبت در مورد آن در یک فضای امن و بیقضاوت میتواند تجارب مثبتی را به همراه داشته باشد، تجاربی که گاه احساس شرم را در درونمان کمرنگتر میکند.
- ما با احساسات بدی نسبت به خود متولد نشدهایم، شرمساری نشانهای از محیط ماست
شاید به عنوان بزرگسال به یاد نیاوریم که این شرم سمی چگونه در ما ایجاد شده است. با این حال باید بدانیم که اگر نیازهای ما به عشق، مراقبت و پذیرش به طور مدام با بیتوجهی، غفلت و تحقیر روبرو شود ما دچار شرم سمی میشویم.
- تجربه شرم دردناک است
تکامل هوشمند است، احساس شرم را چنان طراحی کرده که ما برای جلوگیری از آن تقریباً هرکاری میکنیم. چه چیز دیگری میتواند باعث شود که ما نیازهای خودخواهانه خود را برای انطباق با نیازهای دیگران کنار بگذاریم؟ دفاعهایی مانند کنارهگیری، پرخاشگری، کار زیاد، اعتیاد و وسواس ما را از احساس غیرقابل تحمل شرم میرهاند و در عوض رنجهای دیگری بر ما تحمیل میکند.
5.رهایی از شرم ممکن است
وقتی تحتتأثیر شرم قرار میگیریم باید آن را به رسمیت بشناسیم. برای اینکه از این احساس رهایی یابیم باید خودمان را از آنچه که شرم سعی دارد به ما بقبولاند جدا کنیم. باید باورهای شرمگینکننده خود را طوری ببینیم گویی جدا از ما هستند، وقتی تا حدی این جدایی رخ داد میتوان با کنجکاوی و شفقت با خود ارتباط برقرار کنیم. وقتی با خود اصیل خود ارتباط برقرار کردیم دیگر به راحتی تحتتأثیر شرم خود قرار نمیگیریم
بسیاری از افراد از تنهایی میترسند. آنها با گذراندن وقت در تنهایی راحت نیستند و راهکارهای مختلفی را برای اجتناب از آن امتحان میکنند. آنها وقت خود را با افرادی میگذرانند که واقعاً از بودن با آنها لذت نمیبرند، برای شکستن سکوتی که برایشان آزاردهنده است، به اجبار صحبت میکنند یا برای برقراری رابطه به گوشی و شبکههای اجتماعی خود پناه میبرند. فراتر از عادتهای روزمره، بعضی افراد حتی به دلیل ترس از تنهایی تصمیمات مهمی در زندگی میگیرند، مانند ازدواج یا بچهدار شدن.
راحت بودن با تنهایی یک مهارت اساسی است که با در اختیار گذاشتن گزینههای انتخاب بیشتر برای گذراندن زمان، کیفیت زندگی را افزایش میدهد. این چیزی فراتر از ایجاد سرگرمی و علایق و کارهایی است که هنگام تنهایی انجام میدهیم. ظرفیت تنها بودن با میل به کنارهگیری از دیگران نیز متفاوت است. افزایش ظرفیت تنها بودن به معنی توانایی نشستن با خود و تامل بر خود است.
دونالد وینیکات در مقالهی خود با همین عنوان، "ظرفیت تنها بودن" را نهایت پختگی هیجانی میداند و پاراداوکسی را معرفی میکند: ظرفیت تنها بودن از تجربه تنها بودن در حضور یک دیگری (معمولاً مادر) ایجاد میشود. ما باید حضور دیگری را احساس کنیم؛ کسی که با او احساس امنیت میکنیم و از ما هیچ خواستهای ندارد. کسی که اگر در تنهایی خود دچار تنش شدیم، آنجاست تا ما را آرام کند. زمانی که کودک بتواند حضور مشفقانه، آرامشبخش و سرشار از عشق مادر را درونی کند، به ظرفیتی روانشناختی برای پذیرش خود، خودتنظیمی هیجان و آرام ساختن خود در تنهایی خواهد رسید. از این تجربه، ما ادراکی از خود را درونی میکنیم که سنگبنای توانایی تحمل تنها بودن با خودمان است.
بدون تجربه کافی تنها بودن در حضور دیگری، ممکن است تنهایی را با پوچی، ترس، آسیبپذیری و عدم شایستگی توجه یا همراهی دیگران مرتبط سازیم. اما این تنهایی هنوز هم ظرفیت گسترش دارد؛ اگر در اوایل کودکی تجربه تنهایی در حضور دیگری را از دست دادهاید، میتوانید آن را در کنار یک درمانگر، دوست، پارتنر یا هر کسی که مایل است بدون قید و شرط در کنار شما باشد، به دست آورید.
غفلت عاطفی در رابطه، بیتوجهی هیجانی، نادیده گرفتن و فقدان پاسخ در رابطه بین دو شریک عاطفی است. گاه حتی ممکن است برای زوجین نامرئی باشد با این حال دردناک است، گویی هر دو طرف از چیزی که حتی آن را نمیبینند آسیب میبینند.
جان گاتمن طی پژوهشهایی دریافت که تفاوت بین زوجهایی که با هم به شکوفایی میرسند و آنهایی که طلاق میگیرند به پاسخ دادن به نیاز یکدیگر برای ارتباط عاطفی برمیگردد. بنابراین بسیار مهم است که زوجین بتوانند از نظر احساسی پاسخگوی یکدیگر باشند.
غفلت عاطفی چیزی شبیه به این است که شما کسی را درست در کنار خود دارید اما او از نظر احساسی کیلومترها با شما فاصله دارد. شما میتوانید او را ببینید اما حضور او را احساس نمیکنید. شما میتوانید با آنها صحبت کنید اما نمیتوانید آنطور که میخواهید با آنها صحبت کنید. شما با آنها هستید اما احساس تنهایی میکنید.
10 نشانه از اینکه غفلت عاطفی بیسروصدا،رابطه شما را تحتتأثیر قرار داده است:
- شما و شریک عاطفیتان بیشتر اوقات برداشتهای اشتباهی از احساسات، رفتار و نیات یکدیگر دارید.
- مسائل دشوار را با یکدیگر مطرح نمیکنید تا باعث ناراحتی یکدیگر و تنش در رابطه نشوید.
- هنوز نمیدانید چطور به طور سازندهای با یکدیگر بحث کنید.
- گفتگوهای شما بیشتر در مورد رویدادها، حقایق و بر مبنای منطق است.
- وقتی اتفاق مهمی برای شما رخ میدهد، شریک عاطفی اولین فرد در ذهنتان نیست که بخواهید با او در میان بگذارید.
6.زمانی که به دنبال دریافت احساس آرامش از شریک عاطفیتان هستید، او حرفهای نادرست و اشتباهی میزند.
7.احساس نمیکنید مانند تیمی هستید که با هم زندگی را پیش میبرید.
8.زمانی که با او هستید احساس تنهایی میکنید
9.پیدا کردن حرف مشترک برای گفتگو با او سخت است
- تجربه احساسات مثبت مانند عشق، پیوند عاطفی و محبت به نظر غریب میآیند.
در صورتی که چند نشانه بالا در رابطهتان مشهود است ممکن است غفلت عاطفی رابطه در کار باشد. به یاد داشته باشید که سرزنش خود و دیگری در این موقعیت کاری بیهوده است و رابطه را تخریب میکند. از همسرتان بخواهید بیشتر شما را حمایت عاطفی کند، احساساتش را با شما در میان بگذارد، خودتان نیز در جهت آن تلاش کنید. حواستان به زمانهایی که به حمایت عاطفی شما نیاز دارد باشد و سعی کنید آن را برایش فراهم کنید. در نهایت زمانی را در آرامش به رابطهای که با هم خلق کردهاید نگاهی بیندازید و روی آن تأمل کنید. میتوانید از یک متخصص زوجدرمانگر برای بهبود درد رابطهتان کمک بگیرید.
شاید عجیب به نظر برسد، اما بخش بزرگی از مشکلات جهان ناشی از پدیدهای غیرمعمول در ذهن است: در ارتباط نبودن با احساسات و لمس نکردن تجارب احساسی.
احساسات قطبنمای زندگی هستند و اگر آنها را تجربه نکرده و شناختی از آنها نداشته باشیم کارکرد زندگیمان مختل میشود.
وقتی برای اولین بار این مفهوم به گوشمان میخورد عجیب و حتی کمی خندهدار به نظر میرسد؛ چطور ممکن است ندانیم چه احساسی داریم!
از دید بیرونی، ما موجوداتی منسجم هستیم، یک نام داریم و به یک بدن تعلق داریم، با این حال حداقل دو بخش متمایز در درون ما وجود دارد: خود تجربهگر و خود مشاهدهگر، گاهی این دو کاملاً همسو هستند، شخصی از ما میپرسد چه احساسی داری و ارتباط این دو بخش به قدری هماهنگ است که به سادگی میتوانیم احساسمان را ببینیم و از آن بگوییم.
گاهی موارد پیچیدهتری هم رخ میدهد، بعد از یک روز کاری طولانی در خانه نشستهایم و این احساس را داریم که همه چیز آرام است، با این حال یک اظهارنظر جزئی از سمت شریک زندگیمان به کلی ما را آشفته میکند و شروع به داد زدن میکنیم، تا جایی که به یک بحران بدل شود.
چرا برای خود مشاهدهگر تحلیل این احساسات دشوار است؟ شاید به این دلیل که ما تحتتأثیر فضای ذهنی در مورد غیرقابل پذیرش بودن برخی احساسات هستیم. برای شناخت بهتر خود ما به سطحی از خودآگاهی، شجاعت و صداقت نیازمندیم. در تمام دوران کودکی ایدههایی از پذیرش یا عدم پذیرش برخی از احساسات به ما القا شده، اینکه پسرها گریه نمیکنند، یا دخترها نباید شجاعت به خرج دهند.گویی دستهبندیهایی برای خود در نظر گرفتهایم، دختر خوب و پسر خوب
زمانی که این احساسات تهدیدکننده به سراغمان میآیند، خود مشاهدهگر کمی ترسیده و عقب مینشیند، به جای اینکه تحلیل دقیقی از احساس را ارائه دهد، بیحس شده و تحلیلی ارائه میدهد که با ایدههای دوران کودکیتان مطابقت بیشتری داشته باشد، "من خسته هستم"، به جای اینکه "من ازت عصبانیام".
با این حال، احساساتی که درک نشدهاند، از بین نمیروند. آنها باقی هستند و نیرویشان را در جهات مختلفی پراکنده میکنند، حسادت خود را به شکل لجبازی نشان میدهد؛ خشم جای خود را به پرخاش میدهد و... این احساسات گاهی خود را کارکرد روزمرهمان هم ابراز میکنند: اعتیاد به الکل، ناتوانی در کار، اعتیاد به کار، وسواسهای پاکیزگی و غیره.
اما چطور میتوان با احساسات در ارتباط بود و آنها را لمس کرد؟
خواندن رمان میتواند نقش زیادی در این فرآیند داشته باشد، یک رماننویس خوب میتواند تجارب احساسی عمیقی در ما بیدار کند و پذیرش این احساسات را در ما تسهیل کند، احساساتی که تا پیش از این برایمان دستنایافتنی و تهدیدکننده بودند.
راه دیگر، این است که مطمئن شویم زمان کافی برای شناخت و مشاهده خود اختصاص میدهیم. شاید شبهنگام و زمانی که سکوت همه جا را فرا گرفته زمان مناسبی باشد تا قلم و کاغذی در دست گرفته و از احساساتی بنویسید که هیچگاه نتوانستند خود را ابراز کنند.
بودن در کنار افرادی که به ما کمک کنند تا احساساتمان را پذیرا باشیم میتواند ما را با احساساتمان آشتی دهد. آنها کسانی هستند که ما به آنها شنونده خوب میگوییم، میتوانند دوست صمیمی باشند و یا درمانگرتان، کسی که حقیقت وجودیتان را بپذیرد و به احساسات سرکوبشدهتان بال و پر دهد.
کتاب: چمدان
نویسنده: کریس نیلر بالستور
انتشارات مهرسا
گروه سنی الف (۵ تا ۷ سال)
” یک روز یک موجود عجیبی از راه رسید.
او خاکی، کثیف، خسته و ناراحت بود و به نظر میرسید ترسیده باشد.
او یک چمدان بزرگ را به دنبال خودش میکشید…“
کتاب «چمدان» قصه موجود غریبه و عجیبی است که ناگهان از راه رسیده، آن هم با یک چمدان بزرگ. اهالی که تا حالا او را ندیدهاند سؤالات زیادی دارند. مثلا او کیست و از کجا آمده؟ و چرا چمدان به این بزرگی را با خودش حمل میکند؟
این کتاب، داستانی تأثیرگذار درباره مهاجرت، اعتماد، آغازی دوباره و داشتن نگاه متفاوت به انسانهاییست که قدم به سرزمین تازهای میگذارند. کتاب با زبانی ساده و تصاویری گویا، به روایت داستانی درمورد همدلی و مهربانی میپردازد.
کتاب: پناهندگان و مهاجران (مجموعه کودکان در دنیای ما)
نویسنده: لوییس اسپیلزبری
انتشارات فاطمی
گروه سنی ج ( ۹ تا ۱۲ سال)
” گاهی وقتها فهمیدن کلمههایی که در خبرها میشنویم، برایمان سخت است. گاهی هم نمیدانیم چه تاثیری روی ما میگذارند.
گاهی آدمها وطنشان را به خاطر جنگ، حادثههای طبیعی و تروریسم ترک میکنند. چون ماندن در آنجا خطرناک است. به این افراد، «پناهنده» میگویند. بعضیها هم دنبال زندگی شادتر و سالمتر هستند، یا به خاطر نداشتن پول و نیاز به شغل، وطنشان را ترک میکنند. افرادی که دست به چنین انتخابی میزنند، «مهاجر» نامیده میشوند.“
در جهانی که بسیاری از کودکان خواهناخواه در معرض مسائل و اخبار مربوط به مهاجرت، جنگ و درگیریها قرار میگیرند، این اخبار میتوانند اضطرابآور باشد. مجموعه کتاب «کودکان در دنیای ما» سعی میکند با زبانی ساده، این موضوعات را برای کودکان دبستانی توضیح دهد. این کتابها با فهرست موضوعات آغاز میشوند و پس از تعریف و شرح موضوع، در آخر به راههای روبرو شدن با آن مسائل و نقشی که کودکان میتوانند ایفا کنند، اشاره میکنند.
"بدن به یاد میسپارد" عنوان زیبا و گویای کتابی است که در سال 2014 توسط یک روانپزشک هلندی متخصص تروما به نام "دکتر بسل وندرکولک" نوشته شد.
این پژوهشگر پیشگام، یکی از برجستهترین متخصصان جهان در زمینه اختلال استرس پس از سانحه است و الگویی نو برای بهبود این اختلال ارائه میدهد.
وندرکولک بر ایدهای تأکید میکند که شاید روانشناسان و روانپزشکان به آن توجه زیادی نشان ندادهاند. او تأکید میکند که افرادی که با تروماهای هیجانی روبرو شدهاند، این حوادث را تنها در ذهن ندارند بلکه این نشانهها همواره جایی در بدن آنها جای گرفتهاند: در نحوه نشستن و نفس کشیدنشان، در نحوه نگه داشتن شانهها، در الگوی خواب، ورزش کردنشان و غیره.
توجه به بدن و جدی گرفتن آن، مسیر را برای تشخیص و درمان اختلالات هیجانی هموار میکند. در این کتاب به درمانگران توصیه میشود که به جای اینکه یک فرد را ذهنی جدا از بدن ببینند، بدن را به عنوان صفحهای ببینند که تجارب هیجانی روی آن نقش بسته است و نشان میدهد که فرد چه هیجانهایی را از سر گذرانده است – صفحهای که باید دیده و خوانده شود و مانند هر موضوع ذهنی به آن بها داده شود.
به طور مثال در خلال این کتاب اشاره شده که کسانی که زمانی توسط مراقبین خود مورد غفلت واقع شدهاند تقریباً به معنای واقعی کلمه از بدنهای خود جدا شدهاند. آنها "مالک" بدن خود هستند، اما به واقع در آن "زندگی" نمیکنند. اگر کسی شانههای آنها را لمس کند یا نوازششان کند احساس نامطلوبی میکنند. آنها ممکن است تصور کنند که بدن آنها "چندشآور" است چون زمانی به چشم کسانی که از آنها مراقبت میکردند اینگونه به نظر میرسید.
معرفی کتاب
عنوان کتاب: پیوند دوباره با جوهره خویشتن
نویسنده : کریستین نایب
بسیاری از مردم در زندگی احساس شادی یا رضایت نمیکنند. آنها با اضطراب، افسردگی، فشار روانی، درد جسمانی، انرژی کم، ملال، نگرانی بیپایان، بیانگیزگی و مشکلات رابطهای دست و پنجه نرم میکنند.
کریستین نایب، روانشناس بالینی و نویسنده این کتاب، با ترکیب پژوهشهای علوم عصبشناختی مدرن، تکنیکهای رواندرمانی و تحقیقات حوزه هشیاری نشان میدهد که چگونه مغز ما به طور خودکار احساسات را به وسیله اضطراب سرکوب میکند و مکانیزم اضطراب علت اصلی علائم روانشناختی ماست.
تأثیر شگرفی که این مکانیزم خودکار تبدیل احساس به اضطراب بر شادی و بهزیستی ما، نحوه غلبه بر آن و التیام بخشیدن علائم ما و بازیابی اعتماد به نفس و انرژی میگذارد، در این کتاب به تفصیل بیان شده است.
با استفاده از مفاهیم، مثالها، ابزار و تکنیکهای قابلفهم میتوانید بفهمید که مغز چگونه کار میکند، اضطراب چگونه ایجاد میشود و برای غلبه بر آن و تحقق نیروهای بالقوه وجودتان، چه کارهایی میتوانید انجام دهید.
در متن کتاب آمده:
"مکانیسم خودکاری درون مغزهایمان وجود دارد که اجازه حس کردن احساسات را به ما نمی دهد، در عوض هنگامی که احساسی به وجود میآید، اضطراب را به شکل تنش، ناآرامی، استرس، دلآشوب، درد، گیجی، یا دیگر نشانهها احساس میکنیم؛ مکانیسم اضطراب ناهشیار، کاری را انجام میدهد که بیشتر مردم از آن بیخبر هستند: در عرض 12میلیثانیه، احساسی را به اضطراب تبدیل میکند."
رواندرمانی هماکنون دیگر خدمتی لوکس نیست، خیلی از ما فضای اتاق درمان را تجربه کردهایم و خیلی دیگر در جستجوی رواندرمانگری مناسب برای پیمودن این راه هستیم و شاید هم نسبت به شروع این مسیر مردد هستیم. بعضی از تأثیر شگرف آن بر زندگی و رهایی از الگوهای آسیبزایشان میگویند و رواندرمانگرشان را فردی حاذق برای پیمودن این مسیر مشترک و گاه پرپیچ و خم میدانند. و اما شاید برای برخی این طور نباشد.
نویل سیمینگتن این کتاب را برای مراجعین رواندرمانی نوشته شده با این حال مطالعه آن حتی برای درمانگران نیز مفید است. کتاب توضیحاتی در رابطه با رواندرمانی اعم از هدف و شیوه کار آن بیان میکند و در ادامه به خصوصیات یک درمان و یک رواندرمانگر خوب نیز اشاره میکند.
مترجم در بخش یادداشت اشاره میکند: "به نظر من مخاطب کتاب حاضر هم رواندرمانگرانند و هم مراجعان آنها و چه بسا بیشتر گروه دوم. این کتاب که به قلم نویل سیمینگتُن، روانکاو برجسته انگلیسی ساکن استرالیا نوشته شده، حاوی نکاتی عمیق و دقیق درباره چیستی و چگونگی رواندرمانی است که با نهایت استادی و به زبانی ساده و همه فهم نوشته و با مثالهایی شیوا همراه شده است. به تجربه میدانم که فرایند رواندرمانی، فرایندی بینهایت پیچیده است و هربار و با هر مراجع، رنگ و بویی ویژه پیدا میکند و سفری نو آغاز میشود که در عین شباهت، تمایزهای جدی و اجتنابناپذیر خود را دارد و میبایست ویژگیهای منحصر به فرد مراجع و درمانگر را درنظر داشته باشد و از اینرو، به گمانم نمیتوان نسخهای حاضر و آماده برایش تجویز کرد. با اینحال میدانم که رواندرمانی معیارهایی حداقلی دارد که این فرایند پیچیده را از نمونههای مجعول آن متمایز میکند".