مفهوم رابطه واقعی یا شخصی میان مراجع و درمانگر از آغاز رواندرمانی به عنوان یک حرفه وجود داشته است. با این حال، رابطه واقعی، به همراه دو مؤلفه آن یعنی اصالت (تمایل به اجتناب از هرگونه فریب، از جمله خودفریبی) و واقع گرایی (درک یا تجربه دیگری به گونهای که مطابق واقعیت اوست) اغلب به اشتباه درک شده یا نادیده گرفته شده است. پژوهشهای رواندرمانی بهجای تمرکز بر این مفهوم، بهطور عمده بر مفاهیم اتحاد کاری، انتقال و انتقال متقابل متمرکزند.
چارلز گلسو در این کتاب، ارتباط رابطه واقعی با نتایج درمانی را به بحث گذاشته است. او به طرز ماهرانهای رشد این مفهوم را از ریشههای آن در اندیشههای روانکاوی ردیابی میکند و کاربرد کنونی آن را در بسیاری از رویکردهای مدرن درمانی نشان میدهد و آن را با نمونههای متنوع برآمده از پژوهشها و تجارب بالینی مورد بررسی قرار میدهد.
قسمتی از کتاب:
وقتی برای اولینبار چند دهۀ پیش نوشتن دربارۀ رابطۀ درمانی را شروع کردم، مفهوم رابطۀ واقعی برایم گیجکننده بود. نمیدانستم که چگونه این مفهوم ریشۀ عوامل رابطهای در رواندرمانی، بهخصوص پدیدۀ انتقال و اتحاد است. آیا این مفهوم صرفاً نقطۀ مقابل پدیدۀ انتقال است؟ آیا با مفهوم اتحاد کاری تفاوتی دارد؟ این ارتباط معمولاً در مرکز توجه قرار نمیگیرد، اما جنبه اساسی ارتباط میان درمانگر و بیمار را شامل میشود.
رابطۀ درمانی همیشه رابطهای دو طرفه است و جنبۀ رابطۀ واقعی آن نیز همینطور است؛ بنابراین بیمار و همچنین درمانگر، هر دو در شکلگیری رابطۀ واقعی و آن بخشی که مربوط به درک واقعگرایانه میشود، نقش دارند.
البته با وجود این همکاری مشترک، درمانگر و بیمار بهطور کلی و در خصوص درک واقعگرایانه نقشهای کاملاً متفاوتی دارند. یک بخش اساسی از نقش یا وظیفۀ درمانگر این است که بیمار را همانطور که هست، درک کند.
موضوعی که در هیچ جای کره زمین و در هیچ مدرسه و دانشگاهی به ما تدریس نشده دوران کودکیمان است. عجیب است با این که هیچ وقت تدریس و مطالعه نشده است هرکدام از ما روزی آن را به طور ملموسی تجربه کردیم، گویی مانند هوای اطرافمان برای ما نامرئی و مانند زمان غیرقابل لمس است.
اهمیت آن را میتوان اینگونه خلاصه کرد: شانس ما برای داشتن یک زندگی رضایتبخش به دانش و تعامل با با دوران کودکیمان برمیگردد. یعنی دورانی که هویت بزرگسالی و کنشهای شخصیتیمان شکل میگیرد. ما تا 18 سالگی حدود 25000 ساعت کنار والدینمان سپری میکنیم، مدت زمانی که میتواند تعیینکننده این موضوع باشد که ما چگونه در مورد روابط صمیمانه، کار، موفقیت، دوستی و...خواهیم اندیشید. مهمتر از همه آیا ما خودمان را دوست خواهیم داشت یا از آنچه هستیم تنفر پیدا خواهیم کرد؟
با این حال، به طور غمانگیزی، دوران کودکی کم و بیش برای همه افراد پیچیدگیهایی داشته است، انتظارات ما از دنیا و روابط و انسانها گویی با طیفی از کژدیسیها، فاصله از واقعیت، سلامت روان و بلوغ دیده میشود. چیزهایی در درونمان ممکن است در جهتهای نامطلوبی شکل گرفته شده باشد. به طور مثال ممکن است برای آنکه دوست داشته شویم دروغ گفته باشیم. شاید این ذهنیت در ما شکل گرفته شده بود که کسب موفقیت به معنای رقابت با یکی از مراقبانمان است. شاید تصور میکردیم باید همیشه شوخطبع باشیم تا مراقب افسردهمان را که از او میترسیدیم یا تحسین میکردیم، بتوانیم سرگرم کنیم.
تجربیات ما در کودکی، مدلهای درونی و الگوهای رفتاری را شکل میدهند که گاه در بزرگسالی ناهشیارانه رخ مینمایند. افراد مهم زندگیمان ما را در آن زمان جدی نمیگرفتند، حال تصور میکنیم که هیچکسی ما را جدی نخواهد گرفت. در کودکی مجبور بودیم والدی که به ما اهمیت نمیداد را تحسین کنیم، اکنون بارها و ناهشیارانه به سمت روابطی می رویم که در آن فرد مقابل نسبت به ما بیتفاوت است.
برای مدتی طولانی ما چیزی نداریم که زندگی خود را با آن مقایسه کنیم. آنچه در کودکیمان میگذرد در نظر ما واقعیت و طبیعی جلوه مینماید. ما لحظهای در خود شک راه نمیدهیم که آنچه در رابطه با مراقبینمان میگذرد شاید نادرست باشد. کودک ترجیح میدهد خود را بیارزش بداند تا تصور کند که پدر و مادرش پر از نقص هستند.
آنچه از کودکیمان باقی مانده در سرتاسر بزرگسالیمان به چشم خواهد خورد. تنها زمانی که این مشکلات شغل، رابطه و دیگر جنبههای زندگی فرد را تحتتأثیر قرار میدهد میتواند روی ارتباط بین آنچه در گذشته برای او اتفاق افتاده و همچنان در حال حاضر تکرار میشود تأمل کند.
فرقی نمیکند که چقدر پولدار شدهایم، به ردههای بالای تحصیلی و شغلی رسیدهایم، یا شهرت و اعتبار کسب کردهایم، بدون درک صحیح دوران کودکی ما محکومیم که همچنان در پیچیدگیهای روان خود زندانی باشیم، در اضطراب ، بیاعتمادی، وحشت، پارانویا، خشم و نفرت و آنچه که میراثی از گذشته تحریفشده، دست و پا بزنیم.
فروید سهم جاودانه ای در این باور داشت، او به ما آگاهی داد که ممکن است با بینش نداشتن به تاریخچهمان آسیب ببینیم و اینکه دوران کودکی ما کلیدی برای هویت بزرگسالی ما است. با این حساب، یکی از موضوعاتی که در هیچ سیستم مدرسهای آموزش داده نمیشود و با این حال از بیشترین اهمیت برخوردار است، "کودکی من" است، با تأمل در آن میتوانیم بفهمیم در واقع چه کسی هستیم و چطور گذشتههای دور ما را بدین سان شکل داده است.
تشخیص سوءاستفاده عاطفی دشوار است. بر خلاف سوءاستفاده فیزیکی، افرادی که سوءاستفاده عاطفی میکنند و یا مورد سوءاستفاده عاطفی قرار می گیرند ممکن است حتی از وقوع چنین چیزی باخبر نباشند.
سوءاستفاده عاطفی می تواند از سوءاستفاده فیزیکی آسیب زاتر باشد زیرا می تواند دیدگاه ما را نسبت به خودمان تحت تاثیر قرار دهد. وقتی که اجازه می دهیم چیز نادرستی هویت ما را تعریف کند این می تواند خود ما و آینده مان را فلج کند. سوءاستفاده عاطفی می تواند میان والد و کودک، شوهر و همسر، خویشاوندان و دوستان به وقوع بپیوندد.
فرد متجاوز، نگرش ها، کلمات یا اعمالش را بر قربانی فرافکنی می کند زیرا آنها خودشان با زخم های کودکی شان مواجه نشده اند و همین زخم های گذشته، امروز باعث می شوند که به دیگران آسیب برسانند.
این سوالات را در حوزه های زیر از خودتان بپرسید تا با پاسخ دهی شان بتوانید از سوءاستفاده کردن یا مورد سوءاستفاده قرار گرفتن آگاه شوید:
۱. تحقیر، تخریب، تخفیف، نفی، قضاوت، سرزنش کردن:
- آیا کسی شما را مورد تمسخر و اسباب سرگرمی قرار می دهد و یا شما را در مقابل دیگران کوچک می شمارد؟
- آیا او شما را اذیت می کند و یا از طعنه و ریشخند به عنوان ابزاری برای تخریب یا تحقیر شما استفاده می کند؟
- زمانی که شاکی می شوید و گله می کنید آیا می گوید که «فقط یک جوک بود» و یا اینکه تو زیادی حساسی؟
- آیا به شما می گوید که نظر یا احساسات تان «نادرست» است؟
- آیا کسی به طور مرتب نظرات، افکار، پیشنهادات و احساسات شما را مورد تمسخر و غفلت قرار می دهد؟
۲. تسلط، کنترل و شرم:
- آیا احساس می کنید که آن شخص با شما مثل یک بچه رفتار می کند؟
- آیا مدام شما را اصلاح و یا مجازات می کند بدین علت که رفتارتان «نامتناسب» است؟
- آیا احساس می کنید که مجبورید قبل از رفتن به جایی و یا حتی قبل از گرفتن تصمیمات کوچک از او «اجازه بگیرید»؟
- آیا مخارج شما را کنترل می کند؟
- آیا به گونه ای با شما رفتار می کند که انگار پایینتر از او هستید؟
- آیا باعث می شود احساس کنید که همیشه او حق دارد؟
- آیا کم و کاستی های شما را به یادتان می آورد؟
- آیا اعمال، آرزوها، برنامه ها و یا حتی شخصیت و هویت شما را کم ارزش می شمارد؟
- آیا نگاه و رفتاری نفی کننده، نادیده انگار، تحقیرآمیز و یا کوچک شمارنده با شما دارد؟
۳. تهمت زدن و سرزنش کردن، خواسته ها یا انتظارات غیرمنطقی و مبتذل، انکار کم و کاستی های شخصی:
- آیا او شما را به خاطر ذهنیات خودش متهم می کند حتی زمانی که می دانید چنین چیزی نادرست است؟
- آیا نمی تواند به خودش بخندد؟
- آیا از اینکه اسباب خنده و سرگرمی دیگران شود و یا نسبت به هر گونه نظری که دال بر بی احترامی تلقی شود، به طور افراطی حساس است؟
- آیا با معذرت خواهی کردن مشکل دارد؟
- آیا برای رفتار خودش، دلیل تراشی و توجیه می کند و یا معمولا دیگران یا شرایط را به دلیل اشتباهات خودش سرزنش می کند؟
- آیا به شما فحش می دهد و یا به شما برچسب می زند؟
- آیا شما را به خاطر مشکلات یا ناخشنودی اش سرزنش می کند؟
- آیا به طور مداوم مرزهای شما را می شکند و به خواسته های منطقی شما، بی احترامی نشان می دهد؟
۴. فاصله عاطفی و «درمان خاموش»، انزوا، طرد عاطفی یا غفلت:
- آیا از اخم، عقب نشینی و یا بی توجهی یا سردی عاطفی استفاده می کند؟
- آیا نمی خواهد به نیازهای اساسی شما پاسخ بگوید و یا از غفلت یا طرد، به عنوان ابزاری برای تنبیه تان استفاده می کند؟
- آیا به جای قبول مسئولیت برای اعمال یا نگرش هایش، سرزنش خودش را بر شما فرافکنی می کند و نقش قربانی را بازی می کند؟
- آیا از احساسات شما با خبر است و یا به آنها اهمیتی می دهد؟
- آیا همدلی نشان می دهد و یا برای جمع آوری اطلاعات سوالاتی را می پرسد؟
۵. وابستگی مشترک و عدم تمایز:
- آیا کسی با شما به گونه ای رفتار می کند که گویی بخشی از او هستید و شما را به عنوان شخصی متمایز از خودش به حسب نیاورد؟
- آیا مراقب مرزهای شخصی شما نیست و اطلاعاتی که شما تایید نکرده اید را با دیگران به اشتراک می گذارد؟
- آیا به درخواست های شما بی اعتناست و تصورش بر این است که آنچه خودش فکر می کند برای شما بهترین است؟
- آیا خواهان تماس مداوم از سوی شما است و شبکه حمایتی سالمی را میان همسالان خود ایجاد نکرده است؟
جمع بندی:
به روابط تان کمی عمیق تر نگاه کنید، رنج و دردهای ما همواره به دلیل مسائل شخصی و درونی مان نیست، گاهی بی آنکه آگاه باشیم، درون رابطه ای هستیم که به طور مداوم از آن آسیب می بینیم...
والدین اغلب با درنظرگرفتن فرصتهایی که در کشوری جدید برای رشد و موفقیت فرزندشان فراهم خواهد شد، قدم به این راه میگذارند. در عین حال، همیشه زندگی با یک نوجوان چالشهایی را به همراه دارد که میتوانند در خلال فرآیند مهاجرت، سمت و سوی دیگری نیز پیدا کنند. در اینجا میخواهیم به بخشی از چالشهایی که برای نوجوانان در خانوادههای مهاجر پیش میآید، نگاهی بیاندازیم.
نوجوانی دوران جدال پایانناپذیری بین نیاز به برقراری صمیمیت و نزدیکی و نداشتن مهارتهای لازم برای شروع و حفظ یک رابطه دوستانه است. در کشوری جدید، این مسئله با افرادی که فرهنگ و پیشینه متفاوت دارند، جدیتر است و نوجوان اضطرابهای بیشتری را تجربه خواهد کرد. تفاوت سیستم آموزشی جدید و انتظارات معلمان، نداشتن پیشینه و علایق مشترک با همکلاسان و محدود بودن روشهای حلمسئله، مانع میشوند نوجوان تصویر جامعتری از انتظارات محیط و مهارتهای خود به دست بیاورد.
- فرهنگ جدید و انتظارات والدین
در فرهنگ و جامعه جدید، هنجارهای اجتماعی نیز بازتعریف میشوند. هنجارهایی مثل میزان آزادی نوجوان، طریقه لباس پوشیدن، ارتباط با جنس مخالف و حتی اختیاراتی که دارد و باعث محدودیت بیشتر در نظارت والدین بر او میشود.
برای اغلب والدین مهاجر، این میزان از آزادی نگرانکننده است و آنها با روشهای مستقیم و غیرمستقیم، سعی میکنند نوجوانشان را کنترل کنند تا از بروز خطرات احتمالی جلوگیری شود. در اینجا تفاوتهای جنسیتی هم به نوعی دیگر بروز پیدا میکنند: نوجوانهای دختر بیان میکنند محدودیت در روابط برای آنها بیشتر از برادرانشان است و نگرانی والدین در مورد پسران، بیشتر در حیطه مصرف مواد یا رفتارهای خشونتآمیز است.
از دیدگاه تحولی، تکلیف اصلی در دوره نوجوانی، یافتن پاسخ به این سوال است: «من کیستم؟ و میخواهم چهکسی شوم؟» هرقدر بتوانیم پاسخی منسجمتر در مورد هویت خود پیدا کنیم، بیشتر میتوانیم به تجارب خود معنا دهیم و راهنمایی برای مسیر زندگی داشته باشیم.
برای نوجوانان مهاجر، هویتیابی دشوارتر است، چرا که آنها یک فرهنگ را پشت سر گذاشتهاند، اما هنوز در فرهنگ جدید هم جای خود را پیدا نکردهاند. این تضاد میتواند گیجکننده باشد و دوره هویتیابی آنها را طولانیتر کند. ادغام کردن مفاهیم ارزشمند از فرهنگ خود با فرهنگ جدید، همیشه امکانپذیر نیست و گاهی نوجوان نیاز دارد بخشی از ارزشهای بومی خود را حفظ، و بخشی دیگر را با ارزشهای جدید جایگزین کند تا مسیر خود را در زندگی پیدا کند.
وقتی نوجوان متوجه تفاوت شیوههای ارتباطی والدین خود با خانواده دوستان غیرمهاجرش میشود، توقعات و چالشهای جدیدی ایجاد میشوند. این گسست، باعث دوپاره شدن احساس نوجوان به خودش نیز هست: او از طرفی میخواهد مقبول دوستانش باشد و از طرفی هنوز تشویق و تایید از سوی والدین برایش مهم است.
خانوادههای مهاجر انتظاراتی هم از نوجوان دارند که ممکن است با بافت جامعه جدید ناهمخوان باشد. انتظاراتی که از نظر نوجوان مسخره و حوصلهسربر است.
برای ترمیم این گسستها نیاز است به هر نوجوانی به عنوان فردی با علایق و دیدگاههای خاص خودش نگریسته شود، درخواستها و انتظارات آنها شنیده شود و در عین حال، به او این مفهوم انتقال داده شود که برای یک زندگی خانوادگی، درک انتظارات و نیازهای دیگر افراد خانواده هم ضروری و غیرقابل اجتناب است.
در نهایت، هر تغییر بزرگی از جمله مهاجرت، اضطرابها و چالشهای خاص خود را به همراه دارد و کمک گرفتن از یک درمانگر میتواند برای شما در پیمودن این مسیر سازنده باشد.