روابط دلبستگی که در طول 6 ماه اول زندگی توسعه مییابند، وسیلهای برای به اشتراک گذاشتن احساسات و یادگیری برقراری ارتباط و بازی میشوند. برای مثال، یک نوزاد 6 ماهه میتواند با کنار زدن دستمال از روی صورتش، دالیبازی را (که قبلاً توسط پدرش به او آموخته شده) انجام دهد. پدر با گفتن این جمله" آااا، تو میخواهی بازی کنی، آره؟" پاسخ داده و دستمال را کنار میزند و میگوید "دالی" و سپس میخندد و به چشمان کودکش نگاه میکند. کودک میخندد، دستانش را تکان داده و پاهایش را میکوبد. پدر با گرمی میگوید"آااا، تو از دالی بازی خوشت مییاد، آره؟" کودک صدایی از خود در آورده و شروع به تکان دادن دستمال از روی صورتش میکند تا به بازی ادامه دهد.
این مثال نشان میدهد که چگونه دلبستگی استقرار یافته و چگونه ادامه مییابد. دلبستگی از طریق کنشهای تبادلی یا متقابل که نشان میدهند که نوزاد به غذا، بازی و آرامش نیاز دارد و والدین پاسخ میدهند گسترش مییابد. این کنشهای تبادلی وقتی به خوبی انجام شوند، کیفیتهای مهمی از رواب دلبستگی را نشان میدهند.
حضور پدر در سالهای اول زندگی، در رشد شخصیت و اعتماد به نفس فرزند دختر از بسیاری جهات اهمیت دارد. یکی از مهمترین عناصر اعتماد به نفس در دختران، تصویریست که آنها از بدن و وجوه ظاهری خود دارند. عشق بی قید و شرط پدر به همسر و فرزندانشان باعث میشود شکلگیری این تصویر در دختران، وجوه مثبتتری بگیرد. عموما پدرانی که کمالگرا هستند و در مورد هر مسئله ظاهری کوچکی ایراد میگیرند، باعث ایجاد تصویر منفی دختر از بدن خود میشوند که این تصویر منفی در برخی موارد، زمینه¬ای برای «اختلالات خوردن» فراهم میکند. همچنین اگر پدری، اظهارات کلامی یا غیرکلامی داشته باشد که دلالت بر این دارد که زنها باید ویژگیهای خاصی داشته باشند که زنانگی آنها را تعریف میکند؛ این مسئله نیز تصویر منفی از بدن خود را در فرزند دختر بیشتر میکند.
این اظهارات ممکن است از طریق صحبتهای شرمدهنده در مورد بدن زنان (مثل مسخره کردن قد، وزن، مو و ظاهر اعضای بدن یک زن) یا حتی تاکید روی برخی معیارهای زیبایی در سینما و تلزیون باشد. گرچه دختران غالبا نقش جنسیتی زنانه را از رابطه با مادر و زنان نزدیک زندگی یاد می¬گیرند، اما آنچه که دختران در مورد نگاه جامعه به خود درونی میکنند، از رابطه با پدر (بخصوص رابطه پدر با مادرشان) نشات میگیرد. پدرانی که به طور کلامی یا غیرکلامی آزارگر، سرکوبکننده یا بی¬تفاوت به زوجشان هستند، به طور غیرمستقیم این پیام را به دخترشان میدهند که این، رفتاری رایج و طبیعی با زنان است و احتمال بیشتری دارد که دخترشان وارد روابط آسیبرسان در بزرگسالی شوند.
در مقابل، پدری که با عشق و مراقبت با خانواده خود رفتار میکند، این پیام را می دهد که زنان لایق احترام، محبت و مراقبتند و در روابط هم همین انتظار را باید داشته باشند.همچنین پژوهشها نشان داده است که رابطه پدر و دختر، پیشبینیکنندهای قوی برای کارکرد تحصیلی در دختران است. گرچه هنوز دقیقا مشخص نشده که چه عناصری در بروز این کارکرد اثر دارند، اما زنانی که در بیشتر طول زندگیشان رابطه صمیمانهای با پدر داشتند، در آزمونها و مسائل درسی عملکرد بهتری نشان دادهاند.از طرف دیگر، حفظ تعامل و گفتگو با پدر، بخصوص در سنین نوجوانی، موجب می¬شود که فرزند دختر در روابط بعدی در اجتماع، الگوهای بهتری برای برقرار رابطه چه با مردان و چه با زنان به کار گیرد. تعاملات بین دختر و پدر از زمان تولد تا بزرگسالی، یکی از معیارهای مهم در توانایی بیان هیجانات، احساسات و تفکر در دختران است.
اکنون که در دومین سال متوالی زندگی در شرایط همهگیری کرونا هستیم و روال عادی زندگی برای همه ما تغییر کرده است، بسیاری از والدین دریافتهاند که رفتارهای کودکانشان تغییر عجیبی داشته است: به نظر میرسد برخی از کودکان رفتارهای ناپختهای را نشان میدهند که قبلا در سنین پایینتر داشتند! در برخی خانهها مسئله کنترل ادرار و مدفوع دوباره به چالشی بزرگ تبدیل شده، لجبازی و قشقرقها بیشتر شده، و به نظر میرسد دیگر ساعات خواب و بیداری کاملا از کنترل والدین خارج شده است! پس اگر شما هم در دوران شیوع کرونا متوجه بروز برخی رفتارهای کودکانه در فرزندتان شدید، تنها نیستید.
بیایید اول با هم اصطلاح «بازگشت رشدی» را تعریف کنیم: طبق تعریف فروید، بازگشت یا عقبگرد نوعی مکانیزم دفاعی است که در آن فرد در مواقع اضطرابزا، تمایلی به برگشتن به دوران رشدی اولیه نشان میدهد. به زبان سادهتر، فرد در مهارتهایی که قبلا کسب کرده بود به مشکل برمیخورد. اغلب افراد تمایلی درونی و قوی برای رشد رو به جلو دارند. با این حال، بزرگ شدن و اشتیاق انجام کارهای جدید همیشه با اضطراب همراه است. این اضطراب ممکن است باعث شود فرد به طور موقت چند قدم در رشد به عقب برگردد. بنابراین بزرگسالان هم ممکن است مانند کودکان بازگشت را تجربه کنند. در حقیقت بازگشت، مکانیزمی خود مراقبتیست. فرد در جستجوی امنیت، به دورانی برمیگردد که والدین برای آرامبخشی و مراقبت از او بیش از همیشه در دسترس بودند.
دوران همهگیری ویروس کرونا بحران مراقبت و یادگیری کودکان را تشدید کرده است. به خاطر اختلال در فرآیندهایی مثل مدرسه رفتن، قرارهای دوستانه، بازی با همسالان و دیگر فعالیتهای دلخواه، رفتارهای بازگشتی به طور فزایندهای رواج پیدا کرده است. بخشی از این مشکل نه به خاطر خود بیماری کرونا، بلکه به این علت است که به خاطر شرایط قرنطینه و زمانهای طولانیِ ماندن والدین در کنار کودکان، والدین بیش از پیش درگیر فعالیتها و یا درس خواندن کودکان شدهاند.
- به کدام رفتارها، رفتارهای بازگشتی میگوییم ؟
به یاد داشته باشیم گاهی اوقات در زمانهای عادی هم بسته به میزان اضطراب یا بروز تغییر و تحولات اساسی در زندگی، کودکان رفتارهای بازگشتی نشان میدهند. رفتارهایی مثل حرف زدن کودکانه، نیازمند کمک بودن در آداب دستشویی، کارهای شخصی و به خواب رفتن. ممکن است دیده باشید کودکتان ترس از تنها ماندن دارد، دوباره به خوردن پستانک یا انگشتش روی آورده، برای رسیدن به خواستهاش غرغر میکند، گاز میگیرد، چنگ میاندازد، یا زمانی که با او صحبت میکنید خود را به آن راه میزند. خیلی از کودکان چسبندگی نامناسب با سنشان نشان میدهند؛ برای مثال اصرار دارند همهجا کنار مادر باشند یا حتما روی پای مادر بنشینند.
کنار آمدن با احساسات و ابراز آنها هم میتواند واقعا چالش برانگیز باشد. به همین دلیل در زمانهای فشار، در کودکان چه بزرگ و چه کوچک، قشقرق و ابراز خشم انفجاری را گهگاه میبینیم.
مشکلات رفتاری هم حیطه دیگری از رفتارهای بازگشتی است. ممکن است متوجه شویم کودکمان به خاطر نبود دوستان و معلمش، شدیدا غمگین شده و احساسات و رفتارهای اغراق شدهای در محیط خانه نشان میدهد که سابقه نداشته است. این رفتارهای غیرقابل پیش بینی برای والدین بسیار تکراری و خسته کننده خواهند شد و ممکن است منجر به بروز رفتاری نامناسب در والد یا کودک شود
نگارنده متن: خانم ریحانه ملاصالحی
پدر و مادری کردن، مسیری پر از اوج و فرودهای مداوم است. همه ما کم و بیش با تجربههای متفاوتی در این راه روبهرو شدهایم. از احساسهایی شیرین و خوشایند تا احساسهایی تلخ و ناخوشایند. والد بودن تجربههای بینظیر و لذتبخشی را برای ما فراهم میاورد ولی در عین حال میتواند پر از تعارض، سردرگمی و استرس نیز باشد. وقتی کودکمان کلمه جدیدی میگوید، صدایمان میکند، به آغوشمان میپرد، به ما لبخند میزند و یا کار بامزهای انجام میدهد، با تمام وجودمان غرق در لذت و شادی میشویم؛ احساس شیرینی که با هیچ چیز در دنیا آن را معاوضه نمیکنیم. فرزندان میتوانند هیجانات خوشایند زیادی را به ما هدیه دهند.
در مقابل، وقتی کودکمان حرفمان را گوش نمیدهد، گریه میکند، بدقلقی میکند، قشقرق به راه میاندازد، لجبازی میکند و خرابکاری میکند، آن وقت است که عرصه بر ما تنگ میشود و احساسهای ناخوشایند بر سرمان آوار میشوند به طوریکه اصل پدر ومادر شدنمان را زیر سوال میبریم و گاهی از بچهدار شدن پشیمان میشویم. این احساسهای تلخ، ما را کلافه و ناامید میکنند. مساله مهم این است که بسیاری از ما به عنوان والد به خودمان اجازه نمیدهیم که در مورد نقشی که داریم احساس منفی داشتهباشیم، گاهی عصبانی شویم، گاهی ناامید، گاهی پشیمان میشویم و به خودمان میگوییم: مادر خوب بودن، پدرخوب بودن یعنی همیشه خوشحال بودن، صبور و آرام بودن. ولی واقعیت چیز دیگری است.
همه والدین گاهی احساسهای منفی را تجربه میکنند و شاید بهترین کار این باشد که ما بپذیریم گاهی والد بودن در ما چنین احساساتی را بوجود میآورد و این طبیعی است؛ چون والد بودن کار سختی است.
من زمان کافی برای نشستن و اجازه دادن به کودکم برای تجربه هیجاناتش ندارم. من نیاز دارم که کارهای روزانهام را انجام دهم.
این موضوع برای کودکان چه پیامد احساسی خواهد داشت:
والدین من زمان کافی برای احساسات من ندارند
ظرف ها از احساسات من مهم ترند
احساسات من مشکلسازند
احساسات من مهم نیستند
احساسات من معتبر نیستند
اگر کودکان ما این پیام را دریافت میکنند، آنها دیگر برای تجربه احساساتشان سراغ ما نخواهند آمد و ما یا خودمان فکر میکنیم: اوه چه عالی، جواب داد. اما بعدا متوجه خواهید شد که آنها همچنان عصبانی، غمگین، ناامید و دور هستند آنها همچنان همه آن احساسات را دارند فقط دیگر برای به اشتراکگذاشتن این هیجانات با دیگران احساس امنیت نمیکنند. هر بار که من با والدین در مورد این موضوع صحبت میکنم آنها از کارهای متنوعشان میگویند و اینکه زمان کافی ندارند. در واقع در کنار فهرست کاری طولانی، ناراحتی والدین در مواجهه با هیحانات شدید نیز بخشی از این ماجراست.
شما بعنوان والد در مواجهه با احساسات کودکانتان چه تجربه ای دارید؟ چه عواملی شما را از پاسخگویی به آنها باز میدارد؟
اگر از ابتدا حقیقت را به من میگفت، هرگز اینقدر عصبانی نمیشدم!
دروغ گفتن در مراحل تحول اتفاقی طبیعی است. چرا که احتمالا کودک با دروغ گفتن مرز واقعیت و خیال را میسنجد. اما آنچه میخواهیم بدان بپردازیم این است که کودکان با دروغبافی از خودشان در برابر عواقب رفتارهایشان مراقبت میکنند. وقتی میبینیم فرزندمان چیزی را انکار میکند که میدانیم اتفاق افتاده، خشمگین میشویم و احتمالا این واکنشها به ذهنمان میرسد: داری منو فریب میدی؟
اما چرا بچهها دروغ میگویند؟
اگر قضاوت و احساس خودمان را در مورد دروغ گفتن فرزندمان در نظر نگیریم و در عوض کوچکنمایی کنیم و کنجکاو شویم؛ دروغ گفتن او به نوعی جذاب میشود، اینطور نیست؟
ما میتوانیم فرزندی داشته باشیم که اساساً میداند که ما حقیقت را میدانیم اما همچنان داستان متفاوتی را برایمان تعریف کند. اتفاق بسیار جالبی در حال وقوع است؛ ایده بزرگ اینجاست: بچه ها برای محافظت از رابطهشان با ما، دروغ میگویند.
بچهها با چیزی هماهنگ میشوند که ما را به آنها نزدیک میکند. آنها همچنین یاد میگیرند که چه چیزی والدین را از آنها به واسطهی تنبیه، انتقاد، تمسخر و عصبانیت دور میکند. اگر کودکان باور داشته باشند که والدینشان با خشم، قضاوت و تنبیه به حقیقت واکنش نشان میدهند، برای حفظ دلبستگی دروغ میگویند. اگر بچهها باور داشته باشند که والدینشان با نگرانی، پرسوجو و درکی درست از چرایی رفتار بد؛ به حقیقت واکنش نشان میدهند، تمام روز صادق خواهند بود.
مورد دیگری که میتوان در نظر گرفت این است که کودک دروغ میگوید و نمیداند دروغ می گوید. در واقع آنچه والدین به عنوان دروغ در نظر میگیرند صرفا شاید تخیل کودک در مورد یک رویداد باشد.
+ دلایل زیربنایی دیگری نیز برای دروغ گفتن وجود دارد که نباید به سادگی از کنارشان عبور کنیم.
ترجمه و اقتباس: خانم نیکناز دیانی
پژوهشهای بسیاری این موضوع را تایید کردهاند که روابط اولیهی ما با مراقبمان (مخصوصا مادر) پیشبینی کنندهی قابل اطمینانی در خصوص کیفیت رابطهی ما با فرزندمان محسوب میشود.
هر فردی در رابطه با فرزندش دوباره زندگی میکند؛ گویی قصهی رابطه دوباره زنده میشود و به روی کار میآید. این موضوع حتی پیش از اینکه پای فرزندی در میان باشد نیز صادق است. تصورات و افکاری که ما راجع به فرزند پروری داریم، نحوهای که در ذهن مان با آنها ارتباط برقرار میکنیم، تجربیاتی که با والدین خود داشتهایم، همه و همه در انتقال بین نسلی دلبستگی موثرند.
در واقع کودکان پیش از متولد شدن در ذهن ما متولد میشوند!
احساس ارزشمندی خود که توسط والدین در ما ایجاد شده یا نشده است تا حد خیلی زیادی میتواند پیشبینی کنندهی کیفیت روابط ما با فرزندانمان باشد. اگر مراقبت به اندازه کافی خوب را تجربه کرده باشیم که در بافت آن توانستیم خودمان بمانیم و هیجاناتمان را در فضایی امن ابراز کنیم، ابزار کافی برای فراهم کردن این بستر را برای فرزندانمان نیز در اختیار داریم، اما اگر برعکس شرایط ذکر شده اتفاق افتاده باشد چه؟
اگر به اندازهی کافی امنیت را تجربه نکرده باشیم و اکنون برای امن بودن دستمان خالی باشد چه؟
آیا میتوانیم جلوی پیدایش مجدد الگوهای مخرب و آسیب زا را بگیریم؟
یکی از مواردی که مانع راه ما میشود این است که از ترسِ تکرار الگوهای مخرب،گاهی به دام الگوهایی میافتیم که دقیقاً متضاد آن الگوها هستند؛ اگر سابقا خودمان توجه کافی دریافت نکرده باشیم، بیشتر از معمول به کودکمان توجه میکنیم؛ اگر محصور بوده ایم و به نیازهای اکتشافیمان میدان داده نشده باشد، اکنون بیش از آنچه که باید، کودکمان را به سمت اکتشاف در محیط هدایت میکنیم و نیازهای دلبستگیاش را خوار می شماریم.
رفتاری که دقیقاً برعکس باشد به اندازهی رفتاری که عیناً الگوبرداری شده، دردسرساز است! زندانیِ نقطه مقابل والدِ خود شدنْ دردسری است که ما گاهاً در والدگری تجربه میکنیم. این موضوع انعطاف ما را هدف میگیرد و اجازه نمیدهد که بر نیازهای رشدی کودکمان تمرکز کنیم.
تنها با شناسایی این الگوها و نیازهای خودمان در رابطه با فرزندانمان است که میتوانیم در جهت شناخت کودک و حالتهای ذهنیاش مانند هیجانها، نیازها، امیال و... قدم برداریم.
هدف نهایی دلبستگی حفظ احساس ایمنی نوزاد است. وقتی نوزاد درمانده میشود، هم مادر و هم نوزاد برای کسب دوباره احساس ایمنی، کارهایی انجام میدهند (بالبی، 1969). برای مثال، نوزاد ناراحتی از این موضوع را با مضطرب شدن، گریه کردن و نزدیک شدن به مادر نشان میدهد. مادر به سمت کودک رفته، او را با صدایش آرام و از جایش بلند میکند. کودک به غر زدن ادامه میدهد و سپس به بدن مادر میچسبد، گریه کردن را متوقف نموده و به زودی شروع به تنفسی آرام و منظم میکند که این نشان دهنده کاهش برانگیختگی و کسب مجدد ایمنی است. به اصطلاح بالبی، نشانه تنیدگی نوزاد که از نظر کنشوری نوعی رفتار جستجوی دلبستگی به شمار میرود، نظام دلبستگی مادر را فعال میکند و مادر را برای آرام نمودن نوزاد بر میانگیزاند.
کودکان اغلب، رفتارهای مراقبین را تقلید میکنند، پس والدین برای کمک به کودکشان، ابتدا باید برای مدیریت اضطراب خود، حمایتها و راهحلهایی دریافت کنند. بسیاری والدین در عین حال که خودشان به صورت دورکار مشغولند، مجبورند با چالشهای آموزش مجازی و نگهداری از کودک در منزل دست و پنجه نرم کنند. احساس گناه والدگری در دوران کرونا تشدید شده است. والدین به خاطر انزوای اجتماعی فرزندانشان، برای مهارتهای اجتماعی و فرصتهای یادگیری و بازی او، نگران هستند. کودکان، گیرندههای قوی برای نگرانی والدین دارند، بنابراین گاهی بیان نگرانیهایتان باعث اطمینانبخشی به کودکتان می شود. اجازه دهید کودکتان از علت نگرانی شما، در حد مناسب سنش، مطلع شود.
برای مثال «این اوضاع، برای مامان و بابا هم خیلی سخته و ما بیشترین تلاشمون رو میکنیم تا به بهترین شکلی که از دستمون برمیاد، کمک کنیم توی این شرایط یاد بگیری و یا بازی کنی.» والدین در این شرایط دشوار کنونی بسیار احساس تنهایی میکنند. برای بسیاری از آنها، کمککننده است که بدانند باقی والدین هم احساس مشابهی دارند. اگر والدین بدانند تنها نیستند، برایشان آرامبخش است. این احساس بیپناهی، خستگی، احساس گناه و نگرانی مشترک است. ما در دوران سختی به سر میبریم.
نگارنده متن: ریحانه ملاصالحی
آنچه ممکن است نگرانی یک کودک مضطرب را بیشتر کند،
حمایتهای افراطی ما به عنوان یک والد است؛ حمایتهایی که از سر دلسوزی انجام میدهیم چرا که نمیخواهیم احساس اضطراب، بیش از این کودکمان را آزرده کند. به طور مثال، کارهایی را از جانب او انجام میدهیم. چون کودکمان از بودن در جمع مضطرب میشود او را به خود میچسبانیم و به فعالیت های گروهی ترغیبش نمیکنیم. یا اگر از تنهایی خوابیدن میترسد، هر شب او را کنار خودمان میخوابانیم تا مبادا مضطرب شود. در حالیکه این حمایتهای افراطی اضطراب کودک را بهبود نمیدهد.
همه هیجانات کودک قابل قبول هستند حتی هیجاناتی که از نظر ما خوب و مناسب نیستند مثل خشم. البته منظور این نیست که پرخاشگری قابل قبول است چراکه پرخاشگری و خشم متنفاوتند. در واقع صرف نظر از رفتاری که نتیجه احساس و هیجان است، ما باید به کودک نشان دهیم که احساس او را میبینیم و درک می کنیم و در کنار او هستیم. پس هیجان قابل قبول است ولی لزوماً هر رفتاری برای ابراز این هیجان قابل قبول نیست. مهم این است که هیجانات را از رفتارهای نادرست متمایز کنیم. بنابراین نباید درمورد هیجانات قضاوت کنیم و طوری با کودک رفتار کنیم که احساس کند هیجانی که تجربه می کند بد، آزار دهنده و بی اهمیت است و یا اجازه تجربه آن هیجان را ندارد. نوع واکنشی که شما به هیجان کودک نشان می دهید به دنیای او و تجربه او معنا می دهد. مثلاً اگر کودک عصبانی باشد و شما بگویید این که عصبانیت نداره و یا به او بخندید، او تصور می کند که احساسش اهمیت ندارد و یا اگر هیجانش را نشان دهد با واکنش منفی دیگران روبرو خواهد شد، بنابراین در آینده در موقعیت هایی که باید این هیجان را تجربه کند، آن را سرکوب کرده و یا به شیوه دیگری ابراز می کند و این مساله درک رفتارهای کودک را برای شما دشوار می کند. مثلاً به جای اینکه بگوید عصبانی است شروع به گریه میکند. فرض کنید وقتی که ناراحت هستید هیچ کس شما را درک نکند و یا کسی به شما بگوید ولش کن، چیز مهمی نیست، نباید خودتو ناراحت کنی یا مثلاً کسی به شما بگوید، چیزی نیست فقط کمی خسته ای؛ چه احساسی پیدا میکنید؟ به طور حتم شما احساس می کنید او شما را درک نمی کند و احساس شما برایش اهمیتی ندارد.
خلقوخو یا سرشت اولیه به مجموعهای از تفاوتهای فردی زیستی در نوزاد اشاره دارد که در تمایلات رفتاری او از بدو تولد آشکار بوده و در طول مراحل رشد باقی میمانند. این تفاوتهای فردیِ درونزاد در نوزاد، بلوکهای سازندهی شخصیت منحصر به فرد او در سالهای آینده را شکل میدهند. در واقع شخصیت، ترکیبی از ویژگیها و ترجیحات ذاتی نوزاد در تعامل با محیط و تجربههای حاصل از آن است.
یافتههای مطالعات طولی الساندرا پیونتلی، عصبشناس و روانکاو ایتالیایی، بر روی دوقلوها، از دوران جنینی تا سه سالگی آنها، حاکی از آن است که این کودکان از زمان زیستن در رحم مادر، تفاوتهایی را در رفتار و نحوهی ارتباط با محیط نشان میدادند؛ تفاوتهایی که تا سالهای بعدی زندگی نیز مشهود بودند. بهطور دقیقتر، از دههی پنجاه میلادی پژوهشهایی صورت گرفتهاند که در آنها ۹ عامل خلقوخویی شناسایی شده است. این عوامل عبارتند از:
۱) سطح فعالیت: نوزاد چقدر از نظر حرکتی فعال یا کمتحرک است،
۲) آهنگین/ریتمیک بودن و نامنظم بودن: آیا خواب و بیداری او در فواصلی معین و قابلپیشبینی رخ میدهد یا اینکه از نظم خاصی پیروی نمیکند؟،
۳) گرایش-انزوا: او چقدر به سمت بیرون و به اطراف تمایل دارد و با محیط ارتباط برقرار میکند،
۴) سطح سازگاری: او چهطور و با چه سرعتی با شرایط جدید سازگار میشود،
۵) آستانهی حسی: او چقدر به محرکهای حسی در محیط پاسخ میدهد،
۶) شدت واکنشها: او با چه کیفیتی به محرکهای محیطی پاسخ میدهد،
۷) کیفیت خلق: چقدر گریه میکند و چقدر میتوان او را به عنوان نوزادی خوش اخلاق توصیف کرد،
۸) حواسپرتی: آیا او به محرکهای گوناگونی در محیط توجه میکند یا بر روی محرکهای محدودی متمرکز میشود، و
۹) پایداری توجه: توجه او برای چه مدتی بر روی یک محرک ثابت میماند؟
توجه به این تفاوتهای فردی در نوزاد توسط والدین از اهمیت بسزایی برخوردار است؛ چرا که میتواند بهعنوان ابزاری برای شناختن نوزاد و برقراری رابطه با او باشد. از سوی دیگر، پژوهشهای انجامشده بر روی خلقوخوی نوزاد نشان دادهاند که این ویژگیهای ذاتی در نوزاد، توانایی والدین در انطباق با نیازهای او و همچنین سبک فرزندپروری آنها را تحت تأثیر قرار میدهد. درواقع، اینکه هر یک از والدین تا چه حد از نظر خلقوخویی به نوزادشان شباهت دارند یا با او متفاوت هستند، پیشبینیکنندهی نیرومندی از کیفیت رابطهی میان آنها است. آگاهی والدین از این تفاوتها و شباهتها، به آنها کمک خواهد کرد تا بتوانند بهطور نسبی و با انعطافپذیری، از ترجیحات خلقوخویی خودشان فراتر رفته و خود را با خلقوخوی منحصربهفرد نوزادشان هماهنگ کنند.
پدر و مادر شدن تجربهای متحولکننده است، گاهی اوقات دشوار و گاهی لذتبخش است. در شروع ممکن است احساس خستگی کرده، حالتهای احساسی زیادی را تجربه کنید و نیاز به حمایت و پشتیبانی دیگران داشته باشید.
به دنبال راههایی باشید که از خود مراقبت کرده و یا دیگران از شما مراقبت کنند، این به شما کمک میکند از کودک خود مراقبت کنید.
زمانهایی را بیابید که بیشترین لذت را از فرزندتان میبرید مانند زمان بعد از شیر خوردن نوزاد، یا حمامکردن، یا لحظه بعد از بیداریاش، این لحظات سختیهای مراقبت از کودک را کمرنگتر میکند و انرژی روانی به شما میبخشد.
وقتی اوضاع برایتان دشوار میشود به خود یادآوری کنید که مراقبت از کودک کار سختی است به این علت که به شما وابسته هستند نه به این خاطرکه میخواهند ناامیدتان کنند.
در پست بعدی به شیوههای خودمراقبتی مادر پس از تولد نوزاد بیشتر خواهیم پرداخت.
در پست قبلی به اهمیت خودمراقبتی مادر پس از تولد نوزاد پرداختیم، اما در عمل چگونه میتوانیم خودمراقبتی را انجام دهیم و به خود و کودکمان کمک کنیم تا لحظات بهتری را در کنار یکدیگر سپری کنیم؟
اگر یک مادر با نوزادی تازهوارد باشید، شاید به نظرتان تقریباً غیرممکن باشد که بتوانید برای خود با نوزادی که تمام وقتتان را به خودش اختصاص میدهد زمانی بیابید. اما باید به خاطر داشته باشید که با مراقبت از خود است که میتوانید بهترین مراقبت از کودک را داشته باشید.
- سعی کنید هر روز چند دقیقهای را تنها برای خود سپری کنید. این کار به شما کمک میکند کمتر ناامید و تحریکپذیر باشید و از خود در برابر افسردگی پس از زایمان محافظت کنید.
- از نظر جسمانی از خود مراقبت کنید، استراحت کنید، تغذیه درست داشته باشید، ورزش کنید و یک سیستم حمایتی خانوادگی برای خود ایجاد کنید.
- با مادران با شرایط یکسان خودتان صحبت کنید و تجربههای یکدیگر را شنیده و به اشتراک بگذارید.
- احساسات منفی خود را پذیرفته و آنها را ابراز کنید. طبیعی است که گاهی احساسات منفی نسبت به کودکتان که تازه پا به این دنیا نهاده و گاه تغییراتی را در زندگی شما ایجاد کرده داشته باشید. از این احساسات ناخوشایند نترسید و احساس شرم نکنید.
- روی احساسات مثبت خود تمرکز کنید. به تجاربی که احساسات مثبت را در شما ایجاد میکنند توجه کرده و آنها را تداوم ببخشید.
- انتظارات خود را واقعبینانه کنید. هیچکس نمیتواند همه کارها را با هم انجام دهد چه برسد به اینکه آنها را به طور ایدهآلی انجام دهد. برای رسیدن به اهداف معقول و قابلدستیابی تلاش کنید. اتمام مطالعه یک کتاب، انجام کارهای خانه و یا کاهش وزن و...
- حس شوخطبعی خود را تقویت کنید، سعی کنید روزانه بخندید، چه به خود، یا به موقعیتتان یا چیزی خارج از اینها.
- روز خود را ساختارمند کنید. برنامهریزی آزادانهای برای سپری کردن روزتان داشته باشید، برنامهای که انعطافپذیر و واقعبینانه باشد.
اینکه چیزی برای کودک شما مفید است، الزاما به این مفهوم نیست که نبود آن آسیب رسان خواهد بود (به نقل از جی ملبورن)
پاسخگو بودن والدین به نیازهای کودکان و عشق و پذیرش نامشروط آنها میتواند موجب شکل گیری دلبستگی ایمن در کودکان شود ولی هیچ کس در تمام لحظهها پاسخگو نیست. شواهد نشان میدهد که چنانچه والدین به طور میانگین در بیش از ۶۰ درصد زمانها نسبت به نیازهای فرزندان خود پاسخگو باشندُ احتمال اینکه فرزندان دلبستگی ایمن داشته باشند؛ بسیار زیاد است. البته این درصد ثابت نیست. یعنی ممکن است برخی روزها پاسخگویی شما به 90 درصد مواقع نزدیک باشد در حالی که در یک روز دیگر؛ مثلا روزی که خسته هستید یا استرس خاصی دارید؛ ممکنست پاسخگویی شما به 40 درصد کاهش پیدا کند.
با یک مثال میتوانیم این مفهوم را بهتر درک کنیم.
-اینکه شیر خوردن از پستان مادر میتواند به ایجاد دلبستگی ایمن کمک کند به این معنا نیست که کودکی که از پستان مادر تغذیه نشده دلبستگی ایمن نخواهد داشت.
- یا مثلا اینکه پاسخگویی مناسب به گریه کودک میتواند به شکل گیری دلبستگی ایمن در او کمک کند به این معنا نیست که اگر گاهی نمیتوانید گریه او را آرام کنید؛ پس به دلبستگی ایمن او آسیب زدهاید.
- یا اینکه ماندن در کنار کودک و در دسترس بودن به اندازه کافی میتواند به شکل گیری دلبستگی ایمن کمک کند؛ به این مفهوم نیست که کودکی که نگاره دلبستگیاش (مثلا مادر) سر کار میرود؛ دلبستگی ایمن نخواهد داشت.
در نهایت اینکه والدگری حساس و پاسخگو ابزارهای متفاوت و شیوه های بسیاری دارد. والدین به شیوههای مختلفی می توانند به رابطه خود و فرزندشان کمک کنند و امکان تحول یک رابطه ایمن و صمیمی را فراهم آورند.
کمالگرایی میل شدید به کامل بودن، عالی بودن و ناتوانی در پذیرش نقصها تعریف میشود. کمال به عنوان آرمان در ذهن شکل میگیرد و باعث میشود انسانها به دنبال رسیدن به خودِ آرمانی که در دوردستها قرار داد، خودِ واقعیشان را فراموش کنند؛ خود واقعی که با نقص یا کاستی همراه است و افراد کمالگرا برای پذیرش آن آماده نشدهاند.
کمالگرایی باعث میشود که افراد به جای تمرکز بر موفقیتها و کارهایی که به درستی انجام دادهاند، بر اشتباهات و شکستهای خود تمرکز کنند. آنها معیارهای سختگیرانهای برای عالی، بهترین و بینقص بودن دارند؛ معیارهایی که رسیدن به آنها زمان و انرژی بسیاری میطلبد. افراد کمالگرا از شکست میترسند، به جزئیات توجه زیادی دارند، تصمیمگیری برای آنها دشوار است و همیشه مردد هستند و... به همین دلایل تا نرسیدن به سطحی از اطمینان، کارها را انجام نمیدهند یا انجام آنها را به تاخیر میاندازند. کمالگرایی در نهایت به ناکامی، افسردگی، اضطراب و خشم منجر میشود.
والد به اندازه کافی خوب
دونالد وینیکات، روانشناس و رواندرمانگر مشهور والد-کودک در دهه ۱۹۵۰، گاهی با والدینی مواجه میشد که احساس یأس و شکستخوردگی داشتند. برای مثال به این دلیل که نتوانسته بودند فرزندان خود را به بهترین مدارس بفرستند، یا گاهی با یکدیگر مشاجراتی داشتند و یا اینکه خانه همیشه مرتب و منظم نبود. این در حالی بود که وینیکات باور داشت این والدین تقریبا هیچگاه والدین بدی نبودهاند، بلکه نسبت به فرزندان خود محبت و علاقه داشتند و در درک و پاسخ دادن به نیازهای آنها تا حد توان تلاش میکردند، فقط استانداردهای بالایی برای والد خوب بودن اتخاذ کرده بودند. مطالعه این افراد باعث شد که وینیکات توصیفی به یاد ماندنی از والدینی داشته باشد که فرزندانی دارای سلامت روان پرورش میدهند: «والدین به اندازه کافی خوب».
والدینِ به اندازه کافی خوب میتوانند فرزندانی پرورش دهند که تا بزرگسالی خود را به اندازه کافی خوب و ارزشمند میدانند. چگونه این ویژگی نسل به نسل منتقل میشود؟
وینیکات باور داشت که باورِ «به اندازه کافی خوب بودن» زمانی در کودک ایجاد میشود که والدین بتوانند فرزندان خود را همانگونه که هستند بپذیرند و با وجود کاستی، نقص و اشتباه در انها، باز هم علاقه، محبت، توجه خود را نثارشان کنند. او باور داشت والدینی به کودکان خود اجازه اشتباه کردن و نقص داشتن میدهند که خودشان وجودِ اشتباه، نقص و کاستی را در خود بپذیرند. این مادران هم هیجانات مثبت و هم هیجانات منفی، هم کاستیها و نقاط قوت کودک را مانند آینهای به او نشان میدهند و در تحمل و پذیرش آنها به فرزند خود کمک میکنند. مادرانِ به اندازه کافی خوب به کودکان خود کمک میکنند به جای نگاه سفید یا سیاه، نگاهی خاکستری به خود داشته باشند. این کودکان نگاه حاکی از ارزش، علاقه و پذیرش مادر را درونی کرده و خودِ واقعی خود را به نمایش میگذارند.
وینیکات بین مادر به اندازه کافی خوب و مادر عالی، مادر به اندازه کافی خوب را انتخاب میکند. زیرا وقتی مادری تلاش میکند که تمام نیازهای کودک را برآورده کند، کودک یاد نمیگیرد که با ناکامی مبارزه کرده و هیجاناتش را تنظیم کند.
خودِ کاذب: آیا خود واقعی تان هستید یا وانمود میکنید کسی هستید که باید باشید؟
از سوی دیگر، برخی والدین به کودکان خود منتقل میکنند که «مهم نیست چقدر خوب باشی، هیچگاه برای اینکه به تو توجه و تو را تایید کنم، کافی نیستی». این والدین، نیازها و هیجانات کودک را نادیده میگیرند یا سرکوب میکنند، انتقاد بیش از حد میکنند یا بدرفتاری کلامی و فیزیکی دارند. آنها به کودکان خود میآموزند که چیزی درونشان خوب نیست و به همین دلیل، سزاوار دوست داشته شدن نیستند.
والدین کمالگرا، اجتنابی، نادیدهانگار، افسرده، مشغول، غافل و... به کودکانشان میآموزند که دنیا و دیگران به اندازه کافی ایمن نیستند که «خود واقعیات را نشان دهی». به این ترتیب، این کودکان که نیاز دارند با والدین خود در ارتباط باشند، برای ماندن در کنار پدر و مادر خود، وانمود میکنند کسی دیگر هستند یا به عبارتی «خودِ کاذبی» ایجاد میکنند. خود کاذبی که هیجانات منفی، نقص، کاستی و اجازه اشتباه را به خود راه نمیدهد.
در این شرایط، کودک که تایید، توجه و تحسین مادر را نداشته و آنها را درونی نکرده، از معیارهای سختگیرانه، کمالگرایی، پیشرفتگرایی و بینقصگرایی افراطی استفاده میکند تا به وسیله تایید بیرونی، ارزشمندی و عزت نفس خود را تکمیل کند. او وقتی فکر میکند که ناکافی است، محافظی از کمالگرایی اتخاذ میکند. شروع میکند به تلاش کردن افراطی در جهت رشد و کمال، برای پوشاندن نقصها به صورت افراطی، توسل به وسواسها و جزئینگری، شروع نکردن کارها تا زمانی که اطمینان حاصل شود همه چیز آماده و عالی است، فرار از موقعیتهای که ممکن است نقصی را برملا کند یا شکست بخورد، ساعتها کار کردن، ساعتها مطالعه و... از روی اجبار و نه از روی کنجکاوی و لذت. این است ماجرای کمالگرایی که از روابط ما ریشه میدواند و اگر آگاه نشویم، همیشه گرفتارمان میکند.
کمال به مثابه یک هذیان
مفهوم «به اندازه کافی خوب» ما را از ایدهآلسازیهای آسیبرسان دور میکند. «به اندازه کافی خوب بودن» در رابطه با والدگری آغاز شد، اما در حیطههای مختلفی به خصوص در شغل و رابطه میتواند به کار گرفته شود. رابطه میتواند به اندازه کافی خوب باشد، حتی در حالی که مشاجره وجود دارد. یک شغل میتواند به اندازه کافی خوب باشد، حتی علیرغم آنکه بعضی اوقات بسیار کسلکننده میشود یا از تمام شایستگیهایمان استفاده نمیشود. اما میتوانیم ببینیم که رو به پیشرفت هستیم. زندگیِ به اندازه کافی خوب، بهترین زیستی است که انسانها میتوانند در واقعیت دنبال کنند.
آلفرد آدلر، «کمال» را ایدهآلی میداند که انسان هیچگاه نمیتواند به آن برسد و بین "تلاش برای کامل شدن و خواستن روانرنجوروار کمال" تفاوت قائل میشود. انسان بودن به معنی کامل بودن نیست، بلکه به معنای مفید بودن است؛ به معنای همکاری با دیگران و استفاده از آنچه که وجود دارد، برای ساختن بهترین شکل از آن.
باید بدانیم همین نسخه ما، به اندازه کافی خوب است و اگر با همین نسخه از خودمان نتوانیم صلح برقرار کنیم، هیچگاه قادر نخواهیم شد که با هیچ نسخهای از خودمان به صلح برسیم. در نتیجه، با وجود تمام دردهایی که پذیرش نقص برای انسان به همراه دارد و این باور که رسیدن به کمال به نوعی هذیان است، شجاعت پذیرش نقصها را میتوان کمالی دانست که کمتر کمالگرایی به آن نائل میشود.
گامهایی برای پذیرش کامل نبودن
اگر کمالگرا هستید، میدانید که تعریف و تمجید دیگران مبنی بر اینکه شما خوب و ارزشمند هستید، بر احساس بی ارزشی و دوست داشتنی نبودنی که نسبت به خودتان دارید، نسبتا بیتاثیر بوده یا یک مُسکن موقتی است. آنچه ما برای رهایی از کمالگرایی نیاز داریم، توانایی این است که ببینیم باوجود نقصهایی که داریم، همچنان ارزشمندیم. رواندرمانی میتواند فرصتی ایجاد کند تا افراد بیاموزند که "با نقص خود مواجه شوند و شجاعت لازم برای پذیرش کامل نبودن را به دست آورند". تنها در صورتی که شجاعت پذیرش نقصهایمان را داشته باشیم، میتوانیم روی آنها کار کنیم.
تامل کنید
خودتان را بسنجید، اما قضاوت نکنید. نسب به خود کنجکاو و باشفقت باشید و بر این سوالات تامل کنید: نقص برای من چه معنایی دارد؟ این نواقص چه احساسی در من ایجاد میکند؟ من خودم را با این نواقص چگونه میبینم؟ کمالگرایی و در مقابل، نقص داشتن از نظر دیگران چگونه است؟ دیگران من را با نقصهایم چگونه میبینند؟ احساس دیگران نسبت به من چگونه است؟ کمالگرا بودنم چطور بر زندگی خودم و کسانی که زندگیشان با من گره خورده، تاثیر میگذارد؟ کمالگرایی چه موانعی را بر سر راه پیشرفت من قرار میدهد؟
شاید مهمترین نیازی که یک کودک در بدو تولد داشته باشد نیاز به رابطه با یک مراقب است. به دلیل اینکه این نیاز در انسان اهمیت بسیاری دارد؛ هم والدین (پدر و مادر و به خصوص مادر) و هم کودک قبل از این که کودک به دنیا بیاید برای رابطه با هم آماده شده اند و با خود از پیش امکاناتی را دارند، کودک در هنگام ناراحتی گریه میکند و مادر را صدا می زند یا به صدا و چهره مادر در مقایسه با دیگر صداها و چهره ها توجه بیشتری می کند، انگار مادر را از قبل می شناسد. خود مادر نیز در طول دوران بارداری و بلافاصله پس از آن بواسطه هورمون هایی که در بدنش رها می شوند دستخوش تغییرا و تحولاتی می گردد، مثلاً می تواند صدای گریه متفاوت کودک را بشناسد، کدام صدای گریه گرسنگی است؟ کدام برای عوض کردن پوشک و کدام برای دل درد؟ جالب است نه؟ انگار ما از قبل برای اینکه مادر یا یک والد باشیم آماده شده ایم، بله انگار پدر و مادر بودن در ما به صورت غریزی وجود دارد
فرزندتون بهتون به تازگی گفته : ازت متنفرم، تو بدترین مادر دنیایی، امیدوارم بمیری.
شما بچهی بدی ندارید و خودتان هم والد بدی نیستید. بچههای خوبی که والدین خوبی دارند نیز این چیزها را میگویند. پس چه باید انجام دهیم؟
بهترین کار این است که قبل از اقدام و مداخله، بایستی درک کنیم.
در درجه اول بدان که رفتار تنظیم نشده نشانهای از این است که درون کودکمان آشفته است. همچنین نشانهای از این است که کودک ما به مهارتهایی که در آن لحظه نیاز داشته دسترسی نداشته تا بتواند پاسخ متفاوتی بدهد.
کودکان در هر دو دست نیازمند نگاه ارزشمند والدین هستند چه زمانی که دنیای بیرون را اکتشاف می کنند و چه زمانی که به دلایلی آشفته شده و برای کسب آرامش به سمت والدین پناه می آورند. در هر دو حال آنچه باید بدون خدشه باشد این اصل است که کودک در هر حالی توجه، مراقبت و عشق والدینش را خواهد داشت و این موضوع مشروط به هیچ رفتاری نیست.
رفتار یک مادر مضطرب به گونه ای است که معمولاً درگیر کارهای کودکش است و در بیشتر موارد اجازه نمی دهد کودکش به طور مستقل فعالیتی را انجام دهد. دائما در فعالیت یا بازی او دخالت می کند. در چنین محیطی کودک همیشه احساس ترس و نگرانی دارد. او به توانایی خود شک میکند و ممکن است فکر کند به اندازه کافی قوی و هوشمند نیست تا بتواند فعالیت یا بازی را خودش مستقلاً انجام دهد و در نهایت این افکار و احساسات به مرور زمان به ایجاد نگرانی و اضطراب در کودک دامن می زند. بنابراین میتوانیم تصور کنیم که چگونه یک مادر مضطرب، ناخواسته یا از سر دلسوزی، اضطراب را در کودکش ایجاد می کند.