نگاره دلبستگی کسی است که کودک دوستش داشته و به او اعتماد دارد. مهمترین نگاره دلبستگی برای کودک مادر و پدر است اما کودکان میتوانند با دیگر اعضای مهم زندگی خود هم رابطه دلبستگی ایمن داشته باشند. مادربزرگ و پدربزرگ و مربیان مهدکودک و...
داشتن روابط دلبستگی دیگر در زندگی برای کودک سازنده است. داشتن دو نگاره ایمن دلبستگی بهتر از داشتن یکی است و نتایج مثبتی را در تحول کودک در طولانیمدت نشان داده است.
اگر کودک ارتباطش را با یکی از نگارههای دلبستگی از دست دهد، احتمالا ناراحت خواهد شد. کودک ممکن است گوشهگیر شده و به شما نشان دهد که دلش برای آنها تنگ شده است، به دنبال میگردد و در موردش صحبت میکند.
میتوانید به کودک کمک کنید احساساتش را نامگذاری کند، عکسهایشان را نشانش دهید و به دنبال موضوعات مشترکشان بگردید: "دلمون برای بابابزرگ تنگ شده، نه؟" "مامانبزرگ اینو برات گرفته بود"، "تو و بابا این بازی رو میکردید".
به یاد داشته باشید که کودکتان رابطه خود را با دیگران خواهد داشت، این موضوع که کودکتان وابسته و دلتنگ شخص دیگری شود شاید گاهی برایتان ناراحتکننده باشد اما به یادآوری رابطه منحصربه فرد کودک با شما، خیالتان را راحت خواهد کرد!
پدرانی که سبک دلبستگی ناایمن دارند، نگاه منفیای به نقش والدگری خود دارند و برایشان همراه شدن با نیازهای کودک دشوار است. آنها اغلب، احساس لذت و رضایت کمتری در ارتباط با کودک دارند و بیشتر از والدین ایمن، خلق و خوی کودکشان را دشوار ارزیابی میکنند. پدرانی که خودشان دلبستگی اضطرابی دارند، اغلب تمایل دارند کودکشان را ترسو، دچار مشکل تمرکز و پر سر و صدا ارزیابی کنند. همچنین پدرانی با سبک دلبستگی اجتنابی، اغلب گزارش میدهند که تمایل کمتری به والد شدن داشتند، احساس اضطراب بالاتری از مسئولیت های پدرانگی میکنند و از زمان تولد کودکشان، احساس عدم رضایت و عدم معنا در نقش پدری دارند. از آنجایی که افراد اجتنابی در مورد هیجانات منفی حس راحتی ندارند، نمیتوانند آشفتگی را در کودکشان تشخیص و پاسخ همدلانه دهند.
به همین دلیل افرادی که سبک دلبستگی ناایمن دارند، در والدگری احساس ترس و اضطراب بیشتری میکنند و احتمال بیشتری دارد که رفتارهای آسیبرسان به کودکشان بروز دهند. پدران ناایمن، اغلب در رفتار با کودکشان کمتر گرم میگیرند و در هنگام بازی، قانونمدارتر رفتار میکنند. کودکان این گروه از پدران، اغلب در سالهای پیشدبستان، پرخاشگرتر، غیراجتماعیتر و خجالتیتر از همسالان گزارش شدهاند. میزان حمایت، تشویق، رفتارهای غیر دخالتکننده و چالشهای مناسب سن که پدر فراهم میآورد، میتواند پیشبینیکننده خوبی برای پرورش حس توانمندی و خودتنظیمی در کودک باشد. زمانی که در بازیهای جسمی (مثل کشتی، فوتبال و....) پدر در عین فعال بودن در بازی، حد و حدودی برای فعالیت مشخص میکند، کودک توانمندی ساخت رفتارهای مناسب اجتماعی را درک و به محیطهای بیرون منزل، گسترش میدهد.
در کنار این، رضایت همسران از رابطه نیز شاخص مهمی در عملکرد والدگری آنهاست. مادرانی که مشوق هستند و به توانمندیهای پدر در پاسخدهی به کودک ایمان دارند، باعث میشوند پدر حس رضایت بیشتری از نقش خود داشته باشد و به همین دلیل بیشتر در فعالیتهای مراقبت از کودک درگیر شود. این پدران در فراهم کردن ساختار و تصمیمگیری و برنامهریزی برای کودک نقش فعالتری دارند، چون بیش از حس انتقاد، احساس حمایت از سمت مادر دریافت میکنند و همین باعث افزایش اعتماد به نفس پدرانه در آنها میشود.
فرا رسیدن سن مدرسه و آغاز سال تحصیلی، آغازگر بسیاری از استرسها و نگرانیهای والدین و خود کودکان است. یکی از دغدغههای ذهنی همیشگی والدین پاسخ به این پرسش است که چگونه میشود از این دوران با آرامش بیشتری عبور کرد؟
واقعیت این است که گرچه راهکار جادوییای برای گذشتن از این مرحله وجود ندارد، اما با انجام کارهایی که در ادامه به آن ها میپردازیم میتوان این دوران را با آرامش بیشتری سپری کرد.
یکی از مسایل بسیار مهم در دوران مدرسه به خصوص دوران ابتدایی این است که والدین حتما باید برنامهریزی منظم و مدونی برای خود و کودکشان داشته باشند. مانند اینکه ساعات انجام تکالیف، بازی کردن و غذا خورن مشخص و معینی داشته باشند. اینکار به آنها کمک میکند که چشمانداز دقیقتری از اهداف روزانه خود داشنه باشند.
نکته مهم بعدی درگیر کردن کودک در فعالیتهای درسی با استفاده از اتفاقات روزمره و محیطهایی است که برای او هیجانانگیز هستند. به طور مثال آموزش خواندن به کودکان با استفاده از وسایلی که در طول روز با آنها در ارتباطند و یا رفتن به محیطهایی مثل کتابخانه که وسایل آموزشی متنوع دارند. فراهم کردن مکانی راحت و جذاب برای مطالعه و انجام تکالیف، از دیگر نکات مهم است.
صحبت کردن درباره اتفاقات روزمره و فعالیتهایی که کودکان در مدرسه انجام دادهاند اهمیت بالایی دارد. اینکه هر روز به کودک خود این فرصت را بدهیم که تجربیات و هیجانات خود را در مورد مدرسه و اتفاقات آن با ما در میان بگذارد به او این اجازه را میدهد که با کلامی کردن اتفاقات، روایت منسجمی از آنها داشته باشد. به طور مثال اگر حادثهای ناخوشایند برای او در مدرسه اتفاق بیفتد، میتوان با ترغیب او به بازگو کردن و صحبت کردن درباره آن مسئله، از میزان اهمیت و نامطلوب بودن این اتفاق کاست.
نگارنده متن: خانم پارسیلا رسولی
کودک به عنوان اولین انسان به مادر نگاه میکند، اگر این تجربه اولیه برای کودک توام با شرایطی باشد که در آن احساس راحتی و اعتماد کند، یعنی مادر بتواند بواسطه رفتار خود؛ ایمنی و اعتماد را در کودک به وجود آورد، کودک در مورد جهانی که در آن زندگی میکند هم تصور خوبی پیدا میکند و بعدها میتواند رابطههای مثبتی با دیگران برقرار کند. در واقع اگر مادر بتواند نیازهای کودکش را تشخیص داده و به آنها پاسخ مناسب دهد، کودک این اطمینان را بدست میآورد، که کسی هست که نیازهای او را میشناسد و رفع میکند. سپس این دیدگاه به افراد دیگر نیز تعمیم پیدا میکند و کودک این احساس امنیت را پیدا میکند که در دنیای بیرونی، افراد قابل اتکایی هستند که میتوانند نیازهای او را تشخیص داده و در مواقع لزوم به او کمک کرده و از وی حمایت کنند.
اما اگر مادر به دلایل مختلف مانند استرسهای شدید، مشکلات خانوادگی، تعارضات زناشویی، تجربیات منفی در ارتباط با والدین خود و..... نتواند به نیازهای کودک توجه نموده، آنها را شناخته و در جهت رفع آنها اقدام کند، یا در مقابل نیازهای کودک آشفته شود و یا حتی پاسخ پرخاشگرانه نشان دهد، در این صورت کودک نسبت به دنیای بیرونی احساس عدمامنیت نموده و ممکن است با شدتدادن رفتارهای خود مانند گریههای شدید و قشقرق راه انداختن دیگران را متوجه نیازهای خود کند و یا ممکن است از مراقب ناامید شده و سعی کند نیازهایش را ابراز نکند. کودک آماده جدا شدن از او نمیشود و در هنگام جدایی و دور ماندن از مادر دچار تشویش و اضطراب می شود. چنین کودکی درباره جهان اطرافش دچار اضطراب و نا ایمنی است و نمیتواند به راحتی با دیگران ارتباط سالمی برقرار کند.
حساسیت پوستی و حس لامسه نخستین و بنیادینترین کارکردی است که در بدن انسان تحول مییابد. به بیان دیگر، نخستین ارتباط برای نوزاد و اولین گام در تحول او از خلال پوست صورت میگیرد. طی 50 سال گذشته پژوهشها نشان دادهاند که لمس و ماساژ برای نوزادان به اندازهی غذا و خواب حیاتی بوده و به تحول جسمانی و روانشناختی کارآمد آنها کمک میکند. عصبشناسان ادعا میکنند که در آغوش گرفتن نوزاد مهمترین عامل دخیل در تحول اجتماعی و ذهنی بهنجار او بوده و تأثیر آن تنها محدود به دوران نوزادی نیست؛ بلکه بر کارکردهای عصبی و عصبشیمیایی زیربنای رفتار هیجانی در سالهای بعدی اثر میگذارد. ماساژ میتواند اعصاب مغز را تحریک کرده، هضم غذا را تسهیل کند و به وزنگیری بهتر بینجامد.
ماساژ میتواند سطح هورمونهای استرس را کاهش داده و عملکرد سیستم ایمنی را بهبود بخشد. ماساژ همچنین به بهبود تعامل والد-کودک کمک میکند. پژوهشها نشان دادهاند که ماساژ دادن کودک دربردارندهی فواید عاطفی و فیزیکی برای او و فرصتی شگفتانگیز برای تقویت پیوندی عمیق بین کودک و والدینش است. فراتر از اینها، ماساژ دادن به والدین کمک میکند که درانجام دادن کاری مثبت برای کودک خود احساس توانمندی نمایند.
نگارنده متن: خانم نجمه زیودار
برگرفته از کتاب: «ماساژ نوزاد: دستنامهای برای والدین عاشق»
یکی از حقایق مهم دوران کودکی این است که کودکان از بدو ورود به این دنیا به طور کامل تحت تسلط و کنترل دیگران هستند. آنها هیچ قدرت خاص، هوش و کارکردی ندارند، نمیتوانند بجنگند، از چیزی شکایت کنند، دور شوند و یا بر سر موضوعی بحث کنند. بقای آنها صرفا به این توانایی برمیگردد که بتوانند از بالای تختخواب کوچکشان و با چشمان زیبای معصوم خود والدین را برای مراقبت از خود ترغیب کنند. این قدرت آنها برای جذب عشق است که تضمین میکند آنها محافظت شده، پوشانده شوند و زنده نگاه داشته شوند.
کودکان هم از آن سو، به والدین و یا مراقبان خود بیقید و شرط عشق میورزند. آنها به طور غریزی کسانی که از آنها مراقبت میکنند، حمامشان میکنند، شیرشان را گرم کرده و ملحفههایشان را عوض میکنند، دوست دارند و تحتتأثیر آنها هستند. در این مرحله، هیچ تمایل ذاتی برای زیرسؤال بردن و یا تردید در مورد صاحبان قدرتی که مراقبشان هستند، ندارند.
اما اگر در این موقعیت حساس، عشق به شکل محدودتری به آنها داده شود، تصویر پیشرو کمی پیچیده میشود. مثل اینکه، کودک در هنگام گریه به حال خود رها شود، والدین بر سر یکدیگر فریاد بکشند، خشونت، افسردگی و بیماری یکی از والدین در کار باشد و غیره. در این موقعیت، کودک میداند که در معرض خطری جدی است و اگر وضعیت به همین شکل ادامه یابد، در بدترین حالت، ممکن است در دامنه تپهای به حال خود رها شده تا بمیرد.
در این نقطه، بیولوژی ما فرآیندی منطقی را از روی استیصال آغاز میکند، کودک سعی بیشتری میکند، او تلاشهایش برای تحتتأثیر دادن، خوب بودن، انجام آنچه از او انتظار میرود و لبخند زدن را مضاعف میکند. از خود میپرسد: "من چه خطایی کردم که اینطوری شد؟". هیچ فکر دیگری به ذهنش نمیرسد جز اینکه در درون خود و رفتارهایش به دنبال پاسخ بگردد. خشمگین شدن از رفتار والدین چیزی نیست که در چنین موقعیت بیدفاعی به کار بیاید. وقتی به سختی میتوانیم به دستگیره در برسیم، در شرایطی نیستیم که مراقبان خود را به چالش بکشیم. در عوض آنها از اینکه نتوانستند والدین را به محبت و مراقبت از خود برانگیزند از خود بیزار میشوند و شرم جایگزین خشم میشود.
و این چنین چرخه نفرت از خود، در کودک آغاز میگردد. کودکی که دوست نداشته شده دائما به دنبال نقصهای خود میگردد. فرقی ندارد که والدین الکلی، خودشیفته یا افسرده باشند، یا اینکه هرگز غذای مناسبی درست نکنند و یا مدام بر سر کودک و همدیگر فریاد بکشند؛ برای توضیح این رفتارها کودک با خود میگوید: "حتما من بدم".
کودکی پشت سر گذاشته میشود و بسیاری از این پویاییها فراموش میشود. کودکی که حالا تبدیل به بزرگسال شده، نمیتواند به طور واضحی به آنچه که دقیقاً برایش رخ داده فکر کند و نگارههای والدی گویی هرگز چنین خطاهایی مرتکب نشده بودند. در عوض یادآوری لحظات شادتر و تعطیلات خانوادگی شفافتر است، گویی هیچ تعارضی بین آنها وجود نداشته است. کودک نمیتواند بین خود و شرمی که اکنون بر او چیره شده تمایز قائل شود، انگار او با آن شرم متولد شده است و هیچگاه خودش را دوست نداشته است.
اما رهایی از این شرم در انتظار ماست. زمانی که جرأت به خرج داده و بپذیریم که نفرت از خود پیامدی از محرومیتهای اولیه ماست. اینکه فرصتی برای کاوش و سوگواری در آنچه برایمان رخ داده پیدا کنیم و در نهایت بفهمیم که ما نفرتانگیز نیستیم، بلکه در آن زمان هیچ ایده بهتری برای توضیح این سوال پیدا نکردیم: اینکه چرا نتوانستیم دیگران را برای مراقبت و عشق کافی از خود برانگیزانیم، کسانی که باید از ابتدا ما را دوست میداشتند.
ممکن است پیش از این اصطلاحاتی مثل ذهنآگاهی، ظرفیت تاملی، نظریه ذهن یا ذهنیسازی را شنیده باشید. تمامی این اصطلاحات، اشاره به جنبههای مختلف یک اصل ارتباطی دارند: این که نیاز است همه ما، خودمان و دیگران را به عنوان موجودات مجزایی ببینیم که هرکدام ذهنی مستقل برای خود دارند و ادراکشان ممکن است از وقایع یکسان، متفاوت باشد.
این اصل ارتباطی در رابطه والد و فرزند اهمیت زیادی داشته و به آن «ظرفیت تاملی» میگویند.
درکی که ما بزرگسالان از اتفاقات داریم، تحتتاثیر تجارب قبلی ما، بهخصوص تجاربی که با والدینمان داشتهایم، قرار میگیرد. بنابراین اگر میخواهیم ارتباط موثرتری با فرزندمان داشته باشیم، به جای تکیه بر ادراک قبلی خود و پیشفرضها، میبایست مشاهدهگری در مورد رفتارهای کودک، را تمرین کنیم. «ظرفیت تاملی» اشاره بر مهارت درک و فهم خود و دیگران، از جمله درک حالتهای درونی مثل احساسات، عقاید، نیات و خواستههای هرکس میشود. ظرفیت تاملی زمانی رشد میکند که در روابط اولیه، مراقب کودک بتواند از دیدگاه کودکش به احساسات و نیازهای او نگاه کند
هیچکدام ما نمیتوانیم دقیقا بدانیم که دیگری چه میبیند، به چه فکر میکند و چه احساس یا دریافتی در هر لحظه دارد. اما میتوانیم در حدس زدن، خوب عمل کنیم و از نشانههایی که فرد میدهد استفاده کنیم. اما باز هم تا زمانی که خودش تایید نکند، نمیتوانیم مطمئن باشیم.
برای درک بهتر کودک، والدین باید تلاش کنند به جای عکسالعمل به رفتار نادرست، علتهای زیرین آن را جستجو کنند. رفتار تمامی آدمها، معانی نهفته دارد و والد میتواند با استفاده از مفهوم چرخه دلبستگی، به جستجوی نیاز پشت رفتار بپردازد. برای مثال در پایان یک روز کاری سخت، اگر کودکی بدرفتاری میکند، به جای آنکه والد به رفتار بد او عکسالعمل نشان دهد، باید در نظر بگیرد که چه چیزی کودک را آشفته کرده و سعی کند از طریق حدس زدن و ترغیب کودک به مشارکت، بین ذهن خود و کودک ارتباط برقرار کند. از این مسیر، آنها تجربه مشترکی از "بودن با هم" را کسب میکنند که کیفیت دلبستگی را بالا میبرد. با پرورش ظرفیت تاملی، والد هرگز فراموش نمیکند که ممکن است گاهی درک او از علت رفتار کودکش، نادرست باشد.
اما اگر والدی اغلب موارد اشتباه حدس بزند و اصرار کند که دیدگاه خودش به موضوع درست است، یا دائما به فرزندش بگوید که من بهتر از خودت میدانم در ذهنت چه میگذرد، کودک میآموزد که به دیدگاه خودش بیاعتماد باشد و باور کند تفاوتی بین ذهن من و دیگری وجود ندارد. در نهایت، توانایی این کودک برای در نظر گرفتن خواستههای دیگران کاهش پیدا میکند، که بر توانایی همدلی او، کیفیت روابط دوستانه و صمیمانهاش اثر میگذارد. این مسئله همچنین باعث می شود او نتواند از نیازهای خودش آگاهی پیدا کند، دائما به دنبال تایید بیرونی باشد و نتواند تجاربش را در درون، با زبانی که شخصا برایش معنادار باشد، سازماندهی کند.
زمانی که از والدگری تاملی استفاده میکنیم:
1. قرار است کمتر "کاری" کنیم و بیشتر در کنار کودک "حضور" داشته باشیم.
2. بدون القای حس شرم و سرزنش، به کودک بگوییم که رفتار او برای ما چه معنایی دارد. از او بپرسیم چطور میتوانیم به آرام شدنش کمک کنیم.
3. از اصطلاحاتی مثل "حدس میزنم میخوای...." یا "فکر میکنم.... باعث شده که..." استفاده کنیم و او را تشویق کنیم که در کشف نیازش به ما کمک کند.
4. زمانی که ما ذهن و نیاز کودک را محترم میشماریم، این پیام را میدهیم که آنچه تو تجربه میکنی ارزشمند است. چنین کودکی بعدا این توانایی را پیدا میکند که در مورد خواستهها و نیازهای دیگران هم کنجکاو باشد.
آیا شما تا به حال تجربهای از والدگری تاملی داشتهاید؟ خوشحال میشویم تجارب مثبت خود را در بخش نظرات با ما در میان بگذارید.
من میخواستم پدر و مادر خوبی باشم، بهتر از والدین خودم، ولی با همه تلاشی که کردم نتیجه کارم اونی نبود که می خواستم.
گاهی تجارب قبلی ما با والدین خودمان، انگیزه مهمی برای تغییر در سبک والدگری است. ما می خواهیم از والدین خود بهتر باشیم یا اشتباهاتی که گمان می کنیم به ما آسیب زده اند را تکرار نکنیم ولی بسیاری از اوقات در این مسیر ناموفق هستیم. مشکل کجاست
زمانیکه تجربیات تلخ و منفی گذشته به شکل مناسبی پردازش نشده و ما را به صورت هشیار و ناهشیار همچنان درگیر خود و دل مشغول نگه می دارند، تغییر سخت و گاه ناممکن و یا در مسیر نادرست قرار می گیرد.
والد بودن دشوار است.
بیشترمان نیاز داریم گهگاهی برای حمایت شدن یا گرفتن اطلاعات به کسی مراجعه کنیم.
نیاز داریم بهتر بفهمیم که اوضاع با کودکمان چطور پیش می رود. نکته کلیدی این است:
هرچه منابع حمایت از والدین و مراقبین بیشتر باشد، اوضاع برای کودک بهتر خواهد بود.
"جان بالبی"
پدر و مادری کردن، کاری است که همه ما میخواهیم آن را درست انجام دهیم. برای همین دائماً راهکارهای فرزندپروریمان را با راهکارهای دیگران مقایسه میکنیم و بدنبال شیوههای به روزتر در فرزندپروری هستیم. اما در نهایت باز هم نگرانیم که چرا برخی راهکارها بر روی کودکمان جواب نمیدهد، در صورتی که دیگران در آن راهکارها موفق هستند. در واقع بیشتر ما به عنوان والد، دنبال راه حلهای عملی هستیم که به ما بگوید باید چکار بکنیم. ولی والد بودن بیشتر از آن که به این موضوع مربوط باشد که ما چه کاری انجام میدهیم و آن کار چقدر درست است وابسته به این موضوع است که ما به عنوان والد تا چه اندازه درک درستی از علتهای زیربنایی رفتارهای فرزند خود داریم یا به عبارت بهتر تا چه اندازه کنجکاو و مشتاق هستیم تا دنیای درونی فرزندمان را بشناسیم و درک کنیم.
رفتار کودک به ندرت تصادفی و بدون علت است. بینش پیدا کردن به این علل و درک رفتارهای بیرونی او بر اساس آنچه در درونش میگذرد، بزرگترین نقش ما به عنوان یک والد است.
حتی در بیشتر دلبستگیهای ایمن، همیشه هماهنگی کامل وجود ندارد. والدین همیشه به طور بهینهای پاسخ نمی دهند و اصلاً نیازی به این بیعیب بودن نیست. کنشهای تبادلی میان نوزاد و والد نشان دهنده تغییرپذیری لحظهبهلحظه درجه هماهنگی، درک و پاسخدهی متقابل است. عدم هماهنگیهای کامل میان کودک و والد در ارتباطات روزمره، کاملاً طبیعی است و این ناهماهنگی برای رشد کودک ضروری به نظر میرسد. نشانگر دلبستگی ایمن، توانایی والد و کودک برای استفاده از مهارتهای مقابله فعال برای ترمیم چنین ناهماهنگی ها و بنابراین، کسب مجدد تعادل برای نوزاد و روابط دلبستگی است (ترونیک و جیانینو ، 1986).
برای مثال، وقتی والد به شدت مشغول کاری است یا حتی افسرده است، نوزاد با دیدن وی احساس دوری میکند که این یک ناهماهنگی ضعیف است. ممکن است کودک غر زده یا به جای آن لبخند بزند و پاهایش را تکان دهد تا توجه مادر را به خود جلب کند. به محض آنکه مادر پاسخ میدهد، ناهماهنگی پایان یافته و احساس ایمنی دوباره برقرار میشود. سیگل اشاره میکند که " ترمیم به کودک کمک میکند تا بیاموزد زندگی پر از لحظات اجتنابناپذیر سوءتفاهم و ناهماهنگی است و ارتباطات از دست رفته میتواند شناسایی شده و ارتباط دوباره برقرار شود"
غیر ممکن است یک مادر در تمام زمانها قادر باشد نزدیک و در دسترس کودکش باشد؛ که البته ما به والدی نیاز داریم که نسبت زمانهایی که این ویژگیها را دارد به زمانهایی که نمیتواند این نقش را به خوبی بازی کند بیشتر باشد: این برای ایمنی یک کودک کافی است و برای یک والد به اندازه کافی خوب. حتماً به خاطر دارید که اگر چنین والدی هم میتوانست وجود داشته باشد به رشد کودک کمکی نمیکرد.
خطاهای والدگری و اشتباهات سهوی ناشی از آن بخش جدایی ناپذیر پدر و مادر بودن هستند و بخش ضروری از رشد کودک. چون کودک بواسطه این خطاها یاد میگیرد که دنیای بیرون همیشه آن چیزی نیست که او دوست دارد باشد و بتواند از این راه مهارتهایی را در خود بوجود آورد. فقط حتماً موافقید که این اشتباهاتِ سهوی باید ترمیم و جبران شوند و میزان آنها نباید نسبت به زمانهایی که ما رفتارهای درست انجام میدهیم بیشتر باشد.
نیاز به تنظیم هیجان از زمان نوزادی آغاز می شود وحتی تا بزرگسالی نیز ادامه پیدا می کند. مادر هیجان های ناخوشایند و شدید نظیر ترس، اضطراب ، خشم و غم نوزاد را تنظیم می کند. او با در آغوش گرفتن وآرام کردن کودک درحین گریه کردن، خواندن لالایی، تبسم کردن و تکان دادن ملایم به کاهش احساس های ناخوشایند نوزاد می پردازد. از این طریق نوزاد می فهمد که فردی هست که به وی کمک می کند هیجان های منفی او را می پذیرد و مدیریت می کند. او مدام در زمان هایی که نیاز دارد به سمت مادرش باز می گردد. این کار باعث می شود تا در نهایت یاد بگیرد که چگونه خود را آرام کند. مثلاً وقتی به مهد کودک می رود می تواند بجای اینکه گریه کند، بتواند بدون والدش خود را آرام کند یا بجای اینکه از ما بخواهد همراه او به اتاق تاریک برویم. خودش با آواز خواندن یا با خود صحبت کردن وارد آن شود.
وقتی شما میخواهید از کسی مراقبت کنید، در وهله اول باید از خود مراقبت کنید. به عنوان یک والد باید به خاطر داشته باشید که استراحت کردن، تفریح کردن، اشتباه کردن و.... بخشی از والدگری شماست و به آن نیاز دارید. فشار آوردن به خود برای کامل بودن، اشتباه نکردن و قضاوت مداوم خود، فقط باعث خستگی و فرسودگی شما و کاهش کارآمدی شما به عنوان یک والد میشود و در نتیجه، به جای نتیجه مطلوب، تنها با مشکلات بیشتری مواجه خواهید شد که حال شما را بدتر از قبل میکند. ما به عنوان یک والد اشتباه میکنیم، کودکان ما نیز اشتباه میکنند. ما باید به کودکان خود کمک کنیم تا بپذیرند اشتباه کردن بخشی از زندگی است و طبیعی است که ما گاهی اشتباه کنیم.
وقتی ما بخواهیم ایده آل باشیم، به کودکان خود سخت میگیریم و انتظارات بیشتری از آنها خواهیم داشت و در این شرایط به احتمال کمتری فرزندان شاد و موفق خواهیم داشت. در واقع کمالگرایی والدین میتواند منجر به اضطراب، افسردگی و گاهی اختلال های خوردن در کودکان شود. بیایید فکر کنیم مادری ایدهآل هستیم. یک مادر جادویی که هر کاری را بینقص انجام میدهد، مثلاً هیچ وقت نمیگذاریم کودکمان زمین بخورد، مریض شود، همیشه هر چه را میخواهد بلافاصله برایش فراهم میکنیم و همواره در خدمتش هستیم، همیشه به رفتارهای نامناسبش به درستی جواب میدهیم و نمیگذاریم در هیچ بازی و رقابتی شکست بخورد.
یک پرسش؛ اینکه ما کودک کاملی داشته باشیم کودکی که هیچ ناراحتی و ناکامی را در زندگیاش تجربه نکرده است، چقدر به کودکمان کمک میکند تا آینده ای درخشان داشته باشد و از پس مشکلات خود برآید؟ باید قبول کنیم که هیچ والدی نمیتواند همیشه کنار کودکش باشد و به تمام نیازهاش پاسخ بدهد و والد ایدهآل و کامل بودن نمیگذارد که کودک تجربه کند و یاد بگیرد و در نهایت در روبرو شدن با مشکلات توانمند نمیگردد. دنیا جایی کامل نیست. محرومیت و ناکامی بخشی از زندگی ماست و به ما میآموزد تا در سختی ها و مشکلات بتوانیم راه حلهایی سازنده بیابیم.
پیش از تولد کودک و دوران بارداری، نوعی وابستگی کامل زیست شناختی و روانشناختی بین مادر و کودک برقرار است، جنین از بدن مادر تغذیه می کند، بواسطه آن نفس می کشد و کاملاً وابسته به مادر است. این همزیستی برای 9 ماه بین مادر و کودک ادامه دارد. وقتی کودک متولد می شود، وابستگی زیست شناختی قبلی بین او و مادر پایان می پذیرد اما وابستگی روانشناختی آنها همچنان ادامه می یابد. کودک در سال های اولیه زندگی اش به لحاظ روانشناختی کاملاً بر مادرش تکیه دارد و این روابط اولیه اساس شکل گیری روابط کودک در آینده با افراد دیگرخواهد بود. مادر به عنوان اولین انسانی که کودک تجربه می کند بیان گر ویژگی های انسان های دیگر است.
در واقع دلبستگی چیزی فراتر از ارتباط بین مادر و کودک است. رابطه عمیقی است که تاثیر آن تا لحظه مرگ همراه ما خواهد بود و چگونگی رابطه های بعدی ما در زندگی نظیر ارتباط با دوستان، همسر و دیگران را شکل می دهد. در واقع نگاه ما به دنیای روابط بعدیمان در زندگی از اثرات همین رابطه اولیه و عمیق ما با مادر یا همان مراقب اولیه مان است.
پدر و مادر بودن یکی از بهترین تجارب زندگی است و در عین حال میتواند سردرگمی و پیچیدگیهایی با خود به همراه داشته باشد. هیجانهای منفی که گاه مدیریتکردنشان دشوار است و میتواند تعاملات را دچار مشکل سازد.
آیا تا بحال به داستانی که در پس رفتار کودکتان است فکر کردهاید؟ اینکه چه چیزی در ذهن او میگذرد و چطور تبدیل به رفتاری میشود که برایتان قابل مشاهده است؟
والدگری تأملی نظریهای در مورد فرزندپروری است که توسط پیتر فوناگی و همکارانش ارائه شده است و به نقش ظرفیتی انسانی و تأملی میپردازد که قادر است درک رفتارهای خود و فرزندمان را برای ما ممکن سازد.
والدین تأملکننده، تنها بر رفتار بیرونی فرزندشان توجه نمیکنند بلکه تمرکز آنها بر فرزندشان به عنوان ذهنی مستقل و جدا از خود است.
آنها متوجه این موضوع هستند که تجربه فرزندشان میتواند بسیار متفاوت از تجربه آنها باشد.
والدین تأملکننده به جای واکنش صرف بر رفتار، به داستان درونی ورای رفتار فرزندشان پاسخ میدهند
آنها با افکار و احساسات خود بیشتر در تماس هستند و میتوانند درک کنند که هیجانهای خودشان چطور بر تعاملات والد-فرزندی تأثیرگذار است.
آلیسون گوپنیک استاد علوم شناختی و روانشناسی رشد در دانشگاه برکلی امریکا و از صاحبنظران سرشناس در حوزهی رشد کودک، با استفاده از دو استعارهی «نجار» و «باغبان» به بحث پیرامون دو رویکرد در فرزندپروری میپردازد.
در یک الگوی والدگری که در آن تمرکز بر تربیت یک فرزند خاص و ایدهآل است، والد بودن میتواند مانند نجار بودن باشد. به عنوان یک نجار، وظیفهی ما این است که مادهی اولیه را به شکل محصولی نهایی در آوریم؛ محصولی که در آغاز کار در ذهنمان بوده است. با دیدن آن محصول نهایی، میتوانیم کیفیت کار را تخمین بزنیم که آیا درها و صندلیها درست و محکم هستند یا خیر. به همین شیوه، برخی والدین نیز، درست مثل نجاری که تنهی درخت را میبرد و از آن چند میز و صندلی میسازد، طبق نقشه، برای تربیت فرزندانشان طرحی کامل، دقیق و از پیش تعیینشده در ذهن دارند. آنها آيندهی فرزندان خود را بهدقت تصور میکنند و میکوشند تا آنها را بهگونهای در مسیر رشدشان هدایت کنند که به آن طرح ایدهآل تبدیل شوند.
در حالی که از نظر گوپنیک، مراقبت از کودکان مانند نگهداری از یک باغ است. یک باغبان میکوشد تا محیطی سرشار از مواد رشددهنده و مغذی برای پرورش و باروری گیاهان خلق کند. فراهم آوردن چنین فضایی کاری دشوار بوده و تلاش فراوانی را میطلبد. از سوی دیگر، همانطور که هر باغبانی تجربه کرده است، برنامههای ویژهی ما در بیشتر مواقع بینتیجه میمانند. گلهای شقایق به جای اینکه صورتی کمرنگ شوند، نارنجی روشن میشوند. رزهایی که قرار بود از پرچین بالا روند، بر روی زمین میمانند و فقط چند سانتیمتر بالاتر از سطح خاک رشد میکنند. احتمال مشاهدهی لکههای سیاه، زنگزدگیها و شتهها هم که همواره وجود دارد. علفها و گلهای گوناگون بسته به شرایط آبوهوایی ممکن است رشد کنند یا پژمرده شوند، و هیچ تضمینی وجود ندارد که کدام یک از گیاهان بلندتر یا بهتر از بقیه شوند یا مدت طولانیتری گل دهند. بنابراین، باغبانی، امری پر مخاطره، پیشبینیناپذیر و اغلب اندوهآور است.
با در نظر گرفتن این استعاره، میتوان گفت که وظیفهی ما به عنوان والدین نیز تربیت یک فرزند خاص نیست. بلکه، وظیفهی ما این است که مکانی سرشار از عشق، امنیت و ثبات فراهم کنیم؛ به طوری که هر کودکی با ظرفیتهای منحصربهفرد خودش بتواند در آن محیط شکوفا شود. تکلیف ما به عنوان والد این نیست که افکار، احساسات، باورها و شخصیت فرزندانمان را شکل دهیم؛ بلکه لازم است که با پذیرش نسبی چالشها، دشواریها و پیشبینیناپذیریها به آنها اجازه دهیم تا احتمالاتی را که جهان پیرامون آنها پیش رویشان میگذارد، بسنجند، تجربه و خطا کنند و بیاموزند.
نگارنده متن: خانم نجمه زیودار
برگرفته از کتاب: «باغبان و نجار: دیدگاههای جدید علم روانشناسی رشد در باب رابطهی والدین و فرزندان»
(نویسنده: آلیسون گوپنیک/ ترجمه: مریم برومندی)
"تصور کنید به عنوان یک غریبه وارد یک شهر جدید می شویم، برای پیدا کردن محلی از یک نفر آدرسی می پرسیم، از شانس بد مان آن یک نفر آدرس اشتباهی به ما می دهد و ما را حسابی سرگردان می کند، در مورد این شهر چه احساسی پیدا می کنیم؟
به مردم آن چقدر دوباره اعتماد می کنیم؟
اما اگر کسی به شما کمک کند و با مهربانی آدرس را به ما نشان دهد، آن وقت در مورد این شهر و مردم آن چه احساسی خواهیم داشت؟"
با توجه به این مثال میتوانیم این تحلیل رو راحت درک کنیم که وقتی نیازهای کودک در رابطه والدگری رفع شود و کودک بتواند در یک رابطه مثبت با والدینش قرار گیرد در مورد خود و دیگران و دنیایی که در آن زندگی می کند، احساس آرامش کرده و به آنها اعتماد پیدا میکند. این کودک میتواند در آینده برای حل مشکلات از تواناییها و ظرفیتهای خودش استفاده کرده و در صورت نیاز از دیگران کمک بخواهد و روی کمک دیگران حساب کند.
اما اگر این رابطه مثبت نباشد ممکن است که کودک نسبت به تواناییهای خود یا کمک گرفتن از دیگران بدبین شود و دنیای بیرون را امن و قابل اعتماد تصور نکند. این کودکان ممکن است که به دلیل احساس ضعف و ناتوانی به والدین خود بچسبند و نخواهند که از آنها جدا شوند یا در موقعیتهای جدید علاقهای به جدا شدن از والدین نشان ندهند و نشانههای اضطراب و پریشانی را در این موقعیتها از خود بروز دهند. برخی از مواقع ممکن است این کودکان مدام نگران آینده یا نگران از دست دادن والدین خود شوند یا نگران عملکرد و اشتباهات خود باشند، ترس های زیادی را تجربه کنند و علاقه به انجام کارهای گروهی و جمعی نداشته باشند.