رسانه های اجتماعی بستری برای دریافت اطلاعات و ارتباط با والدین دیگر و متخصصان است ولی می تواند با پیامد های منفی هم همراه باشد. مقاله ای در سال ۲۰۲۳ در قالب پیامدهای خوب،بد و زشت به این موضوع پرداخته است.
خوب:
امکان ارتباط با والدین دیگر و به اشتراک گذاشتن تجارب
دریافت حمایت از والدین دیگر
دستیابی آسان به انبوهی از اطلاعات
بد:
وابستگی / قرار گرفتن در معرض قلدری سایبری پنهان/ دریافت اطلاعات نادرست از افراد غیر متخصص و شایعات شبه علمی که می تواند روی باورهای والدگری ما تاثیر منفی بگذارد
زشت:
فشار برای ارائه تصویر ایدئال از والدگری، فرزند و زندگی
ایجاد انتظارات غیر واقع بینانه نسبت به خود و فرزند
خطر به اشتراک گذاشتن اطلاعات شخصی
شما نمیتوانید به کودکتان خوابیدن را آموزش دهید زیرا او از قبل میداند که چگونه بخوابد. خواب عملکردی بیولوژیکی است که او میتواند از دوران جنینی انجام دهد.
شما به فرزندتان آموزش ندادهاید که نفس بکشد، مدفوع کند یا گازمعدهاش را دفع کند؛ با این حال آنها به نوعی سعی میکنند شما را متقاعد کنند که این عملکرد بیولوژیکی خاص تحت کنترل شماست.
شما به فرزندتان یاد نمیدهید که در شب به شما نیاز داشته باشد. آنها از قبل به شما نیاز داشتهاند؛ درواقع بیشتر به آنها یاد دادهاید که به شما اعتماد کنند.
شما به فرزندتان یاد ندادهاید که شب بیدار شود. مغز آنها این کار را انجام میدهد تا آنها را ایمن نگه دارد.
شما به آنها نیاموختهاید که در دوران شیردهی به خواب بروند. انسان ها هزاران سال به این شکل تکامل یافتهاند تا اطمینان حاصل شود که مادر و نوزاد استراحت میکنند.
شما با "به موقع" پاسخ دادن به کودک خود عادتهای بدی ایجاد نکردهاید و نخواهید کرد. شما در حال ساختن رابطهای ایمن هستید.
نویسنده: Paula morales mcdowell
مترجم: نیکناز دیانی
کودکان در هر دو دست نیازمند نگاه ارزشمند والدین هستند چه زمانی که دنیای بیرون را اکتشاف می کنند و چه زمانی که به دلایلی آشفته شده و برای کسب آرامش به سمت والدین پناه می آورند. در هر دو حال آنچه باید بدون خدشه باشد این اصل است که کودک در هر حالی توجه، مراقبت و عشق والدینش را خواهد داشت و این موضوع مشروط به هیچ رفتاری نیست.
نگاره دلبستگی کسی است که کودک دوستش داشته و به او اعتماد دارد. مهمترین نگاره دلبستگی برای کودک مادر و پدر است اما کودکان میتوانند با دیگر اعضای مهم زندگی خود هم رابطه دلبستگی ایمن داشته باشند. مادربزرگ و پدربزرگ و مربیان مهدکودک و...
داشتن روابط دلبستگی دیگر در زندگی برای کودک سازنده است. داشتن دو نگاره ایمن دلبستگی بهتر از داشتن یکی است و نتایج مثبتی را در تحول کودک در طولانیمدت نشان داده است.
اگر کودک ارتباطش را با یکی از نگارههای دلبستگی از دست دهد، احتمالا ناراحت خواهد شد. کودک ممکن است گوشهگیر شده و به شما نشان دهد که دلش برای آنها تنگ شده است، به دنبال میگردد و در موردش صحبت میکند.
میتوانید به کودک کمک کنید احساساتش را نامگذاری کند، عکسهایشان را نشانش دهید و به دنبال موضوعات مشترکشان بگردید: "دلمون برای بابابزرگ تنگ شده، نه؟" "مامانبزرگ اینو برات گرفته بود"، "تو و بابا این بازی رو میکردید".
به یاد داشته باشید که کودکتان رابطه خود را با دیگران خواهد داشت، این موضوع که کودکتان وابسته و دلتنگ شخص دیگری شود شاید گاهی برایتان ناراحتکننده باشد اما به یادآوری رابطه منحصربه فرد کودک با شما، خیالتان را راحت خواهد کرد!
بزرگکردن یک کودک، به ناچار ما را به دنیای بچگی خودمان میبرد. همزمان که خودمان با کودکمان، تجارب احساسی چندگانهای داریم، احساساتی هم از سالهای خیلی دور، بدون دعوت به بازدید ما میآیند. این احساسات دیگر از کجا آمدهاند؟ این احساسات چطور باعث میشوند رفتارهایی کنیم که اغلب، ما را یاد والدین خودمان میاندازند؟ حتی رفتارهایی که به خودمان قول داده بودیم هرگز آن را با کودکمان تکرار نخواهیم کرد؟
علت این است که خاطرات، در تجارب بین فردی شکل میگیرند. جایی که یک کودک یاد میگیرد، اجازه دارد چه احساسی داشته باشد، چطور آن را درک کند و چطور آن را به یاد بیاورد. وقتی والدینی، درک و ابراز احساسات خاصی را ممنوع میکنند، آن کودک با معضل دشواری روبرو میشود. جان بالبی، خالق نظریه دلبستگی، این وضعیت را «دانستنِ چیزی که قرار نبود بدانید و احساس کردنِ چیزی که قرار نبود احساس کنید» توصیف میکرد.
اگر کسی در کودکی، تحتفشار قرار بگیرد که چیزی را نفهمد یا احساس نکند، آن فرد نسبت به درک خود از درونیاتش، بیاعتماد میشود. پس فردی که در کودکی احساسات خودش سرکوب شده باشد، زمانی هم که والد شود، برایش سخت است احساسات شدید فرزندش را تحمل کند و آنها را به رسمیت بشناسد. سلما فرایبرگ با استعارۀ «ارواحی در بافت مراقبتی» این مفهوم را توصیف کرد: تجاربی هیجانی که در کودکیِ خود والد، سرکوب شده بودند و حالا در تجربۀ کنونی او با کودکش، بازآفرینی میشوند.
پدرِ کودکی دو ساله، هروقت که کودکش او را پس میزد تا به طریقی «نه» بگوید، خود را سرشار از خشم میدید. او از اینکه دلش میخواست فرزندش را بزند، احساس شرمساری داشت، اما به سختی این تمایل را سرکوب میکرد. در صحبتی با دوستان صمیمیش، این تقلای درونی را با ترکیبی از طنز و خجالت بیان کرد. قدیمیترین دوستش که او را از کودکی میشناخت، گفت: «چه توقعی از خودت داری، وقتی پدرت همهٔ اون سالها، تو رو کتک میزد؟»
او که غافلگیر شده بود، از دهانش در رفت :«اما من حقم بود.»
او رسماً خودش را به عنوان یک «پسر بد» پذیرفته بود، چون این پذیرش به او کمک میکرد پدرش را به خاطر تمام کارهایش، ببخشد. اما حالا که خودش پدر شده بود، در درون، کودک نوپای خود را «پسر بدی» میدید که لایق کتک خوردن است.
نگاهی دوباره به گذشتۀ خود، والدین را قادر میکند تا تجارب اولیهشان را بازسازی کنند و معنایی برای پاسخهای هیجانیشان به کودکشان پیدا کنند. این نگاه، فقط در مورد تجارب دردناک نیست، بلکه خاطراتی هم که در آنها، احساس پذیرفته شدن، دوست داشته شدن و مراقبت شدن وجود داشته، کمککننده هستند.
یک مادر به یاد میآورد: «از وقتی پسرم متولد شد، برایش آواز میخواندم. یک روز وقتی سعی داشتم آهنگ مورد علاقۀ کودکیام را به یاد بیاورم، ناگهان یادم آمد که در خردسالی، روی زانوی مادرم مینشستم و او همزمان که مرا به آغوش میکشید، آن آهنگ را برایم میخواند. بعد از آن، لحظات مهربانانه و عاشقانۀ زیادی را به یاد آوردم که مادرم من را آرام میکرد، در آغوشم میکشید و عاشقانه دوستم داشت.»
این خاطراتِ «فرشتهوار»، پادزهری برای ترس، خشم و دردی هستند که والدین تجربه میکنند. آنها میتوانند از این خاطرات، به عنوان «فرشتههای نگهبانی» استفاده کنند که به آنها در جستجوی اینکه دوست دارند خودشان چه مدل والدی شوند، کمک خواهد کرد.
تقریبا از یک سالگی به بعد، روابط دلبستگی پایگاهی برای رفتار اکتشافی میشود.
نظریهپردازان دلبستگی معتقدند انگیزه اکتشاف و یادگیری دربارهی جهان و توسعه مهارتهای جدید در کودک زمانی شکل میگیرد که نیازهای دلبستگی به اندازه کافی تامین شده باشد.بالبی میگوید: " نظامهای رفتاری دلبستگی و اکتشاف، همراه با هم عمل میکنند". اعتماد کودک به خود برای خطر کردن و انجام کارهای جدید وابسته به اعتماد وی به روابط دلبستگی است. اگر کودک دارای پایگاه ایمنی در روابط دلبستگی خویش باشد، برای اکتشاف محیط احساس آزادی میکند و به طور ضمنی این آگاهی را دارد که مراقب در زمان نیاز در دسترس اوست. به عبارتی، رفتار اکتشافی تا زمانی ادامه مییابد که کودک نگرانی درباره روابط دلبستگیاش نداشته باشد. اعتماد وی به او اجازه میدهد که با محیط به شیوهای باز و کنجکاوانه رابطه برقرار کند. کودکی که با امنیت خاطر به کشف محیط میپردازد، در تجارب خویش با چهرههای دلبستگی آموخته است که "والدینم مراقب من هستند". این احساس ایمنی به وی اجازه میدهد تا بر تکالیف تحولی متمرکز شده و احساس توانمندی و شایستگی کند. از سوی دیگر، در کودکی که نگران پاسخدهی و مراقبت والدین است، این امکان وجود دارد که به دلیل تمرکز هیجانی وی بر در دسترس بودن چهرههای دلبستگی، رفتار اکتشافی بازداری شود.
اگر چه شیر دادن از طریق پستان بهترین روش تغذیه و برقراری رابطه با کودک است اما این بدان معنی نیست که اگر امکان آن وجود ندارد شما نیز راهی برای برقراری ارتباط با کودک نخواهید داشت. مهم علاقه و اشتیاق شما به ارتباط با کودکتان است که میتواند با رعایت نکاتی در شیر دادن با شیشه شیر نیز حفظ شود.
پس: با روشهای شیر دادن به کمک پستان آشنا شوید و تلاش کنید آنها را به کمک شیشهشیر شبیه سازی کنید. کودک را در زمان شیر دادن در آغوش بگیرید و شیشه را همراستا با سینه نگهدارید. با کودک تماس چشمی برقرار کنید و به آرامی با او صحبت کنید. هر چند دقیقه کودک را جابهجا کنید (مانند تغذیه از پستان). به یاد داشتهباشید، قرار است کودک احساس کند شیشه شیر بخشی از شما و بدن شماست.
بده بستان دو طرفهای که در فرایند شیر دادن وجود دارد باید مانند شیر دادن از پستان لذتبخش نیز باشد، علاوه بر دادن شیر به نوزاد، چشمانتان، گرمی پوستتان ، صدایتان و توجهتان را نیز به او بدهید آن وقت است که درمقابل کودکتان نیز خیلی بیشتر از یک بطری خالی را به شما برخواهد گرداند. مزیت شیشه شیر آن است که پدر نیز با رعایت این نکات میتواند در شیر دادن به کودک سهیم شود و از برقراری چنین رابطه عاشقانهای لذت ببرد.
نگارنده متن: خانم هانیه مقدمکیا
ریشه توانایی کودک در سروسامان دادن احساسات و تنظیم هیجاناتش به هفتهها و ماههای اولیه تعامل او با والد برمیگردد.
کودک به سادگی با چیزهای ناآشنا در محیط مانند بوها، صداها و جدایی از مراقبش پریشان میشود. برای مثال، کودک در تختش دراز کشیده و شروع به گریه میکند، ذهن و بدنش در تلاشند تا احساسات ناخوشایند را مدیریت کنند. قبل از اینکه مادر سر برسد او هیچ مرجعی برای شناخت این احساسات درونی و آنچه در خارج از او رخ میدهد، ندارد. گویی این احساسات به طور تصادفی و بیاینکه دلیلی در بیرون از او داشته باشند برای او اتفاق افتاده است.
چه چیزی به کودک کمک میکند این احساسات ناخوشایند را سامان بخشد؟
خوشبختانه کودک میتواند بر یک نیروی توانمند در سامان بخشیدن به این احساسات تکیه کند: مراقبش
رشد هیجانی کودک و توانایی او برای مدیریت احساساتش بسیار پیچیده است و در ابتدای تولد، کاملا وابسته به مراقبین است. این فرآیند در بیشتر موارد یک فرآیند غریزی است و بدون تلاش آگاهانهای انجام میشود.
مادر در ابتدا متوجه این وضعیت میشود و حالت درونی کودک را درک میکند (چیزی که درون ذهن او است) ، او سپس این حالتهای ذهنی را به یک محرک بیرونی نسبت میدهد (چیزی که بیرون ذهن او است)
به طور مثال: "مامان باید پوشک خیستو عوض کنه؟ مثل اینکه برات راحت نیست"
در این جمله ساده مادر به کودک میفهماند که حالت ذهنیاش را درک کرده، حالت ذهنی که دارای افکار و احساساتی است.
هربار که احساسات درونی کودکتان را به دنیای خارج او متصل میکنید، کودک شروع به درک کارکرد دنیای بیرونی و درونی میکند.
وقتی با کلمات برای او بیان میکنید که چه چیزی درونش میگذرد به او کمک میکنید تا خودش، شما و دنیای بیرون را بیشتر بفهمد و به تدریج توانایی تنظیم هیجاناتش را خود به دست آورد.
کودک به عنوان اولین انسان به مادر نگاه میکند، اگر این تجربه اولیه برای کودک توام با شرایطی باشد که در آن احساس راحتی و اعتماد کند، یعنی مادر بتواند بواسطه رفتار خود؛ ایمنی و اعتماد را در کودک به وجود آورد، کودک در مورد جهانی که در آن زندگی میکند هم تصور خوبی پیدا میکند و بعدها میتواند رابطههای مثبتی با دیگران برقرار کند. در واقع اگر مادر بتواند نیازهای کودکش را تشخیص داده و به آنها پاسخ مناسب دهد، کودک این اطمینان را بدست میآورد، که کسی هست که نیازهای او را میشناسد و رفع میکند. سپس این دیدگاه به افراد دیگر نیز تعمیم پیدا میکند و کودک این احساس امنیت را پیدا میکند که در دنیای بیرونی، افراد قابل اتکایی هستند که میتوانند نیازهای او را تشخیص داده و در مواقع لزوم به او کمک کرده و از وی حمایت کنند.
اما اگر مادر به دلایل مختلف مانند استرسهای شدید، مشکلات خانوادگی، تعارضات زناشویی، تجربیات منفی در ارتباط با والدین خود و..... نتواند به نیازهای کودک توجه نموده، آنها را شناخته و در جهت رفع آنها اقدام کند، یا در مقابل نیازهای کودک آشفته شود و یا حتی پاسخ پرخاشگرانه نشان دهد، در این صورت کودک نسبت به دنیای بیرونی احساس عدمامنیت نموده و ممکن است با شدتدادن رفتارهای خود مانند گریههای شدید و قشقرق راه انداختن دیگران را متوجه نیازهای خود کند و یا ممکن است از مراقب ناامید شده و سعی کند نیازهایش را ابراز نکند. کودک آماده جدا شدن از او نمیشود و در هنگام جدایی و دور ماندن از مادر دچار تشویش و اضطراب می شود. چنین کودکی درباره جهان اطرافش دچار اضطراب و نا ایمنی است و نمیتواند به راحتی با دیگران ارتباط سالمی برقرار کند.
وقتی ما به عنوان والد تصور میکنیم نقشمان این است که کاری کنیم فرزندمان همیشه خوشحال باشد، هر بار که او غمگین یا عصبانی شود، ما احساس میکنیم که در ایفای درست نقش خود شکست خوردهایم.
ولی زمانیکه ما باور داریم وظیفه ما به عنوان یک والد پرورش و داشتن یک کودک واقعی است، آنوقت نسبت به تمام تجربههای هیجانی او گشوده و باز میشویم و به او اجازه میدهیم به عنوان یک انسان واقعی، تمام هیجانات انسانی را اعم از منفی و مثبت تجربه کند و این یعنی اصالت. در این حالت ما فرزندمان را وادار نمیکنیم که تنها احساسات خاصی را تجربه کند و احساسات دیگر، به ویژه احساسات منفی خود را سرکوب نماید.
یا در واقع ما او را مجبور نمیکنیم به شیوهای از پیش تعیین شده و بر مبنای امیال درونی ما، دنیای بیرونی را تجربه کند و به جای هیجانات واقعی، آن چیزی را تجربه کند که ما میخواهیم و یا باعث میشود ما حال بهتری داشته باشیم.
اگر زنده هستیم و کم و بیش فعالیت داریم، اگر گهگاه قادر به لذت بردن از چیزهایی هستیم، اگر میتوانیم نسبت به دیگران مهربان و قدردان باشیم، اگر اعتیاد نداریم و یا مایل به ادامه زندگی با همه رنجها و دردهایش هستیم به احتمال زیاد کسانی در همان اوایل ما را خیلی دوست داشتهاند. آنها ممکن است در حال حاضر بسیار دور از ما زندگی کنند،علائق مشترکی با ما نداشته باشند و شاید وقت صرف کردن با آنها کمی کسلکننده به نظر برسد و با این وجود ما عمیقاً به آنها بسیار وفادار هستیم و در قلبمان میدانیم که ما همه چیز را مدیون آنها هستیم.
وقتی میگوییم کسی به ما عشق ورزیده است چیزی که در واقع ما به طور ضمنی به اشاره داریم کسب مجموعه ای از مهارتهای هیجانی است. این مهارتها به طور رسمی به ما منتقل نشده اند بلکه ما آنها را در گستره زندگی روزمرهمان آموختهایم.ممکن است در آشپزخانه، در جریان یک گردش در جنگل و یا بعد از شنیدن داستانی قبل از خواب اتفاق افتاده باشد و بدینگونه ما در جریان دوست داشتهشدن آموزش هیجانی جامعی دریافت کردیم، موارد زیر برخی از آموختههای حاصل از دوست داشته شدن هستند:
بعضی وقتها همه چیز بد به نظر میرسید، چشمهایمان خیس از اشک و یا برآشفته از خشم بودیم. حس میکردیم که دنیا از هم میپاشد و ما نمیتوانیم ادامه دهیم،آنها این وضعیت را برایمان آسان میکردند تا جایی که میتوانستیم بار دیگر آرام نفس بکشیم.آنها تحمل تاریکی شب را برایمان آسان میکردند و به ما اطمینان میدادند که هنگام طلوع خواهد رسید. آنها ظرفیت تحمل ترسها و رنجهایمان را در ما بالا بردند.
آنها به ما این حس را دادند که برایشان ارزشمندیم و بنابراین روزی برای خودمان هم ارزشمند خواهیم بود. اگر چیزی ساختیم یا ایدهای داشتیم، حتی اگر به طور کامل هم محقق نشده بود، میتوانستیم با آنها در میان بگذاریم. وقتی وارد آشپزخانه میشدیم نه هر بار ولی احتمالا به دفعه های کافی، آنها سر بلند میکردند و نشانههای خوشحالی در چشمانشان نمایان میشد. آنها ممکن بود برای ما اسمی انتخاب کرده باشند: قهرمان کوچک، دختر شیرین و....،در دوره نوجوانی احتمالا نمیخواستیم این اسم استفاده شود و حتی خجالت میکشیدیم که همکلاسیهایمان آن را بدانند اما این نام به عنوان یک سمبل مخفی از یک بستر هیجانی باقی ماند که آرامش و اعتمادبهنفسمان را میتوانستیم بر پایه های آن بنا کنیم.
بعضی وقتها ما کار اشتباهی انجام میدادیم: کتابی را فراموش کردیم، میزی را خراشیدیم، با کسی به تندخویی برخورد کردیم و یا از عصبانیت منفجر شدیم و پرخاش کردیم.میتوانست تنبیهی سخت برای آن در نظر گرفته شود با این حال نشد.آنها با گذشت کردن دلایلی را برای رفتار ناخوشایند ما در نظر میگرفتند، اینکه ما خسته بودیم یا اینکه هرکسی ممکن است این کار را بکند، هیچکسی کامل نیست،آنها بخشیدن خود و دیگران را به ما یاد دادند.آنها یاد دادند که نیازی نیست کامل باشیم تا لیاقت وجود داشتن را داشته باشیم.
زمان زیادی طول کشید تا توانستیم دست به سازی ببریم،نوشتن را یاد بگیریم یا بتوانیم بیسکوئیت درست کنیم،آنها بر سرمان فریاد نزدند،تمسخرمان نکردند یا عصبانی نشدند.آنها هنر انتظار کشیدن برای پدید آمدن چیزهای خوب را به ما آموختند،آنها انتظار نتیجههای فوری از ما نداشتند از این رو ظرفیت صبر کردن را در ما هم ایجاد کردند.
اتفاقات بدی هم در این میان افتاد، آنها سخنان ناخوشایندی به ما گفتند و ما هم گفتیم،احساس کردیم از آنها نفرت داریم اما آنها همچنان پابرجا بودند، خشممان را دیدند و آن را از ما گرفتند و اینگونه به ما ترمیم را آموختند،اینکه اوضاع میتواند خیلی بین ما بد باشد با این حال قابل اصلاح است،اینکه میتوان منعطف بود و اینکه وقتی پای عشق در میان باشد فرصتهای دومی را باید در نظر گرفت.
با برخی از این درسها و موارد دیگر، ما افرادی پرورش یافتیم که میتوانند نسبت به خود مهربان باشند، با خطاهای خود مدارا کنند، نسبت به دیگران دلسوز باشند و توانایی تسلیم نشدن و ادامه دادن را داشته باشند.
ما فقط دوست داشته نشدیم بلکه آموزشی را دریافت کردیم که تأثیرش را هر زمان که نسبت به کسی اهمیت میدهیم،با مهربانی و شفقت با خود ارتباط برقرار میکنیم یا خود را برای مواجهه با سختیها به اندازه کافی قدرتمند حس میکنیم،میبینیم.
حساسیت پوستی و حس لامسه نخستین و بنیادینترین کارکردی است که در بدن انسان تحول مییابد. به بیان دیگر، نخستین ارتباط برای نوزاد و اولین گام در تحول او از خلال پوست صورت میگیرد. طی 50 سال گذشته پژوهشها نشان دادهاند که لمس و ماساژ برای نوزادان به اندازهی غذا و خواب حیاتی بوده و به تحول جسمانی و روانشناختی کارآمد آنها کمک میکند. عصبشناسان ادعا میکنند که در آغوش گرفتن نوزاد مهمترین عامل دخیل در تحول اجتماعی و ذهنی بهنجار او بوده و تأثیر آن تنها محدود به دوران نوزادی نیست؛ بلکه بر کارکردهای عصبی و عصبشیمیایی زیربنای رفتار هیجانی در سالهای بعدی اثر میگذارد. ماساژ میتواند اعصاب مغز را تحریک کرده، هضم غذا را تسهیل کند و به وزنگیری بهتر بینجامد.
ماساژ میتواند سطح هورمونهای استرس را کاهش داده و عملکرد سیستم ایمنی را بهبود بخشد. ماساژ همچنین به بهبود تعامل والد-کودک کمک میکند. پژوهشها نشان دادهاند که ماساژ دادن کودک دربردارندهی فواید عاطفی و فیزیکی برای او و فرصتی شگفتانگیز برای تقویت پیوندی عمیق بین کودک و والدینش است. فراتر از اینها، ماساژ دادن به والدین کمک میکند که درانجام دادن کاری مثبت برای کودک خود احساس توانمندی نمایند.
نگارنده متن: خانم نجمه زیودار
برگرفته از کتاب: «ماساژ نوزاد: دستنامهای برای والدین عاشق»
یکی از حقایق مهم دوران کودکی این است که کودکان از بدو ورود به این دنیا به طور کامل تحت تسلط و کنترل دیگران هستند. آنها هیچ قدرت خاص، هوش و کارکردی ندارند، نمیتوانند بجنگند، از چیزی شکایت کنند، دور شوند و یا بر سر موضوعی بحث کنند. بقای آنها صرفا به این توانایی برمیگردد که بتوانند از بالای تختخواب کوچکشان و با چشمان زیبای معصوم خود والدین را برای مراقبت از خود ترغیب کنند. این قدرت آنها برای جذب عشق است که تضمین میکند آنها محافظت شده، پوشانده شوند و زنده نگاه داشته شوند.
کودکان هم از آن سو، به والدین و یا مراقبان خود بیقید و شرط عشق میورزند. آنها به طور غریزی کسانی که از آنها مراقبت میکنند، حمامشان میکنند، شیرشان را گرم کرده و ملحفههایشان را عوض میکنند، دوست دارند و تحتتأثیر آنها هستند. در این مرحله، هیچ تمایل ذاتی برای زیرسؤال بردن و یا تردید در مورد صاحبان قدرتی که مراقبشان هستند، ندارند.
اما اگر در این موقعیت حساس، عشق به شکل محدودتری به آنها داده شود، تصویر پیشرو کمی پیچیده میشود. مثل اینکه، کودک در هنگام گریه به حال خود رها شود، والدین بر سر یکدیگر فریاد بکشند، خشونت، افسردگی و بیماری یکی از والدین در کار باشد و غیره. در این موقعیت، کودک میداند که در معرض خطری جدی است و اگر وضعیت به همین شکل ادامه یابد، در بدترین حالت، ممکن است در دامنه تپهای به حال خود رها شده تا بمیرد.
در این نقطه، بیولوژی ما فرآیندی منطقی را از روی استیصال آغاز میکند، کودک سعی بیشتری میکند، او تلاشهایش برای تحتتأثیر دادن، خوب بودن، انجام آنچه از او انتظار میرود و لبخند زدن را مضاعف میکند. از خود میپرسد: "من چه خطایی کردم که اینطوری شد؟". هیچ فکر دیگری به ذهنش نمیرسد جز اینکه در درون خود و رفتارهایش به دنبال پاسخ بگردد. خشمگین شدن از رفتار والدین چیزی نیست که در چنین موقعیت بیدفاعی به کار بیاید. وقتی به سختی میتوانیم به دستگیره در برسیم، در شرایطی نیستیم که مراقبان خود را به چالش بکشیم. در عوض آنها از اینکه نتوانستند والدین را به محبت و مراقبت از خود برانگیزند از خود بیزار میشوند و شرم جایگزین خشم میشود.
و این چنین چرخه نفرت از خود، در کودک آغاز میگردد. کودکی که دوست نداشته شده دائما به دنبال نقصهای خود میگردد. فرقی ندارد که والدین الکلی، خودشیفته یا افسرده باشند، یا اینکه هرگز غذای مناسبی درست نکنند و یا مدام بر سر کودک و همدیگر فریاد بکشند؛ برای توضیح این رفتارها کودک با خود میگوید: "حتما من بدم".
کودکی پشت سر گذاشته میشود و بسیاری از این پویاییها فراموش میشود. کودکی که حالا تبدیل به بزرگسال شده، نمیتواند به طور واضحی به آنچه که دقیقاً برایش رخ داده فکر کند و نگارههای والدی گویی هرگز چنین خطاهایی مرتکب نشده بودند. در عوض یادآوری لحظات شادتر و تعطیلات خانوادگی شفافتر است، گویی هیچ تعارضی بین آنها وجود نداشته است. کودک نمیتواند بین خود و شرمی که اکنون بر او چیره شده تمایز قائل شود، انگار او با آن شرم متولد شده است و هیچگاه خودش را دوست نداشته است.
اما رهایی از این شرم در انتظار ماست. زمانی که جرأت به خرج داده و بپذیریم که نفرت از خود پیامدی از محرومیتهای اولیه ماست. اینکه فرصتی برای کاوش و سوگواری در آنچه برایمان رخ داده پیدا کنیم و در نهایت بفهمیم که ما نفرتانگیز نیستیم، بلکه در آن زمان هیچ ایده بهتری برای توضیح این سوال پیدا نکردیم: اینکه چرا نتوانستیم دیگران را برای مراقبت و عشق کافی از خود برانگیزانیم، کسانی که باید از ابتدا ما را دوست میداشتند.
زمانی که فرزند شما به هر دلیلی به هم ریختگی هیجانی دارد اولین راه برای کاهش این به هم ریختگی رساندن این پیام به کودک است که "میدانم جای تو بودن بسیار سخت است".
اگر شما به درستی بتوانید وارد دنیای کودکانه فرزندتان شوید، درمییابید که احتمالا در جایگاه کودکانهاش چه هیجاناتی را تجربه میکند. این به این معنا نیست که شما واکنش هیجانی کودکتان به موقعیت را درست در نظر بگیرید. گاهی با وجود اینکه میدانیم که هیجانات و رفتارهای کودک متناسب با شرایط نیست اما لازم است که در وهله اول آن ها را تصدیق کنیم. در این صورت این پیام را به کودک دادهایم که احساساتش قابل پذیرش و واقعی هستند حتی اگر متناسب با شرایط نباشند. برای مثال کودکی را تصور کنید که ادعا میکند که در اتاقش گرگ دیده است و به همین دلیل شب ها در اتاق خودش نمیخوابد. مسلما شما به عنوان یک بزرگسال میدانید که این داستان غیر واقعی است. اما اگر بخواهیم از آن عبور کنیم به شرح زیر عمل میکنیم:
تو فکر میکنی که یه گرگ تو اتاقته، چقدر ترسناک! من هم اگه فکر میکردم یه گرگ زیر تختمه خیلی میترسیدم و نمیتونستم راحت تو اتاقم بخوابم. حالا بیا باهم بریم تو اتاقت ببینیم پیداش میکنیم؟ با هم وارد اتاق میشوید، چراغ را روشن و تمام زوایای اتاق را بررسی میکنید. پس از آن با کودکتان صحبت کنید. " خب ما همه اتاق رو گشتیم، به نظر میاد که گرگی اینجا نیست و تو میتونی با خیال راحت بخوابی"
چیزی که در اینجا مسئله را حل کرده است در واقع تصدیق احساس او توسط شماست. بسیاری از والدین در مواجه شدن با مثال بالا، همراه کودک اتاق را میگردند، اما تعداد کمی از آنها نسبت به ترس در فرزندشان همدلی دارند و آن را تصدیق میکنند. بنابراین آنچه که این مثال را متفاوت میکند، روحیه متفاوت والدین است نه لزوما رفتاری متفاوت!!
نگارنده متن: خانم آذین ناطقیان
نقش تعاملهای غیرکلامی اولیه در شکلگیری دلبستگی
نوزاد انسان زندگی را با تجربهای بدنی آغاز میکند؛ در نخستین دقایق پس از تولد و از هنگامیکه نوزاد در آغوش مادر قرار میگیرد، تجربههای چندحسی بدنبهبدن آغاز میشوند. نوزادان مسحور چهرهها و آواها میشوند، نسبت به جلوههای چهرهای، وضعیتهای بدنی، تُن صداها، تغییرات فیزیولوژیکی، سرعت حرکات و کنشها حساسند و به آنها پاسخ میدهند. آنها از طریق جلوههای حرکتی و تعاملهای غیرکلامی بدنبهبدن، نیازها و پیامهای خود را به مراقب منتقل کرده و از حرکات استفاده میکنند تا به دیگران نشان دهند چه احساسی دارند. در واقع روابط و دامنهی گستردهای از قصدها و هیجانهای نوزادان از طریق خزانهی حرکات آنها و بدنهایشان به نمایش گذاشته میشوند. مراقبین نیز در پاسخ، با استفاده از همین زبان غیرکلامی و بر اساس خزانهی حرکتی و تجربههای قبلی خود به آنها واکنش نشان میدهند.
بسیاری از پژوهشگران بر اهمیت این تجربههای بدنیشدهی غیرکلامی در شکلگیری و تحول رابطهی دلبستگی تاکید کردهاند و معتقدند که کیفیت این روابط، تعیینکنندهی ایمنی یا ناایمنی دلبستگی است. در واقع، از لحظهی تولد، روابط نوزاد که پایههای دلبستگی او را شکل میدهند، در پاسخ به چهرهها، ژستها و لمس شکل میگیرند. «دنیل استرن» تعامل اولیهي میان مادر و نوزاد را به رقصی تشبیه کرده است که در آن پیوند میان این دو از خلال تبادل حرکات ایجاد میشود. نوزاد از زمان تولد با مراقبش همآهنگ یا همکوک میشود، با دست و پاهایش او را در آغوش میگیرد، انگشتهایش را میگیرد، گریه میکند، میمکد، غان و غون میکند و میخندد. رفتارهایی که فرایند پیوند و ارتباط برقرار کردن را آغاز و به نوزاد کمک میکنند تا از مراقب خود تغذیهشدنِ ایمن، گرما و حمایت دریافت کند.
در واقع، کودک در بطن تجارب اولیهی بدنیاش از زمانیکه در آغوش گرفته میشود و زمین گذاشته میشود، لمس میشود، به او نگاه میشود و با او بازی میشود، روابط دلبستگی را شکل میدهد. به بیان دیگر، پیوند دلبستگی از خلال فرایندی که مادر و کودک رابطهی خود را شکل میدهند و روشهایی که با یکدیگر حرکت میکنند، تحول مییابد.
نگارنده متن: خانم نجمه زیودار