پدران نقش منحصربهفردی در حمایت از جهان هیجانی کودک بازی میکنند. آنها فقط نانآور خانه نیستند، بلکه سلامت کلی اجتماعی، هیجانی و هوشی را برای کودک فراهم میآورند. تحقیقات نشان داده است که درگیری صحیح پدر در پرورش فرزند، باعث میشود که مشکلات رفتاری و روانشناختی و خطر بزهکاری در آینده، در کودک کاهش و هوش تعاملی کودک در موقعیتهای اجتماعی افزایش یابد. با توجه به اینکه دلبستگی سازهایست که بر اساس تعاملات کودک با مراقبین شکل میگیرد، هر دوی مراقبین (مادر/پدر) با رفتارهای خود میتوانند حالت «بهشت امن» را برای پاسخگویی به نیازهای کودکشان فراهم کنند. کودک از طریق تکرار .الگوهای رفتاری که از مراقبین میبیند، یاد میگیرد که چه انتظاری باید داشته باشد و رفتارش را بر آن اساس تطبیق میدهد.
زمانی که از رابطه دلبستگی بین پدر و کودک صحبت میکنیم، سبک دلبستگی خود پدر که از تجارب زندگیش شکل گرفته نیز مورد توجه قرار میگیرد. پدری که سبک دلبستگی امن دارد، به همسرش و پاسخگویی او به کودک، اعتماد دارد و با نزدیکی و ایجاد مسئولیت متقابل، سعی میکند عوامل اضطرابی و خطرات محیطی را به صورت سازندهای کاهش دهد. همچنین، این پدران تصویر مثبتتری از خود در نقش پدری و از تعامل با فرزندشان دارند و همین تصویر، باعث بروز رفتارهای سالمتری در هنگام مراقبت از کودک میشود. از آنجایی که عموما پدران وقت بیشتری را در تعاملات با نوزادشان برای بازی کردن (نسبت به نقش تغذیهکننده مادر) میگذرانند، در کودک، الگوهایی را «راهاندازی» میکند که باعث ارضای حس نیاز به غلبه بر موانع و تقویت اعتماد به نفس برای ورود به چالشهایی میشود که میداند در صورت بروز خطر، از طرف پدر مراقت خواهد شد.
این الگو در کنار الگوی حمایتمدار مادر که بیشتر برای آرام کردن کودک حضور دارد، حالت اکتشافیتری دارد. اگر کودک احساس امنیت کند، از پایگاه حمایتی پدر برای کاوش جهان استفاده خواهد کرد. این تجارب، بعدها در نگاه کودک به خود، در محیطهای اجتماعی تاثیرگذار خواهد بود.
اگر به اختلالهای خوردن از دیدگاه دلبستگی نگاه کنیم، متوجه میشویم ناایمنی دلبستگی به واسطه نقش مهمی که در تحول ظرفیت و مهارت تنظیم هیجانی دارد؛ که یکی از مهمترین مشکلات در اختلالات خوردن به شمار می رود؛ ارتباط نزدیکی با این اختلال دارد.
اختلالهای خوردن میتوانند بازتابی از الگوهای دلبستگی یا راهی نمادین برای جستجوی آرامش از طریق غذا باشند، تا نوجوان، احساسات شدید و یا ناخوشایند خود را در سطح روانشناختی تجربه نکند. در حقیقت اختلالهای خوردن، تلاشی از سوی فرد برای سر و سامان دادن به احساساتی است که راه بهتری برای روبرو شدن با آنها ندارد.
مطالعات نشان دادهاند که سبک دلبستگی ناایمن دوسوگرا یا اضطرابی اغلب با راهبردهای پرخوری عصبی (binge eating) و دلبستگی ناایمن اجتنابی که معمولا با سرکوبی هیجانات همراه است، اغلب با تمایل به بیاشتهایی عصبی (anorexia nervosa) رابطه دارد.
پرخوری عصبی را میتوان راهی برای فرار از احساسات منفی نسبت به خود و جابه جا کردن آن با احساسات کمتر دردآور دید. اغلب افرادی که نشانههای این اختلال را دارند، در زمانهایی که هیجانات منفی شدیدی را تجربه میکنند، از درک درست احساساتشان و پیدا کردن راهحلی برای کاهش فشارها ناتوان هستند و به پرخوری، به عنوان واسطهای برای تنظیم فوری هیجان روی میآورند.
در مقابل، نشانههای بیاشتهایی عصبی، اغلب روشی برای اجتناب از تجربه هیجانات است. محروم کردن خود از غذا، راهی برای بیحس شدن نسبت به هیجانات منفی، اجتناب از بیان یا تجربه درونی آن هیجانات، یا راهی برای آرام کردن اضطراب است. افرادِ دچار بیاشتهایی عصبی (Anorexic)، اغلب در درک حالتهای هیجانی در خود و دیگران مشکل دارند که میتوان به نوعی آن را «بریدگی هیجانی» تعبیر کرد. انگار که راهحل آنها برای بریدن از هیجانات، از طریق بریدن از غذا خوردن، میسر میشود.
روابط دلبستگی که در طول 6 ماه اول زندگی توسعه مییابند، وسیلهای برای به اشتراک گذاشتن احساسات و یادگیری برقراری ارتباط و بازی میشوند. برای مثال، یک نوزاد 6 ماهه میتواند با کنار زدن دستمال از روی صورتش، دالیبازی را (که قبلاً توسط پدرش به او آموخته شده) انجام دهد. پدر با گفتن این جمله" آااا، تو میخواهی بازی کنی، آره؟" پاسخ داده و دستمال را کنار میزند و میگوید "دالی" و سپس میخندد و به چشمان کودکش نگاه میکند. کودک میخندد، دستانش را تکان داده و پاهایش را میکوبد. پدر با گرمی میگوید"آااا، تو از دالی بازی خوشت مییاد، آره؟" کودک صدایی از خود در آورده و شروع به تکان دادن دستمال از روی صورتش میکند تا به بازی ادامه دهد.
این مثال نشان میدهد که چگونه دلبستگی استقرار یافته و چگونه ادامه مییابد. دلبستگی از طریق کنشهای تبادلی یا متقابل که نشان میدهند که نوزاد به غذا، بازی و آرامش نیاز دارد و والدین پاسخ میدهند گسترش مییابد. این کنشهای تبادلی وقتی به خوبی انجام شوند، کیفیتهای مهمی از رواب دلبستگی را نشان میدهند.
پیگلت آروم به پو نزدیک شد و زیر لب گفت: پو
پو گفت: بله؟
پیگلت گفت: هیچی؛ فقط میخواستم مطمئن بشم که هستی.
شاید این سناریوی کوتاه برای هر والدی آشنا باشد. همه کودکان به این نوع اطمینان بخشیها نیاز دارند. هربار که کودکان در دنیای بیرون از خود دست به اکتشاف میزنند، مستقلانه کاری انجام میدهند، بازی میکنند، با محیط جدیدی آشنا میشوند و .. نیاز دارند مطمئن باشند که حواسمان به آنها هست، در صورت نیاز به آنها کمک میکنیم و از دیدن و بودن با آنها لذت میبریم.
همین طور نیاز دارند بدانند اگر زمانی احساسی را تجربه کردند که برایشان دشوار بود، میتوانند روی پذیرش و حمایت ما حساب کنند و بدانند کمکشان میکنیم تا احساساتشان را تجربه کنند و آنها را سازمان دهند.
نگارنده متن: خانم روشنک محمدی
منظور از افزایش مهارت های مشاهده توانایی والدین در تفکیک رفتارهای کودکان به طبقاتی است که بعدها بتوانند با توجه به نیازهای زیربنایی این رفتارها پاسخ دهند. تفکیک این رفتارها به دو دسته از رفتارهای دلبستگی و اکتشافی اولین قدم از پاسخگویی درست به آنهاست. پس ضرورری است که برای یادگیری آنها، زمان کافی اختصاص داده شود.
حضور پدر در سالهای اول زندگی، در رشد شخصیت و اعتماد به نفس فرزند دختر از بسیاری جهات اهمیت دارد. یکی از مهمترین عناصر اعتماد به نفس در دختران، تصویریست که آنها از بدن و وجوه ظاهری خود دارند. عشق بی قید و شرط پدر به همسر و فرزندانشان باعث میشود شکلگیری این تصویر در دختران، وجوه مثبتتری بگیرد. عموما پدرانی که کمالگرا هستند و در مورد هر مسئله ظاهری کوچکی ایراد میگیرند، باعث ایجاد تصویر منفی دختر از بدن خود میشوند که این تصویر منفی در برخی موارد، زمینه¬ای برای «اختلالات خوردن» فراهم میکند. همچنین اگر پدری، اظهارات کلامی یا غیرکلامی داشته باشد که دلالت بر این دارد که زنها باید ویژگیهای خاصی داشته باشند که زنانگی آنها را تعریف میکند؛ این مسئله نیز تصویر منفی از بدن خود را در فرزند دختر بیشتر میکند.
این اظهارات ممکن است از طریق صحبتهای شرمدهنده در مورد بدن زنان (مثل مسخره کردن قد، وزن، مو و ظاهر اعضای بدن یک زن) یا حتی تاکید روی برخی معیارهای زیبایی در سینما و تلزیون باشد. گرچه دختران غالبا نقش جنسیتی زنانه را از رابطه با مادر و زنان نزدیک زندگی یاد می¬گیرند، اما آنچه که دختران در مورد نگاه جامعه به خود درونی میکنند، از رابطه با پدر (بخصوص رابطه پدر با مادرشان) نشات میگیرد. پدرانی که به طور کلامی یا غیرکلامی آزارگر، سرکوبکننده یا بی¬تفاوت به زوجشان هستند، به طور غیرمستقیم این پیام را به دخترشان میدهند که این، رفتاری رایج و طبیعی با زنان است و احتمال بیشتری دارد که دخترشان وارد روابط آسیبرسان در بزرگسالی شوند.
در مقابل، پدری که با عشق و مراقبت با خانواده خود رفتار میکند، این پیام را می دهد که زنان لایق احترام، محبت و مراقبتند و در روابط هم همین انتظار را باید داشته باشند.همچنین پژوهشها نشان داده است که رابطه پدر و دختر، پیشبینیکنندهای قوی برای کارکرد تحصیلی در دختران است. گرچه هنوز دقیقا مشخص نشده که چه عناصری در بروز این کارکرد اثر دارند، اما زنانی که در بیشتر طول زندگیشان رابطه صمیمانهای با پدر داشتند، در آزمونها و مسائل درسی عملکرد بهتری نشان دادهاند.از طرف دیگر، حفظ تعامل و گفتگو با پدر، بخصوص در سنین نوجوانی، موجب می¬شود که فرزند دختر در روابط بعدی در اجتماع، الگوهای بهتری برای برقرار رابطه چه با مردان و چه با زنان به کار گیرد. تعاملات بین دختر و پدر از زمان تولد تا بزرگسالی، یکی از معیارهای مهم در توانایی بیان هیجانات، احساسات و تفکر در دختران است.
بزرگترین اشتباهی که ما در برخورد با هیجانات منفی شدید همچون اضطراب و خشم مرتکب میشویم سعی در نادیده گرفتن و پسزدن آن است. به کودکی که از چیزی ترسیده یا به کمک نیاز دارد، فکر کنید
"معمولا کودک به سمت مراقب میرود، گریه میکند، گاهی به طور فیزیکی ضربه میزند و واکنش های مختلف نشان میدهد که حتی گاهی تا حدی پرخاشگرانه است"
وقتی که شما هیجان منفی او را انکار کنید، او را بخاطر داشتن این هیجانها و رفتارها شرمنده سازید یا به او پشت کرده و نادیده اش بگیرید، چه اتفاقی میافتد؟ احتمالا اوضاع خیلی بدتر میشود.
در واقع جریان این است که آنچه ما در برابر آن مقاومت میکنیم یا تلاش داریم آن را نادیده گرفته و انکار کنیم، از بین نمیرود و پابرجاست. وقتی ما سعی میکنیم هیجان منفی کودک را از خود دور کنیم ، با شدت بیشتری برمی گردد. آنچه که دلمان نمیخواهد ببینیم، " فقط بزرگ و بزرگتر میشود تا زمانی که دیدن آنها اجتناب ناپذیر میشود.
اما میتوان به این موقعیت به طور متفاوتی نگاه کرد و پاسخ داد. این بار کمی مکث کنید. روی زانو بنشینید تا روبروی او باشید و به چشمانش نگاه کنید و بگویید: "به نظر میرسه تو به چیزی نیاز داری؛ من اینجام تا به تو کمک کنم.
قطعا این کار آسان نیست ولی پاسخی است که موجب تغییر روابط میشود.
گاهی کودک در زمان تجربه هیجان منفی فقط میخواهد شنیده شود. پس شما هم نترسید و به او گوش فرا دهید. هیجانات منفی شاید در ظاهر ترسناک باشند ولی در واقع اینطور نیستند. آنها برای هر انسانی لازم هستند و بخشی از خود حقیقی ما هستند. آنچه خطرناک و ترسناک است، سرکوب و نادیده گرفتن این هیجانات است.
وقتی فرزند شما هیجان منفی شدیدی را تجربه میکند، با رفتارها منفی به شما این پیام را میدهد که به حمایت شما نیاز دارد، رفتار شما هم باید این پیام را به او منتقل کند که:
من با عشق اینجا هستم و هوای تورا دارم و بهت کمک میکنم.
شاید یکی از رایجترین روشها در عموم برای کاهش بدرفتاری کودکان، بیتوجهی به رفتارهای منفی باشد. اما چرا گاهی این روش نه تنها موثر نیست، بلکه نتیجه عکس نیز میدهد؟ مهمترین نکتهای که در اینجا باید به آن توجه کنیم این است که بی توجهی در خصوص رفتارهایی موثر و کارآمد است که قابل چشمپوشی باشند. برای مثال کودکتان در هنگام بازی یک کلمه زشت را بیان میکند، در اینجا میتوانید به این کلمه توجه نکنید. اما گاهی برخی از رفتارهای منفی نشانه آشفتگی هیجانی در کودک بوده و بی توجهی به آن پیامد منفی در تحول او دارد، مثلا اگر کودکتان به دلیل بیحوصلگی یا عصبانیت نزدیک گوش شما جیغ میزند، نادیده گرفتن این رفتار نه تنها آن را تشدید میکند بلکه باعث میشود فرزندتان راه لجبازی را بیشتر پیش بگیرد و از سوی دیگر روش مناسب برای تنظیم هیجاناتش را نیاموزد. بهتر است در این مواقع در عین اینکه آرامش خودتان را حفظ میکنید، به او بگویید که رفتارش را میبینید، و احتمالا دلیل انجام آن را نیز حدس میزنید اما این رفتار را تایید نمیکنید و در صورت امکان پیشنهاد جایگزینی برای او داشته باشید؛ مثلا: تو داری تو گوشم داد میزنی، شاید حوصلهات سر رفته و دوست داری یه کاری کنی اما من گوشم درد میگیره. میتونیم جای این کار با هم بریم میز شام رو بچینیم.
البته به خاطر داشته باشید که معمولا این گونه رفتارها که برای جلب توجه انجام میشوند به ما این نکته را یادآوری میکنند که بچهها نیاز دارند از لحاظ عاطفی حمایت شده و کمک بگیرند، اما این نیاز را از راه اشتباهی ابراز میکنند. این که کودک به درستی نیازش را ابراز نکرده است نباید شما را از توجه به اصل موضوع یعنی نیاز کودکتان به حمایت شما منحرف کند. بنابراین مهمترین نکته این است که نیازهای فرزندتان را شناسایی کرده و به آن پاسخ دهید. در این مسیر میتوانید به او روشهای بهتر برای ابراز نیاز هایش را نیز بیاموزید.
نگارنده متن: خانم اذین ناطقیان
پدر و مادری کردن، مسیری پر از اوج و فرودهای مداوم است. همه ما کم و بیش با تجربههای متفاوتی در این راه روبهرو شدهایم. از احساسهایی شیرین و خوشایند تا احساسهایی تلخ و ناخوشایند. والد بودن تجربههای بینظیر و لذتبخشی را برای ما فراهم میاورد ولی در عین حال میتواند پر از تعارض، سردرگمی و استرس نیز باشد. وقتی کودکمان کلمه جدیدی میگوید، صدایمان میکند، به آغوشمان میپرد، به ما لبخند میزند و یا کار بامزهای انجام میدهد، با تمام وجودمان غرق در لذت و شادی میشویم؛ احساس شیرینی که با هیچ چیز در دنیا آن را معاوضه نمیکنیم. فرزندان میتوانند هیجانات خوشایند زیادی را به ما هدیه دهند.
در مقابل، وقتی کودکمان حرفمان را گوش نمیدهد، گریه میکند، بدقلقی میکند، قشقرق به راه میاندازد، لجبازی میکند و خرابکاری میکند، آن وقت است که عرصه بر ما تنگ میشود و احساسهای ناخوشایند بر سرمان آوار میشوند به طوریکه اصل پدر ومادر شدنمان را زیر سوال میبریم و گاهی از بچهدار شدن پشیمان میشویم. این احساسهای تلخ، ما را کلافه و ناامید میکنند. مساله مهم این است که بسیاری از ما به عنوان والد به خودمان اجازه نمیدهیم که در مورد نقشی که داریم احساس منفی داشتهباشیم، گاهی عصبانی شویم، گاهی ناامید، گاهی پشیمان میشویم و به خودمان میگوییم: مادر خوب بودن، پدرخوب بودن یعنی همیشه خوشحال بودن، صبور و آرام بودن. ولی واقعیت چیز دیگری است.
همه والدین گاهی احساسهای منفی را تجربه میکنند و شاید بهترین کار این باشد که ما بپذیریم گاهی والد بودن در ما چنین احساساتی را بوجود میآورد و این طبیعی است؛ چون والد بودن کار سختی است.
من زمان کافی برای نشستن و اجازه دادن به کودکم برای تجربه هیجاناتش ندارم. من نیاز دارم که کارهای روزانهام را انجام دهم.
این موضوع برای کودکان چه پیامد احساسی خواهد داشت:
والدین من زمان کافی برای احساسات من ندارند
ظرف ها از احساسات من مهم ترند
احساسات من مشکلسازند
احساسات من مهم نیستند
احساسات من معتبر نیستند
اگر کودکان ما این پیام را دریافت میکنند، آنها دیگر برای تجربه احساساتشان سراغ ما نخواهند آمد و ما یا خودمان فکر میکنیم: اوه چه عالی، جواب داد. اما بعدا متوجه خواهید شد که آنها همچنان عصبانی، غمگین، ناامید و دور هستند آنها همچنان همه آن احساسات را دارند فقط دیگر برای به اشتراکگذاشتن این هیجانات با دیگران احساس امنیت نمیکنند. هر بار که من با والدین در مورد این موضوع صحبت میکنم آنها از کارهای متنوعشان میگویند و اینکه زمان کافی ندارند. در واقع در کنار فهرست کاری طولانی، ناراحتی والدین در مواجهه با هیحانات شدید نیز بخشی از این ماجراست.
شما بعنوان والد در مواجهه با احساسات کودکانتان چه تجربه ای دارید؟ چه عواملی شما را از پاسخگویی به آنها باز میدارد؟
اتفاقات بد در طول زندگی برای هر کودکی ممکن است رخ بدهند. بعضی از اتفاقات مانند حوادث طبیعی، بیماری و بستری شدن کودک، یا فوت یکی از نزدیکان، غیرقابل اجتناب هستند؛ اما برخی حوادث ممکن است جهان کودک را زیر و رو کنند و حس امنیت و بهزیستی روانی کودک را تهدید کنند.
بر اساس تعریف سازمان ملی سلامت آمریکا، تجربه آسیبزا (تروما) در کودکی یعنی «تجربهای که برای کودک، به صورت عاطفی دردناک یا رنجآور باشد و باعث شود که اثرات بلندمدت روانی و جسمانی بر او باقی بگذارد.» در حقیقت آسیب تروماتیک، اتفاقی است که میتواند یکپارچگی روانی و جسمی کودک راتهدید کند.
این تعریف به آن معنا نیست که اتفاق آسیبزا فقط باید برای خود کودک بیافتد تا برای او ضربه جدی تلقی شود؛ گاهی حتی نظارهگر بودنِ رنج یک نگاره دلبستگی، میتواند تجربه تروماتیکی برای کودک به دنبال داشته باشد. قرار گرفتن مداوم در معرض اخبار ناگوار هم نتیجه مشابهای بر روان کودک دارد. برخی تروماها در خلال تجاربی پیش میآیند که از نظر والدین چندان بزرگ نیست، یا والدین فکر میکنند کودک به سنی نرسیده که درک چندانی از آن داشته باشد. مثلا حادثه تصادف زمانی که کودک در ماشین بوده، یا کودکی که در مدت زمانی طولانی مشاجرات فراوان والدین را شنیده است.
گرچه طبیعتا یادگیری درک، پردازش و کنار آمدن با سختیها و آسیبها بخشی طبیعی از فرآیند رشد در کودک است؛ اما گاهی، کودک نمیتواند این فرآیند را به طور سالمی طی کند. یک حادثه، یا مجموعه حوادث تکرار شونده، میتواند کودک را در حسی فراگیر از ترس و فقدان رها کند و باعث شود او حس عدم امنیت یا عدم کنترل بر وقایع زندگیش داشته باشد. این مسئله میتواند به حدی تشدید شود که سد راه رشد طبیعی جسمانی، هیجانی، اجتماعی و هوشی در کودک گردد.
- انواع رویدادهای تروماتیک در دوران کودکی و نشانگان آن
کودکان در هر سنی، بزرگ یا کوچک، رویدادهای آسیبزا را تجربه میکنند؛ اما مهم است هشیار باشیم که کودکانِ سنین کوچکتر قادر نیستند که با کلمات، احساس ترس یا بیپناهی خود را بیان کنند. در سنین پایینتر، نشانههای اختلال اضطراب پس از ضربه، اغلب خود را به صورت عدم تنظیمیافتگی رفتاری و هیجانی نشان میدهد. این کودکان ممکن است نشانههایی نظیر چسبندگی بیش از حد، ترس از موقعیتهای جدید، کاهش آستانه تحمل، مشکلات توجه و تمرکز یا رفتارهای ناگهانی و خشونتبار نشان دهند.
برخی عوامل آسیبزای رایج در دوران کودکی واضح هستند و شما ممکن است آنها را زودتر دریابید. تجاربی مانند: تصادفات، آشوب و عدم کارآمدی محیط منزل (شامل خشونتهای خانگی، مشکلات روانی والدین، سوءمصرف مواد و الکل در والدین و یا محیط سرکوبگر)، فوت یکی از عزیزان، و آزار جنسی.
اما برخی تجارب آسیبزا ممکن است از چشم شما دور بمانند و یا در طول مدت زمانی طولانی بر روان کودک آسیب وارد کنند. تجاربی مانند: مورد قلدری قرار گرفتن کودک یا تجربه مورد آزار قرار گرفتن در محیطهای مجازی، آزار عاطفی و کلامی یا نادیده گرفته شدن در محیط منزل، آسیبهای جسمی متعدد به علت بیتوجهی مراقبین، جدایی زودهنگام از مراقب اولیه، اضطرابهای ناشی از وجود فقر در خانواده، بروز مشکلات پزشکی ناگهانی یا جدی برای کودک یا مراقبین اصلی، خشونت در منزل، محیط مدرسه، یا جامعه ای که کودک در آن پرورش مییابد و تعدد ناآرامیها، جنگ یا مسائل تروریستی در جامعه، همگی میتوانند باعث اختلالات مرتبط با آسیب و تروما در کودک شوند.
بروز برخی نشانهها هستند که به شما کمک میکند درک کنید که کودکتان در حال تجربه سخت و آسیبزاییست، تا بتوانید مداخلات زودهنگام انجام دهید. نکته مهم این است که شما به عنوان والدین بهتر از هرکسی کودکتان را میشناسید و این سبب میشود بتوانید زودتر متوجه تغییرات در دنیای درونی کودکتان شوید. برخی از این نشانهها عبارتند از:
- تغییر در اشتها
- بروز مشکلات خواب، کابوس دیدن
- مشکل در توجه و تمرکز
- مشکلات روانتنی مانند سردرد، دلپیچه
- چسبندگی بیش از حد کودک به شما
- افزایش ناگهانی و نامتناسب خشونت در رفتار کودک
- مشکلات در ارتباط با بچه های دیگر
- مشکلات در مدرسه
- بروز رفتارهای بازگشتی و رفتارهای کوچکتر از سن
- بی قراری یا گوشهگیری
رابطه کودک با مراقبینش چه والدین، چه مادربزرگ و پدربزرگ و چه افراد دیگر خانواده برای سلامت جسمانی و هیجانی او حیاتیست. رابطه و دلبستگی بین مراقب و کودک، به کوچکترها میآموزد که بتوانند به دیگران اعتماد کنند، احساساتشان را تنظیم کنند و با جهان اطرافشان ارتباط برقرار کنند.
تجربه تروما در جهان کودک باعث میشود اعتماد او به مراقبینش تزلزل پیدا کند. برای او دیگر سخت است به جهان پیرامون اعتماد کند و این احساس در او تقویت میشود که جهان جای ترسناکیست و همه بزرگترها خطرناک هستند. مجموعه این فرآیندهای درونی، سبب میشود کودک در ایجاد و برقراری ارتباط در دوران کودکی به مشکل بر بخورد و رابطه خوبی با همسالان برقرار نکند. اگر رویداد تروماتیک (آسیبزا) درک و پردازش نشود، این مشکلات رابطهای به سنین بزرگسالی هم کشیده خواهند شد.
- چطور به کودکمان کمک کنیم؟
کلید اصلی کاهش اثرات تجربه تروماتیک (آسیبزا) بر سلامت کودک، حمایت خانواده است. برای اینکه به کودکتان کمک کنید آسیبی که دیده است را درک و پردازش کند، لازم است:
- کودکتان را تشویق کنید در مورد احساساتش صحبت کند و احساسات او را معتبر بشمارید. اگر ترسیده، خشمگین یا ناایمن است، به هیجانات او گوش دهید و سعی نداشته باشید که به اجبار، احساس او را تغییر دهید یا انکار کنید.
- اگر سوالی میکند، صادقانه به آن پاسخ دهید.
- به کودکتان اطمینان دهید که هرکاری از دستتان بر بیاید برای ایجاد حس امنیت در او میکنید.
- تا جایی که در توان دارید، به برنامه های معمول روزانهتان در حالت عادی برگردید.
- مدیتیشن و انجام تمرینات تنآرامی و ذهنآگاهی میتواند به بهبود نشانههای جسمی در پی بروز آسیب در کودکتان کمک کند.
بر اساس سن و نیازهای کودکتان، ممکن است نیاز باشد تا از رواندرمانگر حرفهای برای بهبود مسائل رفتاری و هیجانی کمک بگیرید. بسیار لازم است که والدین بتوانند در ابتدا تاثیر رویداد آسیبزا بر خود و حالات روانی خود را برآورد کنند و در صورت مشکل، ابتدا برای مشکلات خود کمک حرفهای دریافت کنند. وگرنه در صورت پریشانی والد، همراهی آنها با کودک کمکی به بهبود کودک نخواهد کرد.
نگارنده متن: خانم ریحانه ملاصالحی
گریه کردن کودک زمانی که او را ترک میکنید نشانه دلبستگی ناایمن نیست. به همین ترتیب گریه نکردن او نیز نشانه ناایمنی نیست. طیفی از واکنشهای «معمول» به ترک چهره دلبستگی در کودکان دلبسته ایمن دیده میشود. سن و آشنایی با شخص یا مکان نیز سهم قابل توجهی در واکنش آنها دارد.
«اگر کودک شما زمانی که اتاق را ترک میکنید گریه میکند، معمولا این نشانهای از دلبستگی ایمن اوست». جی. میلبورن
معمولا کودکان دلبسته ایمن به طریقی نشان میدهند که نمیخواهند چهره دلبستگی شان ترکشان کند. البته اینکه اتاق را ترک کنید نیز به دلبستگیتان آسیبی نمیرساند. چیزی که میتواند به دلبستگیتان آسیب برساند اجتناب از احساسات آنها با دور زدن آنها یا قایم شدنتان است (شما در واقع از احساسات خودتان اجتناب میکنید نه احساسات آنها).
همچنین نادیدهانگاری و نامعتبرسازی احساسات آنها: «احمق نباش، من برمیگردم». یا «بسه، گریه نکن. این مامانو ناراحت میکنه وقتی تو گریه میکنی. تو نمیخوای که من یه روز بد توی کارم داشته باشم، میخوای؟».
موضوع دیگری که میتواند منجر به دلبستگی اضطرابی شود این است که در مورد ترک آنها یا گذاشتنشان با دیگری مردد یا نگران باشیم. به همین دلیل اعتماد به افرادی که از فرزندان ما مراقبت میکنند بسیار مهم است زیرا کودکان ما میتوانند تردیدهای ما را احساس کنند. آنها نمیتوانند این را درک کنند بنابراین این موضوع صرفا باعث میشود که آنها احساس کنند «این مکان نباید امن باشد، والد من به شدت معذب است». به جای واکنش، احساس آنها را معتبر کنید و برایشان توضیح دهید که کجا میروید و چه زمانی برمیگردید.
توقع امروز من از فرزندم؛
نیاز دیروز "من" است یا نیاز امروز "او"؟
شاید گاهی بتوانیم رد پای توقعاتمان از فرزندمان را در نیازهای برآورده نشدهی خودمان ببینیم.
گاهی لازم است از خودم به عنوان پدر یا مادر بپرسم؛
ممکنه کسی که نیاز داره خیلی موفق و بی عیب و نقص باشه، ضعیف نباشه، نترسه، غمگین نشه، از دیگران توجه زیادی دریافت کنه، من باشم؟ من در گذشته؟ من امروز؟
خوب است به خاطر داشته باشیم،بین باور داشتن به تواناییهای فرزندمان و توقع زیاد و نامتناسب از او، تفاوت وجود دارد. توقعی که گاه در گذشتهی من برآورده نشده.
نگارنده متن: خانم روشنک محمدی
اگر از ابتدا حقیقت را به من میگفت، هرگز اینقدر عصبانی نمیشدم!
دروغ گفتن در مراحل تحول اتفاقی طبیعی است. چرا که احتمالا کودک با دروغ گفتن مرز واقعیت و خیال را میسنجد. اما آنچه میخواهیم بدان بپردازیم این است که کودکان با دروغبافی از خودشان در برابر عواقب رفتارهایشان مراقبت میکنند. وقتی میبینیم فرزندمان چیزی را انکار میکند که میدانیم اتفاق افتاده، خشمگین میشویم و احتمالا این واکنشها به ذهنمان میرسد: داری منو فریب میدی؟
اما چرا بچهها دروغ میگویند؟
اگر قضاوت و احساس خودمان را در مورد دروغ گفتن فرزندمان در نظر نگیریم و در عوض کوچکنمایی کنیم و کنجکاو شویم؛ دروغ گفتن او به نوعی جذاب میشود، اینطور نیست؟
ما میتوانیم فرزندی داشته باشیم که اساساً میداند که ما حقیقت را میدانیم اما همچنان داستان متفاوتی را برایمان تعریف کند. اتفاق بسیار جالبی در حال وقوع است؛ ایده بزرگ اینجاست: بچه ها برای محافظت از رابطهشان با ما، دروغ میگویند.
بچهها با چیزی هماهنگ میشوند که ما را به آنها نزدیک میکند. آنها همچنین یاد میگیرند که چه چیزی والدین را از آنها به واسطهی تنبیه، انتقاد، تمسخر و عصبانیت دور میکند. اگر کودکان باور داشته باشند که والدینشان با خشم، قضاوت و تنبیه به حقیقت واکنش نشان میدهند، برای حفظ دلبستگی دروغ میگویند. اگر بچهها باور داشته باشند که والدینشان با نگرانی، پرسوجو و درکی درست از چرایی رفتار بد؛ به حقیقت واکنش نشان میدهند، تمام روز صادق خواهند بود.
مورد دیگری که میتوان در نظر گرفت این است که کودک دروغ میگوید و نمیداند دروغ می گوید. در واقع آنچه والدین به عنوان دروغ در نظر میگیرند صرفا شاید تخیل کودک در مورد یک رویداد باشد.
+ دلایل زیربنایی دیگری نیز برای دروغ گفتن وجود دارد که نباید به سادگی از کنارشان عبور کنیم.
ترجمه و اقتباس: خانم نیکناز دیانی
خیلی از ما در این جهان زندگی میکنیم در حالیکه بار بسیاری از آسیبهای عاطفی را همواره با خود به دوش میکشیم. شاید افسردهایم یا مضطرب و یا مشکلاتی در جنبههای مختلف روابط خود تجربه میکنیم. ممکن است خیلی اوقات از خود این سوال را بپرسیم که این مشکلات از کجا میآیند و ریشه آنها درکجا نهفته است؟
معمولا پاسخ این سؤال در عین عجیب بودن، دقیق است: ریشه این آسیب بیشتر اوقات در کودکی و به خصوص اوایل کودکی نهفته است.
اینکه در نوزادی و کودکی چطور مراقبت شدهایم تأثیر بهسزایی بر نحوه ارتباط ما با دیگران در دوران بزرگسالی دارد.
مهمترین مسأله حضور یک والد پاسخگو است: بزرگسالی که با حساسیت و مهربانی به نیازهای ما رسیدگی میکند. حضور این مراقب پاسخگو به معنای واقعی کلمه، چیزی است که به زندگی ما معنا و جان میبخشد.
حضور این مراقب پاسخگو به نظر چیز خیلی سخت و زیادی به نظر نمیرسد اما بدون این عشق پاسخدهنده انگار با روانی زخمی و پر از درد زندگی میکنیم. در واقع بسیاری از ما اینگونه هستیم.
محققان زیادی تأثیرات بیتوجهی به کودکان را به ما نشان دادهاند. یکی از متخصصان برجسته جهان، دکتر ترونیک به همراه تیم خود مسئول یکی از بزرگترین آزمایشات تاریخ روانشناسی به نام مادر بیتفاوت (Still face) است.
اگر همانطور که در این آزمایش نشان داده شده است کودکی با چند ثانیه رفتار سرد و بیاحساس، آشفته میشود میتوان درک کرد که با چندین و چند سال بیتوجهی ممکن است چه اتفاقی بیفتد.
بنابراین جای تعجبی نیست که چرا برخی از ما در درون خود احساس خوبی نداریم، ما تجربهای از جنس یک مراقب بیتفاوت برای دهه اول زندگی و حتی بیشتر داشتهایم.
اما دانستن اینکه چقدر آسیبدیده هستیم نباید فقط ما را آشفته کرده و درماندهمان کند: ما میتوانیم این نادیده گرفته شدن را ارزیابی کنیم و پیوندی که بین گذشته و مشکلات کنونیمان است را با کمک یک درمانگر درک کنیم.
پژوهشهای روانشناسی نظیر آزمایش مادر بیتفاوت به ما کمک میکند تا خود را از نظر هیجانی درک کنیم و ریشه غم و اندوه و آشفتگی خود را با کمک متخصصان روشن کنیم و گامی در جهت ترمیم این زخمهای روانی برداریم.
و البته این آزمایش موضوعی غیرقابل تردید را اثبات میکند: عشق ارزشی فراتر از تصور دارد، عشق دروازه ورود به بقا، روانی سالم و بهزیستی است
هدف نهایی دلبستگی حفظ احساس ایمنی نوزاد است. وقتی نوزاد درمانده میشود، هم مادر و هم نوزاد برای کسب دوباره احساس ایمنی، کارهایی انجام میدهند (بالبی، 1969). برای مثال، نوزاد ناراحتی از این موضوع را با مضطرب شدن، گریه کردن و نزدیک شدن به مادر نشان میدهد. مادر به سمت کودک رفته، او را با صدایش آرام و از جایش بلند میکند. کودک به غر زدن ادامه میدهد و سپس به بدن مادر میچسبد، گریه کردن را متوقف نموده و به زودی شروع به تنفسی آرام و منظم میکند که این نشان دهنده کاهش برانگیختگی و کسب مجدد ایمنی است. به اصطلاح بالبی، نشانه تنیدگی نوزاد که از نظر کنشوری نوعی رفتار جستجوی دلبستگی به شمار میرود، نظام دلبستگی مادر را فعال میکند و مادر را برای آرام نمودن نوزاد بر میانگیزاند.
آنچه ممکن است نگرانی یک کودک مضطرب را بیشتر کند،
حمایتهای افراطی ما به عنوان یک والد است؛ حمایتهایی که از سر دلسوزی انجام میدهیم چرا که نمیخواهیم احساس اضطراب، بیش از این کودکمان را آزرده کند. به طور مثال، کارهایی را از جانب او انجام میدهیم. چون کودکمان از بودن در جمع مضطرب میشود او را به خود میچسبانیم و به فعالیت های گروهی ترغیبش نمیکنیم. یا اگر از تنهایی خوابیدن میترسد، هر شب او را کنار خودمان میخوابانیم تا مبادا مضطرب شود. در حالیکه این حمایتهای افراطی اضطراب کودک را بهبود نمیدهد.
از زمان شکل گرفتنتان به عنوان یک جنین تا روز مرگ، شما بسیاری از آسیبهای بزرگ و کوچک را به روان، احساس هویت و درکتان از دنیا تجربه خواهید کرد. فقدان و رویدادهای آسیبزای روانی(تروما) سختترین تجاربی خواهند بود که با آن مواجه میشوید. تروما، چه ترومایی در دوران کودکی و یا بودن در یک رابطه آسیبزای دوران بزرگسالی، از دست دادن عزیزان و یا از دست رفتن یک رابطه طولانیمدت بر چگونگی پیشبردن زندگیتان تأثیر میگذارد. معنایی که به هریک از این حوادث میدهید میتواند یا شما را ضعیف کند و یا تابآوریتان را بهبود بخشد. روایتی که از هرکدام از این رویدادها در ذهنتان ایجاد شده یا شما را محدود میکند و یا با بینشی جدید کمک میکند زندگی را در جهتی که دوست دارید پیش ببرید.
روانشناسان این فرآیند را معناسازی مینامند. معنایی که به یک فقدان و یا ضربه روانی میدهید تأثیر عمیقی بر زندگیتان میگذارد. به عنوان مثال، اگر در کودکی یکی از والدینتان را از دست داده باشید، ممکن است فقدانشان را به این شکل تفسیر کنید: " هرکسی که دوستش دارم، در نهایت من رو ترک میکنه، دلبستگی دردناکه و نباید سعی کنم رابطه طولانیمدتی با کسی داشته باشم"، اگر احساساتتان توسط والدینتان نادیده گرفته شده باشد ممکن است با خود بگویید: " وقتی ناراحتم مامانم من رو نادیده میگیره، پس نباید نشون بدم که ناراحتم" اینها معناهایی هستند که ممکن است در این موقعیتها خلق کرده باشید.
آسیبهای روانی میتوانند باورهای شما را تحتتأثیر خود قرار دهند. شاید لازم باشد که باورها و مفروضات قبلی خود را بازسازی و یا دوباره تغییر دهید. حتی اگر معنایی که به یک رویداد دادهاید ناسالم باشد، هرگز برای خلق روایتی سالم و جدید دیر نیست. بینش و دانش جدیدی که فقدانها و آسیبهای روانی میتواند در پی داشته باشد، بینهایت باارزش است، میتواند به شما کمک کند انتخابهای بهتری داشته باشید، ظرفیت روانی خود را بالاتر ببرید و در نهایت مسیر بهتری برای زندگی در پیش رویتان قرار دهید.
خلقوخو یا سرشت اولیه به مجموعهای از تفاوتهای فردی زیستی در نوزاد اشاره دارد که در تمایلات رفتاری او از بدو تولد آشکار بوده و در طول مراحل رشد باقی میمانند. این تفاوتهای فردیِ درونزاد در نوزاد، بلوکهای سازندهی شخصیت منحصر به فرد او در سالهای آینده را شکل میدهند. در واقع شخصیت، ترکیبی از ویژگیها و ترجیحات ذاتی نوزاد در تعامل با محیط و تجربههای حاصل از آن است.
یافتههای مطالعات طولی الساندرا پیونتلی، عصبشناس و روانکاو ایتالیایی، بر روی دوقلوها، از دوران جنینی تا سه سالگی آنها، حاکی از آن است که این کودکان از زمان زیستن در رحم مادر، تفاوتهایی را در رفتار و نحوهی ارتباط با محیط نشان میدادند؛ تفاوتهایی که تا سالهای بعدی زندگی نیز مشهود بودند. بهطور دقیقتر، از دههی پنجاه میلادی پژوهشهایی صورت گرفتهاند که در آنها ۹ عامل خلقوخویی شناسایی شده است. این عوامل عبارتند از:
۱) سطح فعالیت: نوزاد چقدر از نظر حرکتی فعال یا کمتحرک است،
۲) آهنگین/ریتمیک بودن و نامنظم بودن: آیا خواب و بیداری او در فواصلی معین و قابلپیشبینی رخ میدهد یا اینکه از نظم خاصی پیروی نمیکند؟،
۳) گرایش-انزوا: او چقدر به سمت بیرون و به اطراف تمایل دارد و با محیط ارتباط برقرار میکند،
۴) سطح سازگاری: او چهطور و با چه سرعتی با شرایط جدید سازگار میشود،
۵) آستانهی حسی: او چقدر به محرکهای حسی در محیط پاسخ میدهد،
۶) شدت واکنشها: او با چه کیفیتی به محرکهای محیطی پاسخ میدهد،
۷) کیفیت خلق: چقدر گریه میکند و چقدر میتوان او را به عنوان نوزادی خوش اخلاق توصیف کرد،
۸) حواسپرتی: آیا او به محرکهای گوناگونی در محیط توجه میکند یا بر روی محرکهای محدودی متمرکز میشود، و
۹) پایداری توجه: توجه او برای چه مدتی بر روی یک محرک ثابت میماند؟
توجه به این تفاوتهای فردی در نوزاد توسط والدین از اهمیت بسزایی برخوردار است؛ چرا که میتواند بهعنوان ابزاری برای شناختن نوزاد و برقراری رابطه با او باشد. از سوی دیگر، پژوهشهای انجامشده بر روی خلقوخوی نوزاد نشان دادهاند که این ویژگیهای ذاتی در نوزاد، توانایی والدین در انطباق با نیازهای او و همچنین سبک فرزندپروری آنها را تحت تأثیر قرار میدهد. درواقع، اینکه هر یک از والدین تا چه حد از نظر خلقوخویی به نوزادشان شباهت دارند یا با او متفاوت هستند، پیشبینیکنندهی نیرومندی از کیفیت رابطهی میان آنها است. آگاهی والدین از این تفاوتها و شباهتها، به آنها کمک خواهد کرد تا بتوانند بهطور نسبی و با انعطافپذیری، از ترجیحات خلقوخویی خودشان فراتر رفته و خود را با خلقوخوی منحصربهفرد نوزادشان هماهنگ کنند.
اینکه چیزی برای کودک شما مفید است، الزاما به این مفهوم نیست که نبود آن آسیب رسان خواهد بود (به نقل از جی ملبورن)
پاسخگو بودن والدین به نیازهای کودکان و عشق و پذیرش نامشروط آنها میتواند موجب شکل گیری دلبستگی ایمن در کودکان شود ولی هیچ کس در تمام لحظهها پاسخگو نیست. شواهد نشان میدهد که چنانچه والدین به طور میانگین در بیش از ۶۰ درصد زمانها نسبت به نیازهای فرزندان خود پاسخگو باشندُ احتمال اینکه فرزندان دلبستگی ایمن داشته باشند؛ بسیار زیاد است. البته این درصد ثابت نیست. یعنی ممکن است برخی روزها پاسخگویی شما به 90 درصد مواقع نزدیک باشد در حالی که در یک روز دیگر؛ مثلا روزی که خسته هستید یا استرس خاصی دارید؛ ممکنست پاسخگویی شما به 40 درصد کاهش پیدا کند.
با یک مثال میتوانیم این مفهوم را بهتر درک کنیم.
-اینکه شیر خوردن از پستان مادر میتواند به ایجاد دلبستگی ایمن کمک کند به این معنا نیست که کودکی که از پستان مادر تغذیه نشده دلبستگی ایمن نخواهد داشت.
- یا مثلا اینکه پاسخگویی مناسب به گریه کودک میتواند به شکل گیری دلبستگی ایمن در او کمک کند به این معنا نیست که اگر گاهی نمیتوانید گریه او را آرام کنید؛ پس به دلبستگی ایمن او آسیب زدهاید.
- یا اینکه ماندن در کنار کودک و در دسترس بودن به اندازه کافی میتواند به شکل گیری دلبستگی ایمن کمک کند؛ به این مفهوم نیست که کودکی که نگاره دلبستگیاش (مثلا مادر) سر کار میرود؛ دلبستگی ایمن نخواهد داشت.
در نهایت اینکه والدگری حساس و پاسخگو ابزارهای متفاوت و شیوه های بسیاری دارد. والدین به شیوههای مختلفی می توانند به رابطه خود و فرزندشان کمک کنند و امکان تحول یک رابطه ایمن و صمیمی را فراهم آورند.