Skip to main content

6 نشانه‌ از اضطراب که هشدار می‌دهد نیاز به کمک دارید

 

مانند همه هیجانات، اضطراب هم طبیعی است و همه ما آن را به طور معمول تجربه می‌کنیم. با این حال، اضطراب در شکل ناسالم آن می‌توان به شکل مشکلی ناتوان‌کننده دربیاید و کارکرد ما را در زندگی مختل کند. به ویژه زمانی که این اضطراب دیگر متناسب با موقعیت نیست. اگر در هنگام مصاحبه شغلی، یک آزمون تحصیلی و موقعیت‌هایی شبیه به این مضطرب می‌شوید این اضطراب غیرطبیعی نیست با این حال اگر احساس می‌کنید نشانه‌های اضطراب بی‌هیچ دلیل مشخصی به سراغتان می‌آیند و یا انجام کارهای روزانه شما را مضطرب می‌کند ، شاید وقتش رسیده که با یک متخصص سلامت روان در این باره مشورت کنید. برای اینکه بدانید آیا نشانه‌های اضطراب شما غیرقابل کنترل است ابتدا باید نشانه‌های آن را بشناسید.

 

1.نشانه‌های جسمانی

علائم بدنی اضطراب شامل ناراحتی معده، تعریق زیاد، سردرد، تپش قلب و مشکل در تنفس و غیره است. اگر هربار که به مهمانی می‌روید دل‌درد می‌گیرید، اگر هر زمانی که خانه را ترک می‌کنید حتی اگر زمستان هم باشد باز هم تعریق زیاد می‌کنید، اگر هر زمانی که با یک غریبه با تلفن صحبت می‌کنید تپش قلب می‌گیرید ممکن است اضطراب را به شکل ناسالم آن تجربه می‌کنید.

  1. نشانه‌های شناختی

مشکلات حافظه، تمرکز و بی‌خوابی از علائم اضطراب هستند. اگر نمی‌توانید به دلیل اینکه ذهنتان درگیر افکار زیادی است به راحتی به خواب بروید و یا در طول خواب چندین بار بیدار می‌شوید، می‌تواند نشانه‌ای از اضطراب فراتر از تحمل باشد. همچنین اگر نمی‌توانید روی فیلم، کتاب و یا کارتان تمرکز کنید این نیز می‌تواند به خاطر مشکل مشابهی باشد. اگر اضطراب زیادی در مورد مسأله‌ای داشته باشید حتی اگر آن مسأله پیش‌پا‌افتاده و یا غیرمنطقی باشد، کارکرد طبیعی شما دچار اختلال می‌شود.

  1. اهمال‌کاری و اجتناب

به تعویق‌انداختن کاری که اضطراب زیادی را در شما بر می‌انگیزد، مثل تعلل در پاسخ دادن به یک ایمیل مهم تا زمانی که کاملاً آماده آن نباشید و یا اجتناب از انجام آن کارها، می‌تواند نشانه‌ای از اضطراب زیاد باشد. همه ما گاهی اوقات انجام کارهای ناخوشایند را به تعویق می‌اندازیم اما زمانی که می‌بینید زمان بیشتری را صرف اجتناب از کارها و نه انجام آن‌ها می‌کنید شاید وقت آن رسیده که به دنبال کمک باشید.

4.نشخوار فکری و نگرانی مداوم

اگر نگرانی‌تان کارکرد روزمره شما را تحت‌تأثیر قرار می‌دهد و یا به اندازه‌ای زیاد فکر می‌کنید که نمی‌توانید روی کارهای مهم و تمرکز کرده و یا شب‌ها بخوابید، شاید دچار مشکل اضطراب باشید. ذهن شما سرعت می‌گیرد و به قدری در افکار استرس‌زا غرق می‌شوید که راه خروج از آن را گم می‌کنید. اگر یک تشخیص پزشکی در مورد سلامتی‌تان شما را نگران کرده این کاملاً طبیعی است با این حال اگر هربار که عطسه می‌کنید نگران مشکلی جدی می‌شوید به نظر می‌رسد اضطراب در حالت غیرطبیعی آن قرار دارد.

  1. احساس خشم، آشفتگی و بی‌قراری

اگر به تازگی عصبی شده‌اید، زود دلخور می‌شوید و به سادگی عصبانی می‌شوید ممکن است مضطرب باشید. اضطراب می‌تواند خود را در لباس خشم پنهان کند. خشم می‌تواند راهی باشد که خود را از افکار استرس‌زا محافظت کنید. با کینه و عصبانیت نسبت به فردی دیگر، شما اضطراب خود را به گردن موضوعات خارج از درونتان می‌اندازید. اگر احساس می‌کنید که عصبی شده‌اید، و احساس آشفتگی می‌کنید، به راحتی عصبانی می‌شوید و با دیگران به سادگی درگیر می‌شوید ممکن است اضطراب را در شکل ناسالم آن تجربه می‌کنید.

6.حملات وحشت (panic attack)

وحشت‌زدگی یا حملات وحشت اغلب با حمله قلبی اشتباه گرفته می‌شود. انقباض در قفسه سینه، تعریق و لرزش، تنگی نفس و ناراحتی معده می‌تواند به راحتی با حمله قلبی اشتباه گرفته شود. مهم است که نشانه‌های حمله قلبی را کاملا بدانید تا آن را با حمله وحشت اشتباه نگیرید و یا برعکس. حملات پنیک مکرر را می‌توان نشانه‌ای از اختلال وحشت‌زدگی در نظر گرفت و باید به متخصص سلامت روان مراجعه کرد.

برای تمایز بین اضطراب سالم و ناسالم، از خود بپرسید: آیا این حالت قابل کنترل است؟

اگر این اضطراب شما را از خوابیدن، کار کردن، تعاملات اجتماعی یا کارهای دیگر باز می‌دارد و برای مدت شش ماه یا بیشتر نیمی از طول هفته را درگیر اضطراب هستید، شاید وقت آن رسیده که به یک روان‌درمانگر مراجعه کنید

 

 

آسیب‌های دوران کودکی چگونه در روابط صمیمانه ظاهر می‌شود؟(قسمت اول)

همانطور که کودک در حال رشد است به مراقبین خود به عنوان الگوهایی از نحوه تعامل به دنیای اطراف نگاه می‌کند. شیوه‌هایی که نگاره‌های دلبستگی‌مان با ما و با خودشان تعامل می‌کردند دیدگاه ما را نسبت به دنیای بیرونی و اطرافیانمان شکل دهد. این به نوبه خود می‌تواند بر احساس ما نسبت به خودمان،‌ شیوه تعامل ما با دیگران و نحوه شکل‌دادن روابطمان تأثیر بگذارد.

اگر این مراقبین به شیوه‌هایی ناسالم و ناکارآمد رفتار کنند احتمال اینکه کودکان نیز این الگوهای ناسالم را درونی کنند زیاد است. در بسیاری از افراد تأثیر آسیب‌های دوران کودکی در روابط ناکارآمد بین‌فردی مشاهده می‌شود. تا زمانی که به بینشی هیجانی از تأثیر گذشته در روابطمان دست پیدا نکنیم معمولاً همان رفتارها را در بزرگسالی تکرار خواهیم کرد.  اما این تأثیر چگونه در روابط عاطفی و صمیمانه بروز پیدا می‌کند؟

۱.ترس از رها شدن

کودکانی که توسط مراقبین خود نادیده گرفته شدند و یا مورد غفلت واقع شدند اغلب در بزرگسالی با ترس از طرد و رها شدن دست‌و‌پنجه نرم می‌کنند. ترس اصلی در رابطه این است که شریک زندگی در نهایت او را ترک کند اما این افکار در موقعیت‌های روزمره نیز به چشم می‌خورد. مضطرب شدن زمانی که شریک زندگی به تنهایی سفر می‌رود، ناتوانی در تسکین خود به هنگام مشاجره، حسادت شدید و حس مالکیت نمونه‌هایی از این مورد هستند.

۲.زودرنجی و تحریک‌پذیری زیاد

زمانی که در محیطی بزرگ می‌شویم که اغلب مورد انتقاد قرار می‌گیریم و یا مدام شاهد انتقاد از دیگران هستیم می‌آموزیم که این تنها راه طبیعی برای ابراز نارضایتی در روابط است. می‌آموزیم که عیب‌ها و نقص‌های ما غیرقابل‌پذیرش هستند و این را به شریک زندگی خود نیز فرافکنی می‌کنیم.

 

۳.نیاز زیاد به زمان و فضای شخصی

بزرگ شدن در یک محیط غیرقابل‌پیش‌بینی استرس زیادی را بر روان فرد وارد می‌کند. سیستم عصبی این کودکان همواره در یک حالت گوش‌به‌زنگی قرار دارد، این کودکان تبدیل به بزرگسالانی می‌شوند که نیاز به زمان زیادی برای پایین آوردن این علائم اضطراب،ترس و نگرانی دارند.

 

۴.مسئولیت‌پذیری نابرابر در مسائل مالی و خانگی

تکیه کردن بیش از حد و برعکس بی‌میلی کامل به تکیه کردن به شریک زندگی می‌تواند نتیجه نیازهای برآورده‌نشده دوران کودکی باشد. گاهی یک فرد تمام مسئولیت مالی و مسائل مربوط به خانه را بر عهده می‌گیرد و گاه نیز تا جایی پیش می‌رود که مانند کودکی ارضا تمام نیازهای خود را بر دوش شریک زندگی‌اش می‌گذارد.

 

۵. مشاجره و دعوای مداوم و یا اجتناب زیاد از تنش و درگیری در رابطه

تعارض در همه روابط وجود دارد اما کودکانی که در محیط‌هایی بزرگ شده‌اند که مراقبان همیشه در آن بحث و جدل می‌کردند و یا از سوی دیگر از هر نوع تنشی اجتناب می‌کردند، اغلب مهارت‌های لازم برای داشتن ارتباطی سازنده و سالم را نمی‌آموزند. ارتباطی که شامل راه‌های سالم و سازنده برای هدایت و مدیریت این تعارض‌ها است.

آیا بی‌توجهی، روش تربیتی مؤثری است؟

زیاد شنیده‌ایم بی‌اعتنایی به قشقرق کودک یا حتی فرستادن او به اتاقش، به عنوان روش‌های مؤثر تربیتی پیشنهاد می‌شوند. اما چرا بیشتر اوقات این روش‌ها مؤثر نیستند؟

 

گاهی والدین به قصد اینکه قشقرق در کودک «تشویق» نشود، به آن بی‌توجهی می‌کنند. اما در واقع قشقرق علامتی از ناتوانی کودک در مدیریت آن موقعیت یا احساسات مربوط به آن است.

بی‌توجهی شما به قشقرق او، فقط این پیام را می‌دهد: «وقتی حالت بده و هیجانات شدیدی تجربه میکنی، من نمیتونم تحملت کنم و تو رو بپذیرم.»

 

 شاید بی‌توجهی در کوتاه‌مدت قشقرق را کاهش دهد، اما به معنی کسب توانایی جدیدی در کودک نیست؛ او فقط دیگر از کمکِ شما ناامید شده است.

در بلندمدت، بی‌توجهی ناامنی را در کودک افزایش می‌دهد و به رابطه شما با فرزندتان آسیب می‌زند.

 

برخلاف آنچه تصور می‌کنیم، حضور والد باعث تقویت قشقرق نمی‌شود، بلکه کودک احساس می‌کند حتی در اوضاع سخت، والد قادر است به او برای‌ درک آن موقعیت و مدیریت احساسات ناخوشایندش کمک کند.

آیا می‌توان از روی نقاشی کودک، وضعیت روان‌شناختی او را تفسیر کرد؟

تفسیر روان‌شناختی نقاشی کودکان، فقط و فقط در جلسه ارزیابی بالینی با روند اجرای حرفه‌ای، بعد از مصاحبه بالینی با کودک و باتوجه به پیشینه تحولی و خانوادگی امکان‌پذیر است.

مولفه‌های خاصی مثل ابر، خورشید، خانه و... تنها یک معنای واحد ندارند و با توجه به شرایط کودک، می‌توانند معانی متفاوتی داشته باشند.

استفاده از رنگ‌های محدود یا رنگ‌های تیره، لزوماً به معنای وجود مشکل در کودک نیست. تفسیر کلی و تعمیم‌یافته از رنگ‌ها، خطایی جدی است.

اجازه ندهید افراد غیرمتخصص با اقدامات غیرحرفه‌ای و غیراخلاقی در این راستا از شما سوءاستفاده کنند.

اختلال اضطراب اجتماعی چیست؟

اختلال اضطراب اجتماعی که تحت عنوان فوبیای اجتماعی نیز شناخته می شود، ترس شدید از مضطرب شدن و احتمال تحقیر شدن در موقعیت های اجتماعی است ـ بویژه خجالت زده شدن در مقابل دیگران.

فردی که از اضطراب اجتماعی رنج می برد معمولا فکر می کند که افراد دیگر نسبت به او در سخنرانی در برابر عموم، گپ و گفت در موقعیت های اجتماعی و یا پیوستن به دیگران در یک مهمانی بسیار بهتر عمل می کنند. این افراد معمولاً بر کوچکترین اشتباهی که در موقعیتی اجتماعی مرتکب شوند، متمرکز می شوند و آن اشتباه را به شدت اغراق آمیز تصور می کنند.

یک سرخ شدن ساده برای فرد دچار اضطراب اجتماعی ممکن است به شدت دردناک و خجالت آور به نظر بیاید و ممکن است احساس کند که تمامی نگاه ها روی او متمرکز شده است.

بعضی از افراد دچار اضطراب اجتماعی ترس های خاصی همچون سخنرانی در میان عموم دارند و بعضی دیگر از از صحبت با مدیرشان در مورد مسئله ای در محیط کاری شان واهمه دارند. در موارد دیگر ترس ها ممکن است فراگیرتر باشند ـ مانند ترس از هر موقعیت اجتماعی به ویژه زمانی که غریبه ها حضور داشته باشند.

بعضی از افراد خجالتی بودن را با اضطراب اجتماعی اشتباه می گیرند.

در موارد نادر اضطراب اجتماعی ممکن است ترس از استفاده از اتاق عمومی، خوردن در میان جمع، یا صحبت کردن با تلفن زمانی که دیگران حضور دارند را در بر گیرد.

اختلال اضطراب اجتماعی خجالتی بودن نیست اگرچه بعضی از افراد این دو را با هم اشتباه می گیرند. اگرچه افراد خجالتی ممکن است در کنار دیگران احساس ناراحتی کنند اما عموماً اضطراب شدید در حد افراد مبتلا به اختلال اضطراب اجتماعی را تجربه نمی کنند. علاوه بر این افراد خجالتی به اندازه افراد دچار اضطراب اجتماعی از موقعیت های اجتماعی اجتناب نمی کنند.

افراد دچار اضطراب اجتماعی ممکن است اصلاً خجالتی نباشند. آنها می توانند اکثر اوقات با دیگران کاملاً احساس راحتی کنند، اما موقعیت های خاصی چون پایین رفتن از راه پله در یک مکان عمومی یا سخنرانی کردن می تواند آنها را دچار اضطراب شدید کند.

فوبیای اجتماعی زندگی بهنجار فرد را مختل می کند و در شغل و روابط اجتماعی فرد تداخل ایجاد می کند. برای نمونه یک کارمند می تواند از ارتقاء شغلی صرف نظر کند، زیرا نمی تواند در میان عموم سخنرانی کند. هراس از یک رویداد اجتماعی می تواند از چند هفته پیش از آن رویداد شروع شود و علائم آن می تواند بسیار ناتوان کننده باشد.

اکثریت افراد دچار فوبیای اجتماعی کاملاً آگاهند که احساساتشان شدید و غیرمنطقی هستند. با این حال قبل از مواجه شدن با موقعیت ترسناک، وحشت زیادی را تجربه می کنند و ممکن است برای اجتناب از تجربه هراس کلاً از آن موقعیت صرف نظر کنند. حتی اگر موفق شوند با آن چه که می ترسند مقابله کنند، معمولا از قبل احساس اضطراب می کنند و وضعیت شدیداً ناخوشایندی را تجربه می کنند. احساسات ناخوشایند ممکن است دوام پیدا کنند زیرا این افراد در مورد قضاوت دیگران یا افکار دیگران در مورد خودشان نگرانند.

نشانگان خاص فوبیای اجتماعی

اختلال فوبیای اجتماعی با وجود تمامی نشانگان زیر تشخیص داده می شود:

 ترس شدید و مداوم از یک یا چند موقعیت اجتماعی یا نمایشی که در آن فرد در معرض افراد ناآشنا قرار می گیرد و ممکن است توسط دیگران ارزیابی شود. فرد می ترسد که به شیوه ای رفتار و عمل کند (و یا نشانگان اضطراب را نشان دهد) که خجالت آور یا تحقیرآمیز باشد. توجه داشته باشید: در کودکان باید شواهدی برای ظرفیت روابط اجتماعی متناسب با سن با افراد آشنا وجود داشته باشد و اضطراب باید در موقعیت های مربوط به همسالان نیز رخ دهد نه فقط در ارتباط با بزرگسالان.

بر اساس DSM-5، در صورتی که ترس به طور فراگیری در تمامی موقعیت های اجتماعی و نمایشی وجود داشته باشد نیز می توان تشخیص اضطراب اجتماعی را گذاشت.

مواجهه با موقعیت ترسناک تقریبا همیشه اضطراب را برمی انگیزد که ممکن است در قالب حمله وحشتزدگی (پانیک) در موقعیت یا قبل از موقعیت نمود یابد. توجه داشته باشید: در کودکان اضطراب ممکن است از طریق گریه، کج خلقی، فریز و بی حرکت شدن، و یا انقباض در موقعیت های اجتماعی با افراد ناآشنا نشان داده شود.

فرد تشخیص می دهد که ترسش افراطی یا غیرمنطقی است. نکته: در کودکان این جنبه وجود ندارد و کودک به این مسئله آگاه نیست.

موقعیت های اجتماعی یا نمایشی ترسناک یا با اضطراب و پریشانی زیادی توسط فرد تحمل می شود و یا از آنها صرف نظر و اجتناب می شود.

اجتناب، پیش بینی اضطراب یا پریشانی در موقعیت های اجتماعی یا نمایشی ترسناک به طور معناداری در عملکرد شغلی (تحصیلی)،زندگی روزمره، فعالیت های اجتماعی یا روابط فرد تداخل ایجاد می کند و یا پریشانی قابل توجهی در مورد امکان مضطرب شدن وجود دارد.

طول مدت اضطراب در افراد زیر ۱۸ سال حداقل ۶ ماه است.

ترس یا اجتناب ناشی از تاثیرات روان شناختی مستقیم مواد (برای مثال سوءمصرف مواد یا دارو) یا یک بیماری پزشکی نیست و با اختلال روانی دیگری نمی توان این شرایط را بهتر توضیح داد.

در صورتی که بیماری پزشکی دیگر و یا اختلال روانشناختی دیگری وجود داشته باشد ترس فرد در درجه اول به آن مربوط نیست؛ برای مثال ترس از لکنت زبان، لرزش بیماری پارکینسون و یا نشان دادن یک رفتار نابهنجار خوردن در اثر اختلال بی اشتهایی یا پرخوری عصبی نیست. به عبارتی ترس فرد از موقعیت های اجتماعی به دلیل اختلال و یا مشکل دیگری نیست.

اختلالات خوردن در نوجوانی (تاثیر خانواده)

اختلالات خوردن یکی از شایع‌ترین مشکلات در عصر ما بین نوجوانان، به‌خصوص نوجوانان دختر است. عموماً اختلالات خوردن، به بی‌نظمی‌ در عادات غذایی افراد با هدف کنترل وزن اطلاق می‌شوند که ناشی از بیماری پزشکی یا شرایط دیگر روانپزشکی نیست. این اختلالات، سبب مشکلات جدی در سلامت بدنی و عملکردهای ذهنی و اجتماعی فرد می‌شوند.

این عادت‌های ناسالم ممکن است به صورت اختلال بی‌اشتهایی عصبی (Anorexia nervosa)، اختلال پرخوری عصبی (Bulimia nervosa) یا اشکال دیگری از اختلالات خوردن، بروز پیدا کند.

در دیدگاه‌­های جدیدتر روانشناسی که به منظومه خانواده توجه می­‌کنند، بیشتر از روابط اولیه مادر-نوزاد، بر نقش اینجا و اکنونیِ الگوهای تعامل در خانواده‌­ها تأکید می‌­شود. از نظر میکوچی، در خانواده‌هایی که مشکل بی‌­اشتهایی عصبی وجود دارد، چهار ویژگی در الگوهای مراودهٔ خانواده، نمایان است‌:

1. درهم‌­تنیدگی: در این خانواده‌­ها کمبود فاصلهٔ مناسب هیجانی و محیطی در روابط باهم، وجود دارد. خانواده­‌هایی که این الگو را نشان می‌دهند اغلب درگیر مسئلهٔ «ذهن­‌خوانی» هستند (مثلاً مادر می‌گوید، می‌داند دخترش به چه فکر می‌کند یا می‌خواهد چه بگوید). یا اینکه دائماً «واسطه‌گری» می‌کنند (مثلا یک والد، خود را به عنوان سپری بین کودک و والد دیگر قرار می‌دهد.)

 

2. بیش‌مراقبتی: اعضای این خانواده‌ها، بیش از اندازه مراقب و نگران همدیگر هستند. آنها محتاطانه مراقبند احساسات هم را جریحه‌دار نکنند و برای این کار، از بسیاری اختلاف‌ها پرهیز می‌کنند. این خانواده‌ها به نشانه‌های ناراحتی در یکدیگر حساسند و برای کاهش تنش‌ها، بیش از اندازه زود وارد عمل می‌شوند. این رفتارها، مانع از افزایش ظرفیت اعضای خانواده برای یادگیری حل مسائل و تنش‌ها به روش خودشان، می‌شود. درنتیجه، خودکارآمدی اعضای خانواده کاهش می‌یابد و وابستگی به یکدیگر، در اعضای خانواده تقویت می‌شود.

 

3. انعطاف‌ناپذیری: خانواده‌هایی که به حفظ اوضاع موجود بسیار پایبند هستند، اغلب چالش‌های تهدیدکننده را انکار می‌کنند تا نیازی به تغییر نباشد. نوجوانانی که در این خانواده‌ها در معرض چالش خاصی قرار می‌گیرند، از آنجایی که نمی‌توانند ساختار خانواده را تغییر دهند، احساس خودکفایی در آنها رشد نمی‌کند و مشکلات را به صورت بدنی‌­شده نشان می‌­دهند.

 

4. درگیری با نشانه‌های نوجوان به خاطر مشکلات والدین: یکی از راه‌هایی که والدین از جرو بحث با هم اجتناب می‌کنند، منحرف کردن مسیر از مشکلات خودشان به سمت نشانه‌های مشکل‌ساز در نوجوان است. در واقع آنها توجه خود را از روی مشکلات بین خود برمی‌دارند تا انرژی بیشتری برای مراقبت از فرزندشان بگذارند. فرزندی که با بی‌پناهی و نحیف شدنِ بیشتر، این الگو را تقویت می‌کند. ممکن است حتی این کودک توسط والدین در زاویه‌ای قرار بگیرد که نتواند بدون اینکه مجبور باشد طرف یکی از آنها را بگیرد، نیازهای خود را ابراز کند.

 

 کتاب: نوجوان در خانواده‌درمانی، بهره‌گیری از قدرت روابط

نویسنده: جوزف میکوچی

اضطراب سلامتی

آیا دائماً  نگران سلامتی خود هستید، آیا با کوچکترین احساس یا علامت بدنی به سراغ پزشک متخصص می‌روید و مطمئن هستید که مسأله جدی در کار است؟ با اینکه پزشکان به شما اطمینان می‌دهند که همه چیز خوب است، باز هم نگرانید که مبادا چیزی ناشناخته و تشخیص‌داده‌نشده همچنان در بدن شما رشد می‌کند؟ آیا زمان زیادی را صرف جستجو در مورد مسائل پزشکی می‌کنید؟ اگر چنین باشد، احتمالاً با اضطراب مربوط به سلامتی سروکار دارید، اضطرابی که می‌تواند باعث آشفتگی و پریشانی و چرخه‌ بی‌پایان نگرانی شود.

اگرچه ایده بدی نیست که هرچند وقت یکبار به پزشک مراجعه کنید یا آزمایش‌های مربوط به غربالگری را انجام دهید، با این حال مراجعه بیش‌از‌حد و آزمایش‌های متوالی نمی‌تواند چیزی از نگرانی شما کم کند.

برای فرونشاندن این اضطراب چه باید کرد؟

1.جستجوی علائم را در گوگل متوقف کنید!

ما نشانه‌های مختلف را در اینترنت جستجو می‌کنیم تا اطمینان بیابیم، غافل از اینکه این نوع اطمینان‌جویی تنها اضطراب ما را افزایش داده و نگرانی‌مان را بیشتر می‌کند

2.از تعبیر هر نشانه جدید به عنوان یک علامت هشداردهنده بپرهیزید

بدن ما گاه چیزهای متفاوتی را نمایان می‌کند، هرچند وقت‌یکبار ممکن است با درد و احساس جدیدی روبرو شویم، بیشتر اوقات می‌آیند و بی‌صدا می‌روند ، افرادی که این اضطراب را تجربه نمی‌کنند این نشانه‌ها را در خود دارند با این حال به طور وسواس‌گونه‌ای بر آنها متمرکز نمی‌شوند. دست کشیدن از آن سخت است اما در طول زمان پی خواهید برد که متوقف‌کردن این کارها و کارهای مشابه آن می‌تواند شما را از زندانی که اضطراب سلامتی ایجاد کرده برهاند.

  1. هرچند وقت یکبار با پزشک خود مشورت کنید

معاینات و غربالگری‌های سالانه و معمول را انجام دهید و توصیه‌های پزشک را دنبال کنید. نکته کلیدی اینجاست که آنچه را پزشک به شما توصیه می‌کند دنبال کنید و نه چیزی که اضطراب سلامت به شما دیکته می‌کند.

  1. با یک روان‌درمانگر صحبت کنید

یک درمانگر می‌تواند به شما کمک کند تا اضطراب سلامتی خود را بهتر درک کنید، ریشه‌های آن را بشناسید و راهبردهای مقابله‌ای سالم‌تری برگزینید.

  1. بدانید که اضطراب سلامتی تا حدی طبیعی است

همه ما به عنوان یک انسان در مورد سلامتی و مسائل مربوط به آن نگرانی داریم و نظام شناسایی تهدید ما در این مواقع بیشتر از آنچه که باید عمل می‌کند و به ما هشدارهای ساختگی بی‌وقفه‌ای می‌دهد.

6.تمرکز را به بیرون از خود تغییر دهید

یکی از مشخصه‌های اضطراب سلامت، تمرکز بیش از حد بر درون است. هنگامی که متوجه شدید بر افکار وسواسی بدنی متمرکز شده‌اید تمرکز را به بیرون از خود انتقال دهید. کاری برای انجام دادن پیدا کنید، با دوستی تماس بگیرید، قدم بزنید، کتابی بخوانید و با دنیای بیرون از خود ارتباط برقرار کنید.

 

 

 

 

افسردگی خندان

 

میلیون‌ها نفر در سراسر جهان از افسردگی رنج می‌برند. این افسردگی چه به دلایل ژنتیکی و چه محیطی باشد بسیاری از انسان‌ها را تحت‌تأثیر خود قرار می‌دهد. برخی افراد وقتی متوجه می‌شوند که نشانه‌هایی از افسردگی را در خود می‌بینند از متخصصان کمک می‌گیرند، با این حال این برای همه آسان نیست، در واقع برخی ترجیح می‌دهند وانمود کنند که این نشانه‌ها را ندارند. آنها در حالی که درد می‌کشند لبخند به لب دارند و سعی می‌کنند آن را از اطرافیان پنهان کنند. به کار و تحصیل خود ادامه می‌دهند در حالی که با نشانه‌هایی جدی دست‌و‌پنجه نرم می‌کنند. این پدیده با نام "افسردگی خندان" شناخته می‌شود.

افسردگی خندان چیست؟

این عنوان در راهنمای تشخیصی اختلالات روانی دیده نمی‌شود با اینکه خیلی از افراد افسرده با آن درگیر هستند."افسرده خندان" به فردی اطلاق می‌شود که اختلال افسردگی اساسی (نوعی اختلال افسردگی در سطح شدید آن) دارد با این حال علائم آن را پنهان می‌کند. فرد گویی دیگران را متقاعد می‌کند که هیچ مشکلی ندارد و همه چیز خوب است در حالی که این‌گونه نیست.

نشانه‌ها و علائم

افرادی که با افسردگی خندان دست و پنجه نرم می‌کنند ( می‌توان آن را اختلال افسردگی اساسی با عملکرد بالا نیز نامید) متوجه می‌شوند که علائمی مانند غم، ناامیدی، خشم و تحریک‌پذیری دارند و همچنین مسائلی مانند از دست‌دادن علاقه، خستگی، اختلال در خواب، از دست دادن اشتها یا پرخوری، اضطراب و موارد دیگر را برای مدتی طولانی تجربه می‌کنند.

چرا افراد علائم افسردگی خود را پنهان می‌کنند؟

دلایل متعددی وجود دارد که افراد مبتلا به افسردگی اساسی با عملکرد بالا علائم خود را پنهان می‌کنند. برخی از دلایل رایج در زیر عنوان شده است:

1.نمی‌خواهند باری روی دوش اطرافیان بگذارند:

بسیاری از افرادی که با افسردگی درگیر هستند گاه احساس می‌کنند اگر تحت تأثیر علائم خود قرار گیرند، بار اضافه‌ای بر دوش اطرافیانشان تحمیل کرده‌اند. این احساس آنها را دچار احساس گناه می‌کند و برای اینکه این احساس را کم کرده باشند سعی می‌کنند علائمشان را پنهان کنند.

2.شرم

در حالی که امروزه سعی بر آن شده تا احساس شرم مربوط به برچسب‌‌های منفی اختلالات روانی تا حد زیادی از میان برداشته شود، با این حال برخی از افراد از اینکه دیگران متوجه علائم افسردگی در آنها شده و این موضوع را به آنها گوشزد کنند، احساس شرم می‌کنند.

3.انکار

پذیرش اینکه شما ممکن است نیازمند کمک از سمت متخصصان باشید برای بسیاری از افراد دشوار است، آنها ترجیح می‌دهند به جای اینکه از متخصصی برای التیام دردشان کمک بگیرند، این نشانه‌ها را در خود انکار کرده، پنهان کنند و یا نادیده بگیرند.

4.حفظ ظاهر

اگر کسی عادت داشته در زندگی خود نقش خاصی را ایفا کند، به طور مثال همیشه مادر نمونه‌ای برای فرزندش باشد، کارمند وظیفه‌شناس و یا دانشجوی ممتازی در دانشگاه باشد برای اینکه خللی در نقشش رخ ندهد سعی می‌کند حفظ ظاهر کرده و با تلاش مضاعفی کنترل موقعیت را از دست ندهد.

کمک بگیرید

نشانه‌های افسردگی با انکار، توجیه و حفظ ظاهر از بین نمی‌روند، گاهی تلاش برای ندیدن آنها نتیجه‌ای عکس می‌دهد، کیفیت زندگی‌تان را تحت‌تأثیر قرار می‌دهد و روابطتتان را دچار مشکل می‌کند. یک درمانگر متخصص می‌تواند کمک کند تا مجبور نباشید این نشانه‌ها را در تنهایی تحمل کنید و طی فرآیندی،  در نهایت بتوانید احساسات بهتری را تجربه کنید

افسرده‌ام یا تنبل؟

 

افسردگی و تنبلی اشتراکات زیادی با یکدیگر دارند، به همین دلیل بسیاری از افراد افسرده به اشتباه تنبل شناخته می‌شوند. افسردگی و تنبلی هر دو بر انگیزه، تمرکز، سطح انرژی و کیفیت کاری تأثیر می‌گذارند. تفاوت در این است که افسردگی بر سلامت روان و خلق افراد اثر می‌گذارد در حالیکه تنبلی افراد را با چیزهایی خارج از کنترلشان بی‌انگیزه می‌کند چون در اصل بینشی در مورد چیزی که به آنها انگیزه می‌دهد ندارند

چگونه می‌توان فهمید که افسرده‌اید یا تنبل؟

افسردگی شما را وارد دنیای تاریکی می‌کند، متوجه می‌شوید که صبح‌ها به سختی می‌توانید از تخت خود بیرون بیایید، نه به این دلیل که در حال استراحت بوده و از این استراحت لذت می‌برید، بلکه به این دلیل که غمگین و مأیوس بوده و احساس ناامیدی می‌کنید.

تنبلی یک تجربه موقعیتی است. بعضی روزها احساس تنبلی می‌کنید چون بعد از یک هفته شلوغ کاری خسته شده‌اید. در حالیکه افسردگی می‌تواند هفته‌ها و ماه‌ها طول بکشد و فرقی نکند که چقدر خسته باشید و یا استراحت کرده‌ باشید.

همه ما روزهایی را تجربه می‌کنیم که از روی اراده تنبل هستیم. به طور مثال وقتی یک روز مرخصی می‌گیریم. این تنبلی به نوعی خودمراقبتی محسوب می‌شود. تلویزیون تماشا می‌کنیم، غذای موردعلاقه‌مان را سفارش می‌دهیم و از زندگی کند و آرام خود لذت می‌بریم.

 

چرا تنبلی تبدیل به یک مشکل می‌شود؟

تنبلی ممکن است نشان دهد که زندگی فرد نیاز به بررسی و تأمل دارد. با این حال گاه نشانه‌هایی از آن را می‌توانید در خود تشخیص دهید

1.احساس می‌کنید کارهایی که انجام می‌دهید بی‌فایده هستند

ارزش‌گذاری به این معناست که آیا احساس می‌کنید کاری که به شما محول شده است با ارزش‌های شما همسو است یا نه؟

در محل کار، ممکن است وظایفی به شما محول شده است که به نظر بی‌فایده برسند. اگر این احساس را نداشته باشید که کاری که انجام می‌دهید همسو با ارزش‌های شماست ممکن است به سختی بتوانید آن کار را به اتمام برسانید.

بیشتر ما این توانایی را داریم که این تفکر ارزش‌گذاری را برای کارهایی که به نظر کم‌تر ارزشمند‌ هستند به حالت تعلیق دربیاوریم. با این حال برای برخی افراد انجام چنین کارهایی تقریباً غیرممکن است. اگر چنین فردی هستید بهتر است با رئیس خود در مورد ارزش کاری که انجام می‌دهید صحبت کنید. عمیقاً روی ارزش کاری که انجام می‌دهید تأمل کنید تا بتوانید آن را به اتمام برسانید. در غیر این صورت نمی‌توانید کار را شروع کرده و مدام به تعویق خواهید انداخت تا جایی که لقب "تنبل" نصیبتان شود!

2.حسابی درگیر شبکه‌های اجتماعی هستید!

برای هر فردی پیش آمده که ساعت‌ها وقت خود را صرف بالا و پایین کردن اسکرول در اینستاگرام کرده باشد. اعتیاد به شبکه‌های اجتماعی تبدیل به یک معضل شده است. تأمل در اینکه صرف این زمان چه تأثیری بر روی سلامت روانی شما می‌گذارد بسیار مهم است.

روی کاهش زمان صرف شده‌تان در این شبکه‌ها تمرکز کنید. می‌توانید در آخر هفته‌ها این اپلیکیشن‌ها را از روی گوشی خود حذف کرده و در زمانی دیگر آن‌ها را مجدداً نصب کنید.

  1. تنبلی‌ می‌کنید چون کارهای زیادی برای انجام دادن دارید!

وقتی از راه دور کار می‌کنید، از هر طرفی نگاه کنید مملو از کار می‌شوید. لپتاپتان، گوشی موبایلتان، جلسات آنلاینی برنامه‌ریزی شده‌اند. ممکن است راه واکنش شما به این حجم کاری شبیه به تنبلی به نظر برسد. اینکه سراغشان نرفته و از آنها اجتناب کنید و به یک شیوه غیرپاسخگو بگویید "سرم خیلی شلوغه!"

افسردگی یا تنبلی – هیچ کدام اشکالی ندارند!

افسردگی و تنبلی هر دو بخشی از زندگی هستند. خوب یا بد اجتناب‌ناپذیرند. آنچه مهم است این که تلاش کنیم تا خود و دیگران را به خاطر این دو تجربه انسانی قضاوت نکنیم.

 

 

بگذاریم حوصله فرزندمان سر برود

با شروع فصل تابستان یکی از مهمترین دغدغه‌های والدین، مشغول نگه‌داشتن فرزندان است. در روزهای طولانی، گرم و ملالت‌آور تابستان، بچه‌ها دائما می‌گویند حوصله‌شان سر رفته و چیزی نیست که با آن سرگرم شوند. والدین هم دائماً برای فراهم کردن فعالیت‌های لذتبخش و ثبت‌نام در کلاس‌های گوناگون در تکاپو هستند. اما آیا حوصله سر رفتن، فوایدی هم دارد؟

روانشناسان به تازگی متوجه شدند که "ملالت" تجربه مفیدی برای مغز، رشد خلاقیت و بهره‌وری است. اگر منتظر هستید که یک ایده عالی به ذهنتان برسد، شاید بد نباشد اول کمی حوصله‌تان سر برود!

"حوصله سر رفتن باعث رشد خلاقیت می‌شود"

ملالت در ذات خود یعنی «جستجو برای یک عامل محرک، وقتی از شرایط فعلی ناراضی هستیم». وقتی محرک رضایت‌بخشی در محیط وجود ندارد، مغز شروع به خلق آن می‌کند. وقتی حوصله‌ فرزندمان سر می‌رود، ذهن او شروع به پرسه زدن و خیال‌پردازی می‌کند که خودش باعث خلق موقعیت‌های تازه و تقویت حل‌مسئله می‌شود. چنین محرک جالبی در هیچ موقعیت دیگری در اختیار مغز قرار داده نمی‌شود.

"حوصله سررفتن برای سلامت روان خوب است"

خیال‌پردازی باعث می‌شود کودک مهلتی به خود بدهد تا از زندگی روزمره، صفحه نمایشگر موبایل و تلوزیون و فشار درس و مدرسه فاصله بگیرد. یعنی تمام چیزهایی که می‌توانند برای سلامت روان مضر باشند. با دور شدن از عادت‌های همیشگی، فرصت ارزشمندی برای شارژکردن باتری‌های روان درکودکمان فراهم می‌کنیم.

"حوصله سررفتن باعث رشد عملکردهای اجرایی می‌شود"

روش‌هایی که کودک به کار می‌گیرد تا از حوصله سررفتن در بیاید، مثلاً نقشه‌هایی برای شروع یک پروژه جدید، و برداشتن قدم‌هایی برای اجرا کردنش، عملکردهای مغزی او را تقویت می‌کند. این مهارت‌ها بعدا در محیط آموزشی، انجام تکالیف سخت و طولانی، کارهای گروهی و تعاملات اجتماعی کمک‌کننده خواهد بود.

"حوصله سررفتن، تاب‌آوری را افزایش می‌دهد"

قرار نیست وقتی کاری برای انجام دادن نداریم، به هم بریزیم. درست است که در این حالت، خیلی خوش نمی‌گذرد، اما تمرین خوبی برای کودک است که بفهمد در موقعیت‌های و تجارب ناراحت‌کنندۀ زندگی و زمان‌هایی که احساس سرخوردگی می‌کند، چطور باید احساساتش را مدیریت کند.

بیشترین کمکی که والدین در چنین مواقعی می‌توانند به فرزندشان کنند، پیدا کردن استقلال و تقویت احساس عاملیت در آنهاست. با هم‌فکری هم، لیستی از مهارت‌ها، علایق، و چالش‌هایی جدید برای فرزندتان تهیه کنید و تشویقشان کنید تا قدم‌هایی برای تحقق آن بردارند. برای کودکان خردسال‌تر شاید تهیه یک نمودار از فعالیت‌های لذتبخش روزانه، کمک‌کننده‌تر باشد.

تأثیر مهاجرت  بر دنیای والدین

در هر نسلی، والدین این وظیفه را بر دوش دارند که فرهنگ و اصول اخلاقی مناسب را به فرزندانشان انتقال دهند و به سازگاری آنها در اجتماع، کمک کنند. اما اصول تربیتی از فرهنگی به فرهنگ دیگر متفاوتند و برای خانواده‌‌هایی که به فرهنگ جدیدی مهاجرت می‌کنند، تفاوتها می‌توانند مسئله‌ساز شوند.

برای بیشتر خانواده‌های مهاجر، فرآیند گذار از فرهنگ و جامعه‌ای که به آن خو کرده بودند، به فرهنگ و جامعه دیگر، دشوار است. والدین، چمدانی از روش‌های تربیتی مرسوم در فرهنگ خود را به سرزمین جدید می‌برند، اما آنجا فرهنگ و اصولی را می‌بینند که می‌توانند گیجشان کنند و حتی گاهی به آنها احساس بی‌کفایتی بدهند. در اینجا، فرایند «فرهنگ‌پذیری» به انطباق و اتصال این دو جهان، کمک خواهد کرد.

چالشهای مسیر فرهنگ‌پذیری

مهاجرت نیازمند آمادگی ذهنی برای پذیرش یک فرهنگ جدید است و این پذیرش، شامل تمام ابعاد است: از اصول ارتباطی، تا یادگیری زبان، ارزش‌ها، قوانین و حتی لباس پوشیدن. در فرهنگ جدید، هویت اجتماعی مهاجران و تصویر آنها از خود تغییر می‌کند و باید مسئولیت‌هایی را، فرای آنچه در وطن بلد بودند، بیاموزند.

مهاجران از سرزمین مادری، نمونه‌ها و اصولی را می‌آورند که از والدین یا اطرافیانشان آموخته بودند؛ ولی متوجه می‌شوند در سرزمین جدید، معلم‌ها و متخصصان، تصویر متفاوتی از فرزندپروری موفق دارند. حالا آنها باید آگاهانه تصمیم بگیرند کدام ارزشها و اصول فرهنگی خود را حفظ کنند، کدام را تعدیل کنند و کدام را از فرهنگ جدید وام بگیرند.

موانع زبانی: نمادی سمبولیک از جدایی هیجانی

احتمال دارد والدین به دلایل اقتصادی یا سیاسی مهاجرت کرده باشند و علاقه کمتری به یادگیری زبان یا فرهنگ جدید داشته باشند؛ اما عموماً در کودکان، اشتیاقی ذاتی برای شباهت به دوستان جدید در مدرسه وجود دارد.

خیلی از کودکان مهاجر ممکن است دیگر به زبان مادری صحبت نکنند یا از آن خجالت بکشند. فاصله گرفتن زبانی بین والد و کودک، سمبولی از جدایی هیجانی بین جهان والد و کودک است و بیشترین عمقِ این جدایی نیز در دوران نوجوانی دیده می‌شود. در این شرایط، والدین به خاطر موثر نبودن روش‌هایی که بلد بودند و کاهش تأثیر خود بر فرزندشان، احساس بی‌کفایتی بیشتری ‌می‌کنند.

موانع زبانی می‌توانند باعث شوند والدین به خاطر رفتارشان، توسط معلم‌ها، متخصصان یا والدین کودکان دیگر اشتباه فهمیده یا قضاوت شوند. شاید برای والدین هماهنگی با سیستم آموزشی جدید یا کمک به فرزندشان در درسها سخت ‌شود و احساس جدا افتادگی بکنند. این چالش‌های ارتباطی، در نهایت منجر به افزایش درگیری بین والد و کودک و حتی بین خود والدین می‌شود.

اضطراب جدایی

به دلایل متعددی ممکن است همه اعضای خانواده نتوانند در فرآیند مهاجرت باهم اقدام کنند و کودک، جدایی از یکی از والدین را تجربه کند. چنین اتفاقی قطعاً منجر به بروز اضطراب و به هم‌ریختگی شدید در کودک خواهد شد و بسته به سن و درک کودک، طیف وسیعی از واکنش‌ها را در او ایجاد می‌کند.

علاوه بر آن، کودک از جمع خانواده گسترده‌تر و دوستانش در سرزمین مادری هم جدا می‌شود و این چالش بزرگ حتی کودکان نوپا را هم تحت‌تأثیر قرار می‌دهد. بروز دلتنگی‌های ناشی از جدایی، شروع مشکلات دلبستگی، مسائل خلقی یا بدرفتاری در فرزند، عذاب وجدان و دودلی را در والدین افزایش می‌دهد و تأثیر مستقیمی بر تصمیم‌گیری‌های تربیتی آنها می‌گذارد.

حمایت ازخانواده

نبود دسترسی به حمایت‌های فردی و اقتصادی که در وطن وجود داشت و فشارهای تطبیق پیدا کردن با محیط جدید، والدین را نسبت به مشکلات سلامت روان و اضطراب‌های مربوط به فرزندان، آسیب‌پذیرتر می‌کند. والدین مثل سابق دسترسی به کمک و حمایت از سوی خانواده‌های خود را ندارند و تطبیق با مدل‌های تربیتی جدید نیز دشوار است. به خاطر جابجایی‌ها، آنها زمان کمتری برای بچه‌ها دارند و پیدا کردن دوستان جدید هم در این کشور، زمانبر است. والدین این حس را دارند که رابطه با کودکشان، بی‌ثبات‌تر از همیشه شده است.

کمک گرفتن از گردهمایی‌های فرهنگی (مثل انجمن خانواده‌های ایرانی) و استفاده از سیستم‌های حمایت از کودک در کشور جدید، می‌توانند کمک‌کننده باشند. در بعضی از کشورها، متخصصان سلامتی برای کودکان وجود دارند که به صورت دوره‌ای، به دیدن خانواده‌ها می‌آیند. والدین مهاجر می‌توانند دغدغه‌ها و چالش‌های فرزندپروری خود را با این متخصصان مطرح کنند. البته متخصصان هم باید در عین ارائه خدمات حمایتی، به فرهنگ آن خانواده در فرایند آموختن اصول جدید تربیتی، احترام بگذارند.

چرا نمی‌توانم تمرکز کنم؟ (قسمت اول)

از قول یکی از روانشناسان نقل شده : «هیچ‌چیز غم‌انگیزتر از مواجهه با فردی نیست که دقیقاً می‌داند چه کار باید بکند اما نمی‌تواند انرژی لازم برای انجام آن را بیابد»

چرا کاری را که می‌دانیم باید انجام دهیم را انجام نمی‌دهیم؟ چرا تمرکز کردن و به پایان رساندن کاری که شروع می‌کنیم اینقدر سخت است؟ در عصر دیجیتالی ما چک کردن موبایل یکی از نشانه‌های این مشکل است اما ما در نهایت نمی‌توانیم گوشی خود را به خاطر اسکرول کردن اینستاگرام و ماندن در رختخواب و بازی با گوشی و نرفتن به باشگاه سرزنش کنیم. به جای آن می‌توانیم به دلایلی بپردازیم که تمرکز کردن را دشوار می‌کند.

 

شما در بلاتکلیفی ناسالمی گیر کرده‌اید

انجام کاری که می‌دانیم باید انجام دهیم اغلب سخت است. اگر با وقفه‌ها و استراحت‌هایی از این دشواری انجام کار اجتناب کنیم، مغز ما می‌آموزد که به راحتی تمرکز ما را با حواس‌پرتی‌هایی از میان بردارد.

هنری فورد می‌گوید: «فکر کردن سخت‌ترین کاری است که وجود دارد، احتمالاً به همین دلیل است که تعداد کمی درگیر آن می‌شوند.» اگر چک کردن ایمیل برای یک دقیقه فشار را از فکر کردن در مورد یک تکلیف بزرگ در محل کار کم می‌کند و اگر ابزار لازم برای درک و مقابله با مشکل را نداشته باشید، همچنان روی ایمیل‌هایتان کلیک می کنید. اگر راه خود را تغییر ندهید، به زودی مغز شما می‌آموزد که به جای کار دشوار، به طور خودکار از آن فرار کند.

 

چرا همچنان در رابطه سمی می‌مانیم؟

 

قسمت اول: تأثیر افکار و باورهای ما

 

گاهی بیش از آنچه می‌خواهیم روابط بد و حتی سمی را ادامه می‌دهیم، نه به این دلیل که به آشفتگی در رابطه عادت کرده‌ایم یا اینکه دلمان می‌خواهد با ما بد رفتار کنند. احتمالا هر از چند گاهی بارقه‌ای از امید می‌بینیم و تصور می‌کنیم اوضاع حتما بهتر خواهد شد. ممکن است زنگ خطرهایی که برای دیگران کاملا آشکار است را نادیده بگیریم شاید به این دلیل که از دریچه مثبت‌نگری کاذب و امیدواری واهی به رابطه و شریک عاطفیمان می‌نگریم .

ما باورهایی در درونمان داریم که همه آنها در انتخاب‌هایمان در رابطه تأثیرگذار هستند،. گاه تصور می‌کنیم قادر هستیم به شریک عاطفی‌مان کمک کرده و آنها را به ظرفیت بالای وجودی‌شان برسانیم یا اگر ترکشان کنیم ممکن است آسیب ببینند بنابراین هیچ‌وقت خیال جدایی از او را به سر راه نمی‌دهیم. گاه خیال‌پردازی‌هایی در مورد رابطه‌مان داریم و از هم پاشیدگی رابطه به معنای این است که رویاهایمان باید بمیرند و این دردناک است. گاه فکر می‌کنیم نقش اصلی ما در زندگی این است که مراقب دیگران باشیم حتی اگر به قیمت از دست رفتن خودمان باشد. حتی این فکر به ذهنمان خطور می‌کند که اگر به خاطر نیازها و خواسته‌های برآورده نشده‌مان رابطه را ترک کنیم آدم خودخواهی هستیم.

 

اطلاعات جدید در رابطه و نحوه برخورد ما با آن:

اگر در یک رابطه سمی باشیم گاه "ناهماهنگی شناختی" را تجربه می‌کنیم،‌ زمانی که چیزی را تجربه می‌کنیم که خلاف باورها، اعتقادها و آموخته‌هایمان باشد چند گزینه پیش رو داریم:

اطلاعات متناقض و جدید را نادیده می‌گیریم:

 ("احتمالا منظوری نداشت از این کارش" ، "فکر نمی‌کنم این کاری که میگین رو واقعا کرده باشه"

با اطلاعات جدیدمی‌جنگید:

"چطور جرأت می‌کنی بهم بگی که داره خیانت می‌کنه" "اهمیتی نمیدم که چی دیدی و اومدی اینطوری میگی"

اطلاعات جدید را توجیه می‌کنید:

(منو میزنه ولی میدونی منم شاید عصبانیش می‌کنم و خب حقمه")

 (فکر میکردم با حیوانات مهربون باشه، یه جایی فکر کنم دیدم که یه گربه‌ای رو زد، ولی حتما دارم اشتباه می‌کنم اون اینکار رو نمی‌کنه)

 

باید به یاد داشته باشیم که روابط بد همیشه بد نیستند، هر کسی که در یک رابطه آسیب‌زا بوده می‌داند که رابطه سیاه و سفید نیست، همیشه لحظاتی از شادی و شعف وجود دارد،‌ لحظاتی که به تغییری که همیشه امیدش را داشتید نزدیک می‌شوید یا لحظاتی که باور دارید نقطه عطفی در رابطه شما خواهد بود. ولی واقعیت این است که ما هیچ کنترلی بر دیگران نداریم، فردی که واقعا و در بهترین حالت بر او کنترل داریم "خودمان" هستیم. ظرفیتی  که در یک شخص و در یک رابطه می‌بینید چشم‌انداز شماست و نه لزوماً شریک عاطفی‌تان. برای چنین تغییری فرد مقابل هم باید این ظرفیت را دیده و با تمام وجود برایش تلاش کند و این چیزی است که خارج از کنترل ما خواهد بود.

در قسمت‌های بعدی به دیگر عواملی که سبب می‌شوند در یک رابطه سمی و آسیب‌زا بمانید اشاره خواهیم کرد.

چطور در کودکی با غفلت عاطفی آسیب دیده‌ایم؟

خیلی از ما در این جهان زندگی می‌کنیم در حالیکه بار بسیاری از آسیب‌های عاطفی را همواره با خود به دوش می‌کشیم. شاید افسرده‌‌ایم یا مضطرب و یا مشکلاتی در جنبه‌های مختلف روابط خود تجربه می‌کنیم. ممکن است خیلی اوقات از خود این سوال را بپرسیم که این مشکلات از کجا می‌آیند و ریشه آنها درکجا نهفته است؟

معمولا پاسخ این سؤال در عین عجیب بودن،‌ دقیق است: ریشه این آسیب بیشتر اوقات در کودکی و به خصوص اوایل کودکی نهفته است.

اینکه در نوزادی و کودکی چطور مراقبت شده‌ایم تأثیر به‌سزایی بر نحوه ارتباط ما با دیگران در دوران بزرگسالی دارد.

مهم‌ترین مسأله حضور یک والد پاسخگو است: بزرگسالی که با حساسیت و مهربانی به نیازهای ما رسیدگی می‌کند. حضور این مراقب پاسخگو به معنای واقعی کلمه، چیزی است که به زندگی ما معنا و جان می‌بخشد.

حضور این مراقب پاسخگو به نظر چیز خیلی سخت و زیادی به نظر نمی‌رسد اما بدون این عشق پاسخ‌دهنده انگار با روانی زخمی و پر از درد زندگی می‌کنیم. در واقع بسیاری از ما اینگونه هستیم.

محققان زیادی تأثیرات بی‌توجهی به کودکان را به ما نشان داده‌اند. یکی از متخصصان برجسته جهان، دکتر ترونیک به همراه تیم خود مسئول یکی از بزرگترین آزمایشات تاریخ روانشناسی به نام مادر بی‌تفاوت (Still face) است.

اگر همانطور که در این آزمایش نشان داده شده است کودکی با چند ثانیه رفتار سرد و بی‌احساس،‌ آشفته می‌شود میتوان درک کرد که با چندین و چند سال بی‌توجهی ممکن است چه اتفاقی بیفتد.

بنابراین جای تعجبی نیست که چرا برخی از ما در درون خود احساس خوبی نداریم،‌ ما تجربه‌ای از جنس یک مراقب بی‌تفاوت برای دهه اول زندگی و حتی بیشتر داشته‌ایم.

اما دانستن اینکه چقدر آسیب‌‌دیده هستیم نباید فقط ما را آشفته کرده و درمانده‌مان کند: ما می‌توانیم این نادیده گرفته شدن را ارزیابی کنیم و پیوندی که بین گذشته و مشکلات کنونی‌مان است را با کمک یک درمانگر درک کنیم.

پژوهش‌های روانشناسی نظیر آزمایش مادر بی‌تفاوت به ما کمک می‌کند تا خود را از نظر هیجانی درک کنیم و ریشه غم و اندوه و آشفتگی خود را با کمک متخصصان روشن کنیم و گامی در جهت ترمیم این زخم‌های روانی برداریم.

 و البته این آزمایش موضوعی غیرقابل تردید را اثبات می‌کند: عشق ارزشی فراتر از تصور دارد، عشق دروازه ورود به بقا، روانی سالم و بهزیستی است

چگونه از روان‌درمانی بیشترین بهره را ببریم؟ (قسمت دوم)

روان‌درمانی مشارکت دو ذهن است.

مسیری که در جلسه روان‌درمانی طی می‌کنید نیازمند یک تلاش دوطرفه و متقابل است. درمانگر شما یک راهنما است اما مراجع نیز مسئولیت‌هایی در این مسیر دارد. این دیدگاه که روان‌درمانگر شما وظیفه پیش‌بردن این روند را دارد و شما صرفا مشاهده‌گر هستید می‌تواند درمان را با موانعی روبرو کند.

 

در مورد احساسات خود در این مسیر با روان‌درمانگر خود صحبت کنید.

زمانی که درونی‌ترین احساسات خود را در درمان آشکار می‌کنید، طبیعی است که هیجاناتی از جمله اضطراب را تجربه کنید. ممکن است گاهی احساسات منفی در مورد روان‌درمانی تجربه کنید. اتاق درمان می‌تواند جایی باشد که شما در مورد این احساسات صحبت کنید. به جای اینکه به شیوه‌هایی این احساسات منفی را از خود دور کنید می‌توانید آن را روان‌درمانگر خود مطرح کنید و فضایی برای تأمل روی درون خود و همچنین رابطه‌تان فراهم کنید.

 

درمان در خارج از اتاق روان‌درمانی ادامه دارد.

جلسه درمان نباید در خلاء باشد. به کارگیری و مشاهده مهارت‌هایی که در درمان آموخته‌اید در زندگی روزمره‌تان بهترین راه برای پیگیری رشد درونی شماست.

 

از چالش‌های زندگی روزمره استقبال کنید.

این چالش‌ها می‌تواند فضایی را به وجود بیاورد تا بتوانید تشخیص دهید چه محرک‌هایی آزرده‌تان می‌کند و چطور می‌توان در موقعیت‌های مختلف واکنش‌هایی متفاوت از عادات قبلی‌تان نشان داد.

 

حد و مرزهایی را برای جلسات روان‌درمانی خود در نظر بگیرید.

روان‌درمانی فضای امن شماست. گاهی لازم است از این فضا در برابر دیگران محافظت کرد. گاهی دوستان و اعضای خانواده حتی با نیت خوب ممکن است بپرسند در جلسه خود در مورد چه چیزی صحبت کردید، اما قرار نیست خود را موظف به افشای محتوای جلسات خود کنید.

به اشتراک گذاشتن جلسات درمان ممکن است گاهی شما را در معرض نظراتی قرار دهد که برای جلسات شما سازنده نیست.

 

مسئولیت رفتار خود را بپذیرید.

همه ما ممکن است گاهی متوجه تأثیراتی از نحوه رفتار مراقبین اولیه، دوستان و....روی خود شویم. گاهی احساساتی را نسبت به آنها به خاطر نحوه رفتارشان تجربه می‌کنیم ، جلسات درمان فضایی را فراهم می‌کند که این احساسات را در فضایی امن‌ تجربه و مشاهده کنید.

 اما باید به یاد داشته باشید که تجربه این احساسات با سرزنش‌گری و انتقادگری بیش از حد تفاوت دارد. شما در این اتاق قرار دارید چون می‌خواهید این آسیب‌ها را ترمیم کنید اما اگر جلسات درمان خود را تنها صرف سرزنش‌گری از دیگران و رفتارشان کنید روند پیشرفت آهسته‌تر خواهد بود.

چگونه رابطه‌ی ما با والدین‌مان بر والدگری خودمان تاثیر می‌گذارد؟

پژوهش‌های بسیاری این موضوع را تایید کرده‌اند که روابط اولیه‌ی ما با مراقب‌مان (مخصوصا مادر) پیش‌بینی کننده‌ی قابل اطمینانی در خصوص کیفیت رابطه‌ی ما با فرزندمان محسوب می‌شود.

هر فردی در رابطه با فرزندش دوباره زندگی می‌کند؛ گویی قصه‌ی رابطه دوباره زنده می‌شود و به روی کار می‌آید. این موضوع حتی پیش از اینکه پای فرزندی در میان باشد نیز صادق است. تصورات و افکاری که ما راجع به فرزند پروری داریم، نحوه‌ای که در ذهن مان با آن‌ها ارتباط برقرار می‌کنیم، تجربیاتی که با والدین خود داشته‌ایم، همه و همه در انتقال بین نسلی دلبستگی موثرند.

در واقع کودکان پیش از متولد شدن در ذهن ما متولد می‌شوند!

احساس ارزشمندی خود که توسط والدین در ما ایجاد شده یا نشده است تا حد خیلی زیادی می‌تواند پیش‌بینی کننده‌ی کیفیت روابط ما با فرزندان‌مان باشد. اگر مراقبت به اندازه کافی خوب را تجربه کرده باشیم که در بافت آن توانستیم خودمان بمانیم و هیجانات‌مان را در فضایی امن ابراز کنیم، ابزار کافی برای فراهم کردن این بستر را برای فرزندان‌مان نیز در اختیار داریم، اما اگر برعکس شرایط ذکر شده اتفاق افتاده باشد چه؟

اگر به اندازه‌ی کافی امنیت را تجربه نکرده باشیم و اکنون برای امن بودن دست‌مان خالی باشد چه؟

 آیا می‌توانیم جلوی پیدایش مجدد الگوهای مخرب و آسیب زا را بگیریم؟

یکی از مواردی که مانع راه ما می‌شود این است که از ترسِ تکرار الگوهای مخرب،گاهی به دام الگوهایی می‌افتیم که دقیقاً متضاد آن الگوها هستند؛ اگر سابقا خودمان توجه کافی دریافت نکرده باشیم، بیشتر از معمول به کودک‌مان توجه می‌کنیم؛ اگر محصور بوده ایم و به نیازهای اکتشافی‌مان میدان داده نشده باشد، اکنون بیش از آنچه که باید، کودک‌مان را به سمت اکتشاف در محیط هدایت می‌کنیم و نیازهای دلبستگی‌اش را خوار می شماریم.

رفتاری که دقیقاً برعکس باشد به اندازه‌ی رفتاری که عیناً الگوبرداری شده، دردسرساز است! زندانیِ نقطه مقابل والدِ خود شدنْ دردسری است که ما گاهاً در والدگری تجربه می‌کنیم. این موضوع انعطاف ما را هدف می‌گیرد و اجازه نمی‌دهد که بر نیازهای رشدی کودک‌مان تمرکز کنیم.

 تنها با شناسایی این الگوها و نیازهای خودمان در رابطه با فرزندان‌مان است که می‌توانیم در جهت شناخت کودک و حالت‌های ذهنی‌اش مانند هیجان‌ها، نیازها، امیال و... قدم برداریم.

حوادث آسیب‌زای روانی چگونه بر زندگی عاطفی ما تأثیر می‌گذارند؟

هر حادثه آسیب‌زا می‌تواند اثراتی منفی را بر روان انسان‌ها به وجود بیاورد، این آسیب‌های روانی اعم از بدرفتاری‌ مراقبان زندگی، مورد سواستفاده واقع شدن، بیماری‌های جسمانی در کودکی، فقدان والدین و... می‌تواند بر نحوه ارتباط شما با دیگر افراد مهم زندگی‌تان و درک شما نسبت به خود و دنیای اطراف نیز اثرگذار باشد. تروما را می‌توان یک تجربه اضطراب‌زا تعریف کرد که امنیت و سلامت فرد را از لحاظ احساسی و جسمانی تهدید می‌کند.

البته باید این را در نظر گرفت که تأثیر تروما از شخصی به شخص دیگر متفاوت است و گاه تشخیص آن در بعضی افراد دشوار است، ممکن است فردی خوب و سلامت به نظر برسد و کارکرد نسبتاً خوبی نیز داشته باشد با این حال آسیب تروما بر او همچنان باقی مانده باشد.

براساس آنچه گفته شد، 5 تأثیری را که این ضربات روانی می‌تواند بر زندگی و به ویژه روابط عاطفی شما بگذارد با هم مرور می‌کنیم:

  1. بی‌اعتمادی

تروما احساساتی نظیر بی‌اعتمادی به خود و دیگران ایجاد ‌می‌کند. این بی‌اعتمادی می‌تواند در الگوی دلبستگی هر فرد و اینکه او چگونه در یک رابطه با دیگری ارتباط برقرار می‌کند نمایان شود. بی‌اعتمادی سبب می‌شود مدام به صداقت و نیت شخص مقابل شک کنیم و به دنبال نشانه‌هایی مبنی بر خیانت او در رابطه بگردیم. همچنین ممکن است به واسطه یک ضربه روانی تصور کنیم قادر نیستیم رابطه‌مان را مدیریت کنیم.

  1. خود‌کم‌بینی و احساس حقارت

تجربه یک حادثه آسیب‌زا می‌تواند منجر به باورهایی نظیر اینکه " به اندازه کافی خوب نیستم" شود، این باورها احساساتی منفی نظیر شرم را در شما ایجاد می‌کند. وقتی عزت نفس شما در رابطه‌ای کم باشد قاطعیت و مرزگذاری در رابطه برایتان دشوار می‌شود. گاه نیز استانداردهایتان را پایین می‌آورید چون نمی‌توانید بپذیرید که شما لیاقت یک رابطه سالم را دارید.

  1. زندگی با ترس

تجربه یک آسیب روانی می‌تواند شما را دائما در وضعیت جنگ و گریز قرار دهد. البته این پاسخ در مواقع بحرانی مفید است و شما را از تهدید‌ها محافظت می‌کند با این حال وقتی بیش از حد فعالیت کند باعث اضطراب و وحشت در زندگی می‌شود و افکار فاجعه‌پنداری در فرد به وجود می‌آورد. گاه فرد در رابطه با خود می‌اندیشد " می‌خوام رابطه را قبل از اینکه اون تموم کنه خودم به پایان برسونم" تا اینگونه تصور کند که از احساس طردشدن در امان است.

4.ناامیدی

ناامیدی یکی دیگر از تأثیرات ضربه روانی است. شما دیگر به خود باور ندارید و احساس می‌کنید توانایی شاد زیستن را از دست داده‌اید. در یک رابطه، شما تمایل دارید که نیمه خالی لیوان را ببینید و از این رو از لحظات خوش لذتی نمی‌برید. احساس می‌کنید که هیچ اتفاق خوبی در انتظارتان نیست. این تصورات منفی در مورد یک رابطه هم ممکن است باعث شود شانسی برای آشنایی با یک فرد و ورود به یک رابطه عاطفی جدید به خود ندهید، یا قبل از اینکه فرصت آشنایی با طرف مقابل را پیدا کنید فرضیات و تصورات منفی زیادی در مورد او در ذهن خود شکل دهید.

5.احساس تنهایی و انزوا

تروما می‌تواند احساس تنهایی و انزوا و قطع ارتباط را در شما به وجود آورد. ممکن است حتی در حضور دیگران و در میان جمع احساس تنهایی کنید. این مساله به این خاطر است که باور ندارید کسی بتواند آنچه را که تجربه کرده‌اید درک کند یا احساس می‌کنید درونتان خلأای وجود دارد که با هیچ چیزی پر نمی‌شود. این احساسات گاه تجربه صمیمیت در رابطه را برایتان دشوار کرده و باعث می‌شود از روابط جدید اجتناب کنید.

 

خلق معنا: راهی برای التیام

از زمان شکل گرفتنتان به عنوان یک جنین تا روز مرگ، شما بسیاری از آسیب‌های بزرگ و کوچک را به روان، احساس هویت و درکتان از دنیا تجربه خواهید کرد. فقدان و رویدادهای آسیب‌زای روانی(تروما) سخت‌ترین تجاربی خواهند بود که با آن مواجه می‌شوید. تروما، چه ترومایی در دوران کودکی و یا بودن در یک رابطه آسیب‌زای دوران بزرگسالی، از دست دادن عزیزان و یا از دست رفتن یک رابطه طولانی‌مدت بر چگونگی پیش‌بردن زندگیتان تأثیر می‌گذارد. معنایی که به هریک از این حوادث می‌دهید می‌تواند یا شما را ضعیف کند و یا تاب‌آوری‌تان را بهبود بخشد. روایتی که از هرکدام از این رویدادها در ذهنتان ایجاد شده یا شما را محدود می‌کند و یا با بینشی جدید کمک می‌کند زندگی را در جهتی که دوست دارید پیش ببرید.

روانشناسان این فرآیند را معناسازی می‌نامند. معنایی که به یک فقدان و یا ضربه روانی می‌دهید تأثیر عمیقی بر زندگی‌تان می‌گذارد. به عنوان مثال، اگر در کودکی یکی از والدینتان را از دست داده باشید، ممکن است فقدان‌شان را به این شکل تفسیر کنید: " هرکسی که دوستش دارم، در نهایت من رو ترک می‌کنه، دلبستگی دردناکه و نباید سعی کنم رابطه طولانی‌مدتی با کسی داشته باشم"، اگر احساساتتان توسط  والدینتان نادیده گرفته شده باشد ممکن است با خود بگویید: " وقتی ناراحتم مامانم من رو نادیده می‌گیره، پس نباید نشون بدم که ناراحتم" این‌ها معناهایی هستند که ممکن است در این موقعیت‌ها خلق کرده باشید.

آسیب‌های روانی می‌توانند باورهای شما را تحت‌تأثیر خود قرار دهند. شاید لازم باشد که باورها و مفروضات قبلی خود را بازسازی و یا دوباره تغییر دهید. حتی اگر معنایی که به یک رویداد داده‌اید ناسالم باشد، هرگز برای خلق روایتی سالم و جدید دیر نیست. بینش و دانش جدیدی که فقدان‌ها و آسیب‌های روانی می‌تواند در پی داشته باشد، بی‌نهایت باارزش است، می‌تواند به شما کمک کند انتخاب‌های بهتری داشته باشید، ظرفیت روانی خود را بالاتر ببرید و در نهایت مسیر بهتری برای زندگی در پیش رویتان قرار دهید.

خودگویی‌های منفی

گاهی در طول زمان پیش می‌آید که افراد  گفته‌هایی را با صدای بلند یا در ذهن به خود می‌گویند. این گفته‌ها گاه سعی دارند ما را متقاعد کنند که به اندازه کافی خوب نیستیم و یا لیاقت چیزهای خوب را در زندگی نداریم. این خودگویی‌ها می‌تواند در طول زمان تأثیرات منفی زیادی بر ما گذاشته، انرژی‌مان را تحلیل برد، فرسوده‌مان کند و انگیزه‌مان را برای انجام کارها از ما بگیرد.

کنار گذاشتن این خودگویی‌های منفی کار راحتی نیست و نیازمند زمان است، گاه ممکن است به کمک تخصصی برای از کنار گذاشتن آنها نیاز داشته باشیم تا ریشه‌شان را درون خودمان واکاوی کنیم و با کمک روان‌درمانگر بتوانیم آنها را از میان ببریم. با این حال راهکارهایی هم وجود دارد که می‌تواند ما را در این مسیر یاری کند.

5 راه برای کنار گذاشتن خودگویی‌های منفی

1.جملات منفی که به خود می‌گویید را بنویسید و هرکدام را به چالش بکشید.

اغلب اوقات خودگویی‌های منفی مبهم و اغراق‌آمیزند. به طور مثال " هیچ‌کس من رو دوست نداره" یا "همیشه گند می‌زنم"

برای هر خودگویی منفی تأمل کنید و گزاره‌ای که آن را رد می‌کند بنویسید، یک یا چند گزاره یا موقعیت را به ذهن آورید که موقعیتی متناقض با گزاره‌تان را نشان دهد.

به طور مثال: مامان‌بزرگم همیشه بهم احترام ‌می‌ذاشت و به خاطر پیدا کردن کارم تحسینم می‌کرد"، "همکارم هفته پیش به این خاطر که مفید بودم ازم تشکر کرد" "نمی‌تونم ثابت کنم یا بدونم که دیگران در مورد من چه احساسی دارند تنها چیزی که مطمئنم اینه که مامانم دوستم داره"

  1. اشتباهات دیگران را مشاهده کنید

زمانی که دریابید در اشتباه کردن تنها نیستید و دیگران هم گاه در زندگی اشتباهاتی مانند شما را انجام داده‌اند آسودگی خیال می‌گیرید. از دوستان، همکاران یا معلمانی که رابطه خوبی با آنها دارید در مورد بزرگ‌ترین اشتباهشان سؤال کنید و اینکه چه درسی از آن اشتباه آموخته‌اند. در رمان‌ها یا داستان زندگی افراد مشهور به دنبالشان بگردید. مشاهده این اشتباهات به شما کمک می‌کند سرزنش‌گری خود را کمتر و تاب‌آوریتان به هنگام تجربه آنها بیشتر شود.

  1. به دنبال کمک حرفه‌ای باشید

گاهی برخی از خودگویی‌های منفی نظیر "من تاحالا رابطه موفقی نداشتم" یا "من تا حالا نتونستم یه شغل ربرای مدتی حفظ کنم"، دریچه‌ای را به سمت ویژگی‌های شخصیتی یا الگوهای رفتاریتان می‌گشاید که تغییر آنها برایتان مفید باشد. نه به این معنی که شما آدم بدی هستید بلکه به این معنی که شما و کیفیت زندگیتان ممکن است با یادگیری برخی مهارت‌ها و یا تغییر الگوهای رفتاریتان تغییر یابد

4.روزانه کارهایی را انجام دهید که باعث می‌شوند احساس بهتری نسبت به خود داشته باشید.

دوست و همکارتان را تحسین کنید، از شخصی قدردانی کنید، به دوست یا اعضای خانواده‌ای که نیاز به کمک دارند کمک کنید، حیوان خانگی‌تان را در آغوش بگیرید و غذایی را که تازه یاد گرفته‌اید برای خود و خانواده درست کنید. ما اغلب از طریق ارتباط با دیگران است که خود را انعکاس می‌دهیم، در نتیجه احساس بهتری را نسبت به اینکه چه کسی هستیم و دیگران ما را چگونه می‌بینند خواهیم داشت.

  1. زمان بیشتری با افراد امن زندگیتان بگذرانید

سپری کردن زمان با افرادی که دائما شما را سرزنش می‌کنند و از شما انتقاد می‌کنند برایتان سازنده نیست. برعکس افراد امن زندگیتان که به شما احترام می‌گذارند و تشویقتان می‌کنند کمکتان می‌کنند ارزش خود بیشتری را در درونتان بیابید. اگر چنین افرادی در زندگی ندارید از طریق گروه‌های خودیاری، دوره‌های آموزشی و جمع‌های ورزشی چنین اشخاصی را ملاقات کنید.

 

تمرین این راهبردها به شما کمک می‌کند دنیای اطراف در ذهنتان روشن‌تر و امیدوارانه‌تر شود و خود را رهاتر از همه این سرزنش‌ها و انتقاد‌ها ببینید